تبليغاتX
نوستالژی

 

برادران لومیر برای  ثبت حرکت بر پرده سینما به دنبال موضوعاتی میرفتند که دارای تحرک بالفعل بود .مثلا "خروج کارگران از کارخانه" - که درآن خروج به عنوان یک فعل رخ می دهد- یا فاصله گرفتن قایق از بندرگاه . تجربه نشان میدهد که هنرهای پیش از سینما در خلق حرکت به لحاظ ذهنی جلوتر از سینما بوده اند . مثلا در تابلوی " برهنه از پلکان فرود می آید " اثر " مارسل دوشان"  توهم حرکت در تکرار ریتمیک فرود زن از پلکان در ذهن خلق میشود و نه در عین . این البته از ویژگیهای خارق العاده  هنرهای بصری نظیر نقاشی یا عکاسی است زیرا با اینکه آنها در ذات خود کشنده  حرکت هستند و آنرا  freez می کنند . اما در نهایت دوباره حرکت را از طریق ذهن بیینده به اثر برمی گردانند.  اما سینما در اوائل حیات خود تلاش میکرد تا حرکت را آنگونه که مغز انسانی دریافت میکند ثبت کند به همین دلیل برخلاف نقاشی و عکاسی هنری حرکت نگار شد .( و فراموش نشود که بیینده نخستین سینما ، فیلم ها را به دلیل همین ویژگی منحصر به فردشان دوست داشتند و به همین دلیل نام آنرا motion picture گذاشته بودند اما کم کم این تب حرکت دوستی فروکش کرد )

اما این حرکت نگاری در سینما به همین جا محدود نشد. در واقع برادران لومیر بی آنکه بدانند در تجربه های بعدی خود یک قدم جلوتر نیز رفتند. آنها در فیلم "باغبان آب پاشی شده" حرکت را از پرده سینما به ذهن بیننده انتقال دادند. در این فیلم دیگر صرف حرکت عینی مد نظر نبود بلکه چیزی که مهم می نمود درک این نکته بود که کارکرد علی و معلولی در این فیلم به شکل یک حرکت به ذهن بیینده انتقال می یابد و باعث خنده او می شود. ( در فیلم پسرکی بازیگوش پایش را روی شلنگ باغبانی می گذارد که مشغول آبیاری است. آب قطع می شود. باغبان در پی یافتن علت قطع آب داخل لوله را می نگرد. پسرک پایش را از روی لوله برمیدارد و آب با فشار به صورت باغبان می پاشد و او راخیس میکند)

بدین ترتیب روایت ، حادثه ومهمترین عنصر آن علت و معلول  به کمک آمد تا حرکت از شکل بدوی خود خارج شود .

تجربه برادران لومیر از مفهوم حرکت  به دلیل اینکه این صنعت را جدی نمیگرفتند در همین نقاط خاتمه می یابد .

ناتمام...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:29  توسط کورش معیری  | 

 

 

 

Someone must have been telling lies about you, because one fine morning, you wake up to find yourself in a new village, in a different country, and after remembering your unsettling dreams, you find yourself thinking of modest crow of a man with an enigmatic smile.
Welcome to the place that will help you sort out your little mess.
On your left is an endless hallway, on your right is an endless roadway, in front of you is a brick wall. Feel free to pick among the details as you please, everyone else does. But remember, “Das Schloss” means both the Castle and the Lock, and the keys are never quite as simple as they seem.

 

کسی باید درباره تو دروغ گفته  باشه چونکه یک روز صبح  از خواب پا می شی و خودت رو  توی یک دهکده جدید  پیدا می کنی . توی یک کشور متفاوت . و بعد از به یاد آوردن رویاهایی که  نا معلومند ، خودت رو درحال فکر کردن به مردی می بینی که با لبخندی پر راز و رمز  ،  فروتنانه بانگ می زنه  :  خوش آمدید ! به جایی  که به شما کمک میکنه تا از این این وضعیت آشفته خود دربیایید!

سمت چپت دالانی و در طرف راستت جاده ای است بی انتها . روبرو ت   یک دیوار آجری است. در برداشتن هر جزییاتی که دوست داری آزاد باش . هرکس دیگری هم همین کار رو می کنه

اما به خاطر داشته باش  “Das Schloss” یعنی هم "قصر"   هم   " کلید"...و بدست آوردن کلیدها هیچ وقت  اونجوری  که به نظر میرسند  آسون نیست.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:17  توسط کورش معیری  | 

 

کی "باد" رو دیده ؟

نه من . نه تو

اما وقتی  برگ درختا تکون تکون بخوره!

باده که داره  می گذره!

کی باد رو دیده ؟

نه من . نه تو .

اما وقتی که درختا سرشون رو خم کنن!

باده که داره می گذره!

 

برگرفته از وبلاگ  "ایلیا " با عنوان : اشعار مشهور

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:24  توسط کورش معیری  | 

 

 

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت


ویرانه دل ماست که با هرنگه تو

صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

                                                             ارسالی از دو صفر هفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط کورش معیری  | 

 

زندگی انسان به واقعی ترین شکل کلمه زمانی شروع می شود که "قدرت "مفهوم پیدا می کند و نباید فراموش کرد که منظور ، هر شکلی از قدرت است که بتواند به نوعی در زندگی او متبلور شود . و زمانی که این قدرت  رو به افول می گذارد ، مرگ فرا می رسد.

 

برای  پیدا کردن درک بسیار روشن و گویا از این مفهوم باید فیلم "پدرخوانده" را دید. نه یک بار و دوبار بلکه میلیونها بار. در واقع هر بار که نگاه انسانی به این فیلم می افتد و بی اختیار مجبور به تماشای آن تا به آخر می شود- بی آنکه به ظاهر اجباری در کار باشد-  اگر آدم باهوشی باشد  زمانی که فیلم پایان می گیرد درخواهد یافت که فیلم در جذب و هدایت او تا به انتها از قدرتی شگفت برخوردار بوده است.

شگفت است که فیلمی که خود در رابطه با قدرت و زیر نفوذ و فشار شدید مافیای نیویورک ساخته شده و به قدرت و ارکان آن نیز می پردازد در نهایت برای بیان حرف های خود از همان راهی پیش می رود که  به لحاظ اخلاقی و انسانی آنرا به چالش کشیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:13  توسط کورش معیری  | 

TheFuture

 

by Billy Collins

 

 

When I finally arrive there—

 

and it will take many days and nights—

I would like to believe others will be waiting

and might even want to know how it was.

 

So I will reminisce about a particular sky

or a woman in a white bathrobe

or the time I visited a narrow strait

where a famous naval battle had taken place.

 

Then I will spread out on a table

a large map of my world

and explain to the people of the future

in their pale garments what it was like—

 

how mountains rose between the valleys

and this was called geography,

how boats loaded with cargo plied the rivers

and this was known as commerce,

 

how the people from this pink area

crossed over into this light-green area

and set fires and killed whoever they found

and this was called history—

 

and they will listen, mild-eyed and silent,

as more of them arrive to join the circle

like ripples moving toward,

not away from, a stone tossed into a pond.

 *** 

 

وقتی بالاخره  آنجا برسم-

و البته این کار روزها و شب های مدیدی وقت خواهد گرفت-

دلم می خواهد  دیگرانی را باور کنم که منتظرند و شاید حتی می خواهند بدانند که سفر چگونه بوده است.

پس به خاطر خواهم آورد آسمانی منحصر به فرد

 یا زنی در لباس سفید حمام

یا زمانی که از تنگه ای  باریک دیدن کردم.

جایی که یکی از بزرگترین نبردهای دریایی  رخ داد

آنگاه نقشه بزرگی از جهانم را روی میزی خواهم گسترد

و به آدمیان  - جامه رنگ پریده بر تن -  آینده شرح خواهم داد که چگونه بوده است..

چگونه کوهستانها در میان دره ها  سربرکشیدند و نامش شد " جغرافیا"

چگونه کشتی ها پر شدند از محموله  و در رفت و آمد ، به آن گفته شد"تجارت "

چگونه آدمیان از این سرزمین صورتی رنگ به آنسوی سرزمین سبز و روشن گذر کردند و آتش جنگ  برافروختند و هرکس را که یافتند کشتند و نامش شد " تاریخ "

و آنها گوش فراخواهند داد. با نگاهی مهربان و در سکوت

همچنانکه یشترشان درست مانند امواجی که به یکسو می آیند  از راه میرسند که به  حلقه  بپیوندند

نه زیاد دور از آنها ،  سنگی بر تالابی می افتد و حلقه ای می سازد

 

برگرفته از روزنامه "نیویورکر"

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:35  توسط کورش معیری  | 

 

هر شب کنار پنجره ماندم برای تو
شعری به انتظار تو خواندم برای تو

ابری ترین نگاه خودم را از ابتدا
تا انتهای کوچ دواندم برای تو

گفتند او می طلبد دل شکسته را
دل را به هر بهانه شکاندم برای تو

ارسالی از دو صفر هفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:13  توسط کورش معیری  | 

من غریبه ی دیروز . . .

آشنای امروز . . .

و فراموش شده ی فردایم .............

پس در آشنایی امروز می نویسم تا ...

تا در فردای تلخ جدایی به یاد آوری مرا

*****

به شانه ام زدی
که تنهاییم را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟!
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟؟!!!....

****

دوست خوبم...دوست خوبم...دوست خوبم...دو صفر هفت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:33  توسط کورش معیری  | 



HAMLET
To be, or not to be: that is the question:
Whether 'tis nobler in the mind to suffer
The slings and arrows of outrageous fortune,
Or to take arms against a sea of troubles,
And by opposing end them? To die: to sleep;
No more; and by a sleep to say we end
The heart-ache and the thousand natural shocks
That flesh is heir to, 'tis a consummation
Devoutly to be wish'd. To die, to sleep;
To sleep: perchance to dream: ay, there's the rub;
For in that sleep of death what dreams may come
When we have shuffled off this mortal coil,
Must give us pause: there's the respect
That makes calamity of so long life;
For who would bear the whips and scorns of time,
The oppressor's wrong, the proud man's contumely,
The pangs of despised love, the law's delay,
The insolence of office and the spurns
That patient merit of the unworthy takes,
When he himself might his quietus make
With a bare bodkin? who would fardels bear,
To grunt and sweat under a weary life,
But that the dread of something after death,
The undiscover'd country from whose bourn
No traveller returns, puzzles the will
And makes us rather bear those ills we have
Than fly to others that we know not of?
Thus conscience does make cowards of us all;
And thus the native hue of resolution

Is sicklied o'er with the pale cast of thought,
And enterprises of great pith and moment
With this regard their currents turn awry,
And lose the name of action.

بودن يا نبودن؟ مساله اين است.

آيا شريفتر آنست كه ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شويم و يا آن كه سلاح نبرد به دست گرفته با انبوه مشكلات بجنگيم تا آن ناگواري ها را از ميان برداريم؟

 مردن... خفتن... همين و بس؟ اگر خواب مرگ دردهاي قلب ما و هزاران آلام ديگر را كه طبيعت بر جسم ما مستولي مي كند پايان بخشد، غايتي است كه بايستي البته آرزومند آن بود.

مردن...خفتن... خفتن، و شايد خواب ديدن. آه، مانع همين جاست. در آن زمان كه اين كالبد خاكي را به دور انداخته باشيم ، در آن خواب مرگ، شايد روياهاي ناگواري ببينيم! ترس از همين روياهاست كه ما را به تامل وا مي دارد و همين گونه ملاحظات است كه عمر مصيبت و سختي را اينقدر طولاني مي كند. زيرا اگر شخص يقين داشته باشد كه با يك خنجر برهنه مي تواند خود را آسوده كند كيست كه در مقابل

لطمه ها و خفت هاي زمانه،ظلم ظالم، تفرعن مرد متكبر، آلام عشق مردود،درنگ هاي ديواني، وقاحت منصب داران،و تحقيرهايي كه لايقان صبور از دست نالايقان مي بينند، تن به تحمل در دهد؟ كيست كه حاضر به بردن اين بارها باشد، و بخواهد كه در زير فشار زندگاني پر ملال پيوسته ناله و شكايت كند و عرق بريزد؟ همانا بيم از ماورا مرگ، آن سرزمين نامكشوفي كه از سرحدش هيچ مسافري باز نمي گردد شخص را حيران و اراده او را سست مي گرداند، و ما را وا مي دارد تا همه رنج هايي را كه در حال كنوني داريم تحمل نماييم و خود را به ميان مشقاتي كه از حد و نوع آن بي خبر هستيم پرتاب نكنيم! آري تفكر و تعقل همه ما را ترسو و جبان مي كند، و عزم و اراده، هر زمان كه با افكار احتياط آميز توام گردد رنگ باخته صلابت خود را از دست مي دهد، خيالات بسيار بلند، به ملاحظه همين مراتب، از سير و جهان طبيعي خود باز مي مانند و به مرحله عمل نمي رسند و از ميان مي روند...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 18:10  توسط کورش معیری  |