<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوستالژی</title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 18:51:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-346.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;هرچی آدم غمزده س جمع شده زیر پل سیدخندان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;عجیبه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 18:51:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=346</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-346.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-345.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همراه شو عزیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 09:24:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=345</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-345.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه حل افلاطونی/ یونگی</title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-344.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&quot; وقتی نمی توانی ببینی ش ، یا باید خوابش را ببینی ، یا سایه ش را روی دیوار &quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Jun 2009 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=344</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-344.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2 Corinthians 12:9-10 </title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-343.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;2 Corinthians 12:9-10&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;&quot;But he said to me, &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;B&gt;&quot;My grace is sufficient for you, for my power is made perfect in weakness.&quot; Therefore I will boast all the more gladly about my weaknesses, so that Christ&apos;s power may rest on me. That is why, for Christ&apos;s sake, I delight in weaknesses, in insults, in hardships, in persecutions, in difficulties. For when I am weak, then I am strong.&quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما او به من گفت، &quot; رحمت من تو را کفایت خواهد کرد ، چرا که قدرت من در ناتوانی به تکامل می رسد.&quot; بنابراین به هر آنچه درباره ناتوانی ها باشند سرخوشانه خواهم بالید تا آنکه قدرت مسیح مرا به آرامش رساند. به مسیح قسم  به همین دلیل است که من از ناتوانیها لذت می برم . در اهانتها و مشقت ها ، در ظلم و ستم و در سختیها و چون ناتوانم پس توانا هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کورینتیانس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;12:9-10&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 May 2009 07:50:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=343</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-343.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از زمانه خود چه فهمیده ام؟</title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-342.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;1-ما به یکدیگر محتاجیم. از زمانی که روسو در کتاب امیل به همگان نشان داد که انسان مجرد معنایی ندارد آدمها تلاش کردند تا با برقراری ارتباط با همدیگر دست یکدیگر را بگیرند. امروز من دست تو را می گیرم. فردا تو دست مرا می گیری. آیا در این اشکالی هست؟ آیا زندگی چیزی جز این است؟ براستی ما زشت رویانی هستیم که یادمان رفته که زشت روییم. زشت کارانی هستیم که فراموش کرد ه ایم زشت کرداریم. عرصه ای که برای ما فراهم شده تا با همکاری و مودت با آدمهای پیرامونمان به بهترین شکل آنرا بسازیم بدل به میدان نبردی کرده ایم که فرسایش محض است. نه هدفی داریم و نه انگیزه ای. دیگر هیچ چیز برایمان مهم نیست. و به همین سبب ناکامیم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;2-&quot; جهان جای قشنگی است و ارزش جنگیدن به خاطرش را دارد.&quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;این جمله همینگوی است. در انتهای فیلم &quot;هفت&quot; شاهکار &quot;دیوید فینچر&quot; قهرمان عاقل داستان یعنی &quot;سامرست&quot; به دوستش می گوید  تنها با قسمت دوم این جمله موافق است. باید بگویم من هم با سامرست موافقم و می پذیرم  که دنیای ما به دلیل خطاهای بزرگی که آدم بزرگهایمان مرتکب شده و می شوند نه تنها دنیای ایده آلی نیست بلکه روز به روز دارد بدتر و افتضاح تر می شود. شاید  جهان ما به طور اعم و ایران ما به طور اخص هرگز تا این حد تیره روز نبوده است. باید صراحت مرا ببخشایید اما در زمانه ما هرگز جهل تا به این اندازه نبوده است.دروغ ، خیانت، دزدی ، زورگویی و...دم دست ترین مصادیق جامعه ما هستند که میتوان آن را دید و شنید و در یک کلام حس کرد. عقل همگانی پا پس کشیده و به گوشه ای خزیده است. روحیه کار جمعی به کل ازبین رفته و اشتراک مساعی و تفکر به صفر رسیده است. ما از خود ملتی ساخته ایم ، خود خواه ، خود محور، متکبر، منفعل در برابر هر اتفاق بیرونی  که برایمان می افتد . به شدت احساساتی که همواره  میگردد کاسه کوزه ندانم کاری های خود را به گردن  یک فرد خاص بیندازد و خود را راحت کند.از همنشینی عقل و احساس و توازن بین آن هیچ خبری نیست.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به این فهرست ده ها مورد دیگر هم می توان اضافه کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خب چه باید  کرد؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آیا باید آن را به سادگی رها کرد و نسبت به آن بی تفاوت ماند تا آنقدر به بیراه رود که دیگر خیلی دیر شود ونتوان آن را مسیر درست خود برگرداند؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&quot; آیا باید نسبت به سرنوشت خود بی تفاوت بود؟&quot; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آیا باید نسبت به سرنوشت جمع ، بی تفاوت ماند؟&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 08:11:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=342</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-342.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>( برای حمید رضا معیری )</title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-341.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;بند باز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بندبازی را می شناختم که در حرفه اش چیزهایی میدانست. نه آنقدر کم  که  به سرعت از ارتفاع بیفتد و نه آنقدر زیاد که بتواند  مدت طولانی بینندگان  را مسحور خود گرداند. شده بود چند بارکه از بند افتاده بود و با سر وکله شکسته این طرف و آن طرف قل می خورد و برای دوستانش جوک تعریف می کرد و می خنداندشان  اما موقعی که زخمها خوب می شد بند بازی را خیلی جدی از  سرمیگرفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;آه ...بله....اینطوری بود دیگر...تا یادم نرفته این را هم بگویم که هر از چند گاهی ارتفاع بند از زمین بالا می رفت. این دستور مدیر بود. خب میدانید دیگر...مردم هر بار دوست داشتند که بندباز در ارتفاع بالاتری از سطح زمین به هنر نمایی بپردازد و این چالشی سنگین بود. وضعیت برای بند باز روز به روز بدتر می شد. ضمن اینکه پیرتر هم میشد و این خود مزید بر علت بود. بدنش دیگر آن تاب و توان همیشگی را نداشت . سرش حالا دیگر گیج می رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; اما بندباز پیر ما بی خیال تر از آنی بود که بتوانی تصور کنی...جگرش را داشت...اینکاره بود...میدانید که چه می گویم...هربار مدیر یک شیرینکاری و در واقع گه کاری جدیدی می کرد و بندباز مجبور بود که آن را رفع و رجوع کند. یک بار بندبازی با یک صندلی ...بار دیگر بندبازی با دو صندلی ...هر بار چیزکی به بندباز بیچاره آویزان می شد و مجبورش می کرد که با آن بندبازی کند اما خب این را هم بگویم که همیشه پس از اجرای کارش تشویق بی نظیر تماشاگران خستگی  را به تمامی از تنش بیرون می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; این کار برای او پول زیادی نداشت . پول تنها به اندازه ای دستش را می گرفت که مرحمی بر زخمهایش باشد. اما همه این مصیبتها کمترین اثری بر بندباز پیر نداشت. آخرین باری که او را دیدم اجرایی داشت که در نوع خود یک شاهکار به شمار می آمد.  پشتک سه مرحله ای...تا جایی که من میدانم در جهان تنها سه نفر قادر به این کار بوده اند. پس از بند باز داستان ما هیچ کس را تا کنون ندیده ام که بتواند پشتک سه مرحله ای بزند زیرا برای این کار زمان کافی وجود ندارد و قبل از آن که همکارت بتواند دستت را بگیرد بر زمین سقوط کرده ای و تمام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما او این کار را کرد. در جلوی چشم بیش از چند هزار نفر سه پشتک سریع در ارتفاع 20 متری زمین زد و با سرعتی فوق العاده دستان محکم و تنومند همکارش را گرفت. آن شب آخرین اجرای واقعی او بود زیرا پس از آن حس کرد  دیگر چیزی برای گفتن ندارد. خود را از کار باز نشست کرد  و کمتر از دو ماه پس از آن گم شد و دیگر کسی از او خبری پیدا نکرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعضی ها می گویند که در امریکا زندگی خوب و آرامی دارد. اما من هرگز به شایعات توجهی نداشته ام. واردید که ؟...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2009 19:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=341</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-341.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی</title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-340.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر دایی ام فقط سه سالش بود که خودش خودش را بازی داد. یک  بازی  عجیبی که پیدا کرده بود این بود که حبه های قند را از توی قندان در بیاورد و روی هم بچیندشان...اما بعد از روی هم گذاشتن هفت یا هشتمی بود که قندها می ریختند ... آن وقت کوچولوی دایی سر صبر و حوصله دوباره با لذتی تمام حبه ها را روی هم می گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازی جالبی بود!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 08:44:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=340</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-340.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-339.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;عجب شاهکاری است این زندگی...موقعی می فهمی به هیچی بندی که فرصت ها را از دست داده ای و موقعیت های طلایی را با  پا  دور انداخته ای...حالا دیگر لازم نیست خودت را لوس کنی و از خدا هزار و یک درد بخواهی...طبیعت جسمت به سادگی آن را به تو هبه کرده است. چشمت دیگر به خوبی سابق نمی بیند. دستهایت می لرزند ...دیگر مانند گذشته چست و چابک نیستی...بدنت شل و  ول  و  وارفته شده است. حوصله چندانی برایت باقی نمانده است. دیگر نمی توانی مانند گذشته تمرکز کنی...دیگر نمی توانی خطا کنی و به خودت بگویی که زمان داری...حالا باید در جستجوی زمان از دست رفته بین خاطراتت ضجه بزنی غافل از اینکه همه چیز به واسطه همین زمان از دست رفته از دست رفته ...حالا دیگر کاری نمی توانی بکنی جز اینکه اگر سیگاری هستی در دود سیگارت غرق شوی و اگر اهل شرابی چنان در غم و اندوه می بزنی که سرشکستگی ناشی از بودنت رو فراموش کنی...عجب شاهکاری است این زندگی...برای این زندگی اصلا مهم نیست که تو روزی می خواستی  خورشید رو با دست بگیری...اگه می تونستی باید میگرفتی...فکر کردن به گرفتن ارزشی نداره..باید می گرفتی ...اگر می خواستی اینکار رو می کردی . ولی نکردی ...حالا دیگر فکر کردن بهش هم فایده ای نداره..جز اینکه روحت رو به تلاطم دوباره واداره کار دیگه ای از دستش برنمی یاد.  حالا دیگه یا افسرده ای یا مضطرب که با باقی عمرت که برنامه ای هم واسه ش نداری باید چکار کنی...خب من بهت می گم. می تونی به خودت بگی ...عجب شاهکاریه این زندگی  و افسردگی رو با یک لگد از درونت بندازی بیرون و گور اضطرابم کرده ، تلاش کنی که از فردا صبح زود از خواب پاشی...درست قبل از طلوع خورشید و بهش بگی من زودتر از تو بیدار شدم. من انسانی هستم که از تو سحر خیز ترم و بنابراین کامروا تر...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و شروع کنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه خودت می دونی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 18:55:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=339</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-339.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصل عدم قطعیت</title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-338.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمانی یک معلم فیزیک داشتم که در واقع معلم خصوصی من هم بود. هفته ای یکبار به منزلمان می آمد و چیزهایی را یادم می داد که باید در سر کلاس درس و با تمرین یاد میگرفتم . چیزهایی که به هوش چندانی نیاز ندارند . فقط باید دغدغه ات باشند و خوب البته من با اینکه همیشه فیزیک و ریاضیات را دوست داشتم  ولی دغددغه ام نبود و درست به همین دلیل علی رغم همه  کوشش ها و تلاشهایم نمره قابل قبولی  نمی گرفتم . آقای عابدی -معلم فیزیک ما- آدم فوق العاده ای بود . با توجه با گفتار و طرز رفتارش گمان من بر این است که باید دی ماهی می بود. درست مثل خود من. مردی منظم .دقیق . پشتکار دار. سخت گیر و به همین دلیل  اندکی ترسناک .این خصائص زیاد برای زنها قابل تحمل نیست. چیزهایی که دراین باره شنیده ام غالبا مایوس کننده اند. با وجود این همواره امیدوار بوده ام با زنی برخورد کنم که اندکی مردهای اهالی دی را دوست داشته باشد. بالاخره انسان به امید زنده است. تا یادم نرفته بگویم که این معلم خوب من ، یک پسر کوچک هم داشت که احتمالا امروز باید برای خود مردی شده باشد. اعتراف می کنم که با تمام وجود عاشق معلمم بودم. هنوز هم او را دوست دارم و شاگردانی که زیر دست او بار آمدند احمق از کلاس او بیرون نرفتند.بدون تردید او به همراه دو نفر دیگر  از معدود معلمهای حقیقی بودند که به عمرم دیدم.( دومی رضا نبوی ، معلم عکاسی و فیلمبرداری ام بود و سومی احمد الستی که به همراه هم آخرین پیچ و مهره های سینما  را باز کرده اند).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادم است یکبار که درس معلم تمام شده بود و داشت  بندهای پوتینش را روی دومین  پلکان مرمری  راهروی خانه قدیمی مان که مدتی است به لطف بی شعوری برخی عزیزان  به مجتمع بی ریخت و مزخرفی بدل  شده است می بست  از او پرسشی کردم : آقا...اصل عدم قطعیت چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید خوانندگان از پاسخ معلمم آگاه باشند.به هر حال  کلیات اصل به زبان بسیار ساده این است که نمی توانی خر و خرما را در آن واحد با هم و تمام و کمال بخواهی. به زبان سخت تر اگر در تعیین مکان ذره ای با قطعیت کامل عمل کنی در محاسبه اندازه حرکتش بی تردید خطا خواهی داشت و برعکس. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما فهم اساسی در پاسخ او نبود. فهم ، در پرسش خود من مستتر بود که بعد از گذشت 20 سال به آن دست یافتم . در واقع حالا می فهمم که آتش اینهمه درد و رنج از گور کدامین پرسشها و چالشها برخاسته  و اگر دیر زمانی را اسیر سرپنجه افسردگی و اضطراب بوده ام ، منشاء آن بی تردید یک چیز بوده است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصل عدم قطعیت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمم کور ودنده ام نرم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا من باشم و حقیقت را نخواهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Mar 2009 20:31:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=338</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-338.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از یادداشتهای یک نویسنده بی نهایت بزرگ</title>
<link>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-337.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;من فردیتم را به چیزی نمی گیرم و علاقه ای به پرورش آن ندارم.میخواهم همان چیزی باشم که زندگی ام از من می سازد و زندگی ام را به آزمایش تبدیل نکنم. این منم که آزمایشم و این زندگی من است که مرا شکل میدهد و با خود پیش می برد. اگر قدرت و صبر کافی داشتم میدانم که به چه درجه کمالی در بی شخصیتی میرسیدم و قدرتم مرا تا به چه حد در راه هیچ بودنی پیش می برد. آنچه مرا همیشه بازداشته است غرور شخصی ام است. امروز می توانم بفهمم که عشق ورزیدن ، عمل کردن و رنج بردن در واقع زنده بودن است اما فقط تا آنجا که شفاف می شویم و سرنوشتمان را به عنوان تک رنگی از رنگین کمان کامل شادیها و شورهای گوناگون می پذیریم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آلبر کامو&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادداشتها،دفتر دوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سپتامبر 1937- آوریل 1939&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 06:52:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kooroshmoayeri&amp;postid=337</comments>
<dc:creator>kooroshmoayeri</dc:creator>
<guid>http://kooroshmoayeri.blogfa.com/post-337.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
