تبليغاتX
نوستالژی -

عجب شاهکاری است این زندگی...موقعی می فهمی به هیچی بندی که فرصت ها را از دست داده ای و موقعیت های طلایی را با  پا  دور انداخته ای...حالا دیگر لازم نیست خودت را لوس کنی و از خدا هزار و یک درد بخواهی...طبیعت جسمت به سادگی آن را به تو هبه کرده است. چشمت دیگر به خوبی سابق نمی بیند. دستهایت می لرزند ...دیگر مانند گذشته چست و چابک نیستی...بدنت شل و  ول  و  وارفته شده است. حوصله چندانی برایت باقی نمانده است. دیگر نمی توانی مانند گذشته تمرکز کنی...دیگر نمی توانی خطا کنی و به خودت بگویی که زمان داری...حالا باید در جستجوی زمان از دست رفته بین خاطراتت ضجه بزنی غافل از اینکه همه چیز به واسطه همین زمان از دست رفته از دست رفته ...حالا دیگر کاری نمی توانی بکنی جز اینکه اگر سیگاری هستی در دود سیگارت غرق شوی و اگر اهل شرابی چنان در غم و اندوه می بزنی که سرشکستگی ناشی از بودنت رو فراموش کنی...عجب شاهکاری است این زندگی...برای این زندگی اصلا مهم نیست که تو روزی می خواستی  خورشید رو با دست بگیری...اگه می تونستی باید میگرفتی...فکر کردن به گرفتن ارزشی نداره..باید می گرفتی ...اگر می خواستی اینکار رو می کردی . ولی نکردی ...حالا دیگر فکر کردن بهش هم فایده ای نداره..جز اینکه روحت رو به تلاطم دوباره واداره کار دیگه ای از دستش برنمی یاد.  حالا دیگه یا افسرده ای یا مضطرب که با باقی عمرت که برنامه ای هم واسه ش نداری باید چکار کنی...خب من بهت می گم. می تونی به خودت بگی ...عجب شاهکاریه این زندگی  و افسردگی رو با یک لگد از درونت بندازی بیرون و گور اضطرابم کرده ، تلاش کنی که از فردا صبح زود از خواب پاشی...درست قبل از طلوع خورشید و بهش بگی من زودتر از تو بیدار شدم. من انسانی هستم که از تو سحر خیز ترم و بنابراین کامروا تر...

و شروع کنی...

دیگه خودت می دونی...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:26  توسط کورش معیری  |