پسر دایی ام فقط سه سالش بود که خودش خودش را بازی داد. یک بازی عجیبی که پیدا کرده بود این بود که حبه های قند را از توی قندان در بیاورد و روی هم بچیندشان...اما بعد از روی هم گذاشتن هفت یا هشتمی بود که قندها می ریختند ... آن وقت کوچولوی دایی سر صبر و حوصله دوباره با لذتی تمام حبه ها را روی هم می گذاشت.
بازی جالبی بود!