تبليغاتX
نوستالژی - عجیب مردمان این دیار

 

بعضی وقتها ، فیلم ساختن دیگر برایم به معنای  شنا کردن  در آب و پیش رفتن نیست. اقیانوس همان اقیانوس است  اما من دیگر همان آدم نیستم. احساس می کنم که  درست مانند "پاپیون"  بر پهنه آبهایی سرد و آبی غوطه ورم به ناکجا آباد .

پول ساخت فیلم جدیدم را با هزار مشقت از جایی و تحت شرائطی تهیه کردم که حتی نمیتوانید آنرا تصور کنید و باز نمی توانید تصور کنید زمانی را که بالا  آوردم از قرار گرفتن در موقعیتی که  برای تسلط بر آن مجبورید دست به هر کاری بزنید.

بین سالهای 76 و 77 -( دقیقا زمانش را به خاطر نمی آورم)- با دوستی به نام سیامک در بوستان اندیشه قدم میزدیم.

در آنزمان هر دو هنرجوی انجمن سینمای جوانان ایران بودیم و کله مان هم داغ بود. در حالی که قدم زنان با هم می چرخیدیم به او گفتم که بدجوری سینما را و فیلمسازی را دوست دارم و به هر قیمتی که شده فیلمساز خواهم شد. او بلادرنگ جواب داد : " ولی من به هر قیمتی حاضر نیستم که فیلمساز شوم."

او این حرف را زد و پای حرفش هم ایستاد . نشان به آن نشان که دو سه سال بعد  سینما را بوسید و کنار گذاشت و به  زندگی پرداخت.

این دولت و این مردم برای من هر لحظه در حکم یک معما هستند . جامعه ای خشن ، فریبکار و دروغزن  که تئوری اقتصادش در آن واحد هم بر مبنای کاپیتالیسمی است که مدام آنرا نکوهش و انسان ها را از فکر کردن یا دست زدن به آن باز می دارد( زیرا اگر شما صاحب نقدینگی باشید می توانید حتی تفکر را -دست کم به شیوه اعراب ، در این چند ساله - بخرید تا قدتان کمی بلندتر و زبانتان دراز تر شود.)

و هم سوسیالیسم التقاطی فریبکاری  که بزرگترین تئوریسین های کمونیست سالهای 57 را نیز فریب داد .

اکنون که دارم این چند سطر را برایتان می نویسم واقعا نمی دانم چه بگویم.    پاک گیج شده ام. من نه مانند آیزنشتین نبوغی بلند پایه دارم تا علی رغم قرار گرفتن در یک سیستم بسیار خطرناک که هر لحظه فرزندان هنر خود را نیست و نابود می کرد پای هنر خود ایستادگی کنم . نه مانند موتسارت که برای اربابان کلیسا...

وقاحتی تمام عیار در کار مردمان این دیار است که در یک لحظه "ماست" را هم سیاه

می بینند و هم سفید ...

این وقاحت ذاتی ایرانی نبوده اما شده...چگونه ؟...نمی دانم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط علی اصغر معیری  |