London, cold and damp, the snow’s curt kisses
on empty streets, the Thames’ black water.
Chilled prostitutes lit bonfires in the park.
Vast locomotives sobbed somewhere in the night.
The workers spoke so quickly in the pub
that he couldn’t catch a single word.
Perhaps Europe was richer and at peace,
but the Belgians still tormented the Congo.
And Russia? Its tyranny? Siberia?
He spent evenings staring at the shutters.
He couldn’t concentrate, rewrote old work,
reread young Marx for days on end,
and secretly admired that ambitious author.
He still had faith in his fantastic vision,
but in moments of doubt
he worried that he’d given the world only
a new version of despair;
then he’d close his eyes and see nothing
but the scarlet darkness of his lids
لندن...سرد و دلمرده.
مختصر برفی بوسه می زند بر خیابان های خلوت ... بر رود سیاه تایمز.
هرزه های سرما زده در بوستان آتش به پا کردند.
انبوه قطارها مویه کنان در شب به جایی رفتند.
کارگران در میخانه آنقدر تند وتند حرف زدند که حتی کلمه ای را نتوانست درک کند.
شاید اروپا پولدار تر بود و در آرامش.
اما هنوز بلژیکی ها اهالی کنگو را شکنجه می دادند.
و روسیه ؟...ظلم و استبدادش ؟...سبیری ؟
عصرها وقتش را به خیره شدن به کرکره پنجره ها می گذراند.
نمی توانست تمرکز کرده کار قدیمی را دوباره نویسی کند .
روزها و روزها مارکس جوان را تا پایانش دوباره خوانی و پنهانی آن نویسنده جاه طلب را تحسین کند.
او هنوز به رویای خارق العاده اش ایمان داشت.
اما در لحظات تردید.
نگران شد که مبادا تنها شکل جدیدی از نومیدی را به جهان داده باشد.
پس ، چشمانش را بست و هیچ چیز ندید جز تاریکی سرخگون پلک هایش.
آدام زاگا یوسکی
.
سینما و آموزش
دو روی یک سکه تقلبی
سقوط قابل ملاحظه تحقیق و پژوهش های هنری ، به وضوح در پایان نامه های رشته سینما ، را در چند عامل ساده ولی بسیار مهم می توان جستجو کرد:
1-اساتیدی که معلومات عمومی شان از دانشجویشان پایین تر است چه برسد به آن چیزی که از آن به دروس تخصصی یاد می شود.
2-نبود امکانات کمک آموزشی
3-اختصاص بدترین –بی شکل ترین و نابهنجارترین فضاها به دانشجویان هنر موسسه آموزش عالی سوره
4-ناقص بودن برنامه ریزی آموزش و عدم هماهنگی بی سابقه بین ارگانه های ذی ربط
5-فشارهای نابخردانه حراست دانشگاه به بهانه جلوگیری از بروز هرگونه به زعم ایشان موارد "غیر اخلاقی"
6- سلب مسئولیت از هرگونه اتفاق ناخوشایند درسی –مانند غیبت در جلسات امتحانی و...
7-جابجایی بی دلیل و بی موقع کارمندان ( نتیجه این می شود که هیچ دو کارمندی کار یکدیگر را نمیداند و تا بخواهد در کار خود مهارت نسبی پیدا کند دوباره در پی یک تغییر نسبی در قدرت می چرخد و جابجا می شود . )
8-تلاش مذبوحانه در جهت تطبیق دادن سیلابس درسها وعناوین دیگر آموزشی با آنچه که وزارت علوم ، تحقیقات و فن آوری در نظر گرفته به شکل یک پوسته کاملا بزک شده اما پوک و توخالی-
9-ارائه واحدهایی که حتی مدرسان خبره را نیز در اعجاب گذاشته است . مثل : پرسپکتیو رنگ و نور!!!
10-تقسیم نابخردانه درس های سه واحدی در قالب دو ترم یک ونیم واحدی تنها به منظور افزایش شهریه
11-جلوگیری از فارغ التحصیلی زودرس ( ایضا به همان دلیل قبل)
به این فهرست بدون تردید عناوین دیگری را نیز می توان اضافه کرد.
مشکل اما بسیار عمیق تر از این می نماید. همانگونه که می دانیم سینما در این کشور مانند بسیاری از اقلام دیگر وارداتی است. از جمله مواد خام مصرفی ( نگاتیو و نوار صدا) موجود در بازار ، دوربینی که فیلمبرداری می کند و لابراتواری که نگاتیو را ظاهر و چاپ می کند. پروژکتوری که فیلم را پخش می کند . پرده نقره ای رنگی که فیلم بر آن دیده میشود همه بدون استثنا وارد می شود.
محصولات فرهنگی که همگام با ساخت این تکنولوژی تولید می شوند ( مانند فیلم ها و تحلیل های سینمایی- مکاتب و سبک ها – ژانرها و گونه ها – نظریه فیلم – تاریخ سینما و...)خود به خود به این کشور انتقال یافته اند. بدون اینکه ریشه های آنان مورد بررسی و تدقیق قرار گرفته باشد. بدون فهم این که این ریشه ها از کدام زمین مایحتاج طبیعی خود را می گیرند .
بدین ترتیب عدم نیاز به درک آنچه در جعبه سیاه سینما وجود دارد باعث شد تا سینما در این کشور به شکل یک پوسته باقی بماند و شاید دقیق تر به شکل یک تظاهر(pretension)
اولین و مهمترین محصول سینما فیلم است . در این سرزمین فیلم ها یک وانموده هستند . زیرا سینما هنر-صنعتی است مرکب و کمپرادور به شش هنر ماقبل خود است که همگی محصول رنسانس و البته تفکر برگرفته از زیبایی شناسی یونانی کلاسیک هستند.
سینما تبلور و برآیند شش نیروی خارق العاده انسانی در طول پانصد سال است که در قرن بیستم وجود و حضورش اجتناب ناپذیر شده است.
اما در ایران به هیچ یک از اشکال ششگانه آن التفاتی نشده و تلاشی نیز برای یادگیری صورت نگرفته است . یکی از فیلمسازان جوانی که اولین فیلم بلند سینمایی خود را ساخته بود در پاسخ به پرسش من در این باره که چه دلیلی باعث شد تا از نسبت آکادمیک برای فیلمتان استفاده کنید پاسخ داد : " برای تولید حس مستند "
آموزش سینما به تبع اولی و فیلمسازی در این کشور دو روی یک سکه تقلبی هستند. یک سکه تقلبی هر دو رویش تقلبی است. این سکه را نه می توان نزد خود نگاه داشت و نه خرجش کرد.
ناتمام...
"فرزند یکی از بستگان ما پا را در یک کفش کرده بود که می خواهد در رشته هنر تحصیل کند و هنر را برای ادامه زندگی انتخاب کرده است. پدر و مادر او طبعا مخالف این تصمیم بودند و بالاخره پس از مجادلات بسیار مرا به عنوان حکم انتخاب کردند . زیرا می دانستند که فرزندشان احترام مرا دارد و می داند که نا پخته صحبت نمی کنم....غرض اینکه ، پس از چند ساعت گفتگوی مفصل با ایشان بالاخره عقلش سرجایش آمد و تغییر عقیده داد."
نقل به مضمون از صحبتهای دکتر حسن بنیانیان ریاست محترم حوزه هنری که در طی یک جلسه درسی و برای دانشجویان سینما ایراد شده است.
منبع نیروی مولد هر داستان دو چیز است : موقعیت و قهرمان
موقعیت همیشه یک قدم از قهرمان جلوتر است. اما این قهرمان است که با پا گذاشتن به موقعیت بدان معنا می دهد. مثلا هبوط آدم به زمین
هر داستان یک قهرمان اصلی - Leading role - دارد.
ویژگی های قهرمان فیلم :
قهرمان فیلم هدف دارد.
با اراده و خود رای است.
فعال است و نسبت به حوادثی که رخ می دهد بی اعتنا یا منفعل نیست.
دارای یک میل و خواسته خودآگاه است.
قهرمان ممکن است دارای یک میل و خواسته نا خودآگاه هم باشد . این امیال خودآگاه و ناخودآگاه یک
قهرمان چند بعدی عمدتا در تضاد یا تناقض با یکدیگرند.
قهرمان به گونه ای دست به کنش می زند که بیینده رفتار او را باور می کند.
قهرمان داستان حداقل از یک شانس برخوردار است.
جذابیت اعمال قهرمان زمانی بیشتر می شود که در رسیدن به هدف بیننده برای او نتواند شانسی را قائل شود.
قهرمان داستان در نهایت دست به کنشی می زند که تمام کننده است و فیلم با کنش نهایی اوست که پایان می گیرد.
قهرمان باید در رفتار خود به گونه ای عمل کند که بیننده با او همدلی کند . این رفتار الزاما قهرمان را دوست داشتنی نمی کند. یعنی بین Empathy و Sympathy فرق است.
فیلم چگونه آغاز می شود ؟
قهرمان فیلم ، در لحظه ای از زمان دست به کنشی می زند و پاسخی موافق عملش را از جهان بیرون انتظار دارد اما برعکس این عمل باعث بر انگیخته شدن نیروهای مخالف می شود. دنیای پیرامون شخصیت به نحوی متضاد با انتظارات او واکنش نشان می دهند و این واکنش به نوبه خود باعث برانگیخته شدن قهرمان می شود و بدین ترتیب فیلم آغاز می گردد.
اگر قهرمان در مقابل واکنش متضاد نیروهای مخالف برانگیخته شود و از خود عکس العملی نشان دهد به او پروتاگونیست ( قهرمان فعال) گوییم و در غیر این صورت او را آگونیست ( قهرمان منفعل ) نامیم.
برگرفته از کتاب داستان نوشته رابرت مکی
قابل توجه جوانانی که بسیار علاقه مند به ادامه تحصیل در رشته سینما یا تئاتر در موسسه آموزش عالی سوره هستند. شتاب کنید که مبادا از قافله غافلان عقب بمانید.
حمید - پسر عمو و دوست قدیمی ام-
*****
سلام.
دوستان دانشگاهی ام رای مرا زدند و مرا برگرداندند.
کار ساده ای نبود.چونکه ...
هرگز فکر نمی کردم دوستانی دارم که نوشته های مرا میخوانند . این موضوع وقتی روشن شد که پس از یک جلسه درسی در کلاس را بستند و تا می توانستند مرا مورد عتاب و خطاب قرار دادند. گفتن از خستگی مفرط یا افسردگی چیز تازه ای نیست و گویا همه شان به نوعی بدان دچار بودند با اینهمه هیچ کس از حرف های من قانع نشد. آنها به شدت مرا تکان دادند. دلم می خواست تا صورت همگی آنها را ببوسم . به خاطر اینکه این اولین باری بود که جمع کوچکی از دستاوردهای کوچک من در این یکی دوساله دفاع می کرد . برای من مایه مباهات بود که یکی از دوستانم که هرگز حتی فکرش را هم نمی کردم به من گفت که مقاله مرا درباره پازولینی خوانده و آنرا به نصرالله قادری - استاد مبانی هنرهای نمایشی- انداخته است.
هیچ وقت تا به حال به انگیزه نوشتن برای کسی پی نبرده بودم. انگیزه برای نوشتن به خاطر اینکه به هر شکلی مورد استفاده قرار گیرد.
من در سال 85 به کمک پسرعمویم حمید که بیشتر برایم یک رفیق راه بوده تا یک خویش نسبی این وبلاگ را راه اندازی کردم.
اما همواره چشمم به این جمله بود که کار برای کار نه برای غایت و نهایتش...
اما آنروز در سایت دانشگاه سوره متوجه شدم که آدم های بسیار زیادی بدون آنکه بدانی می آیند به خانه ت و مطالبت را می خوانند و آنقدر رند هستند که نه نظری می دهند و نه آشنایی و درست در یک لحظه از زمان ، جایی که حتی فکرش را هم نمی کنی درمی یابی که حتی کارشناس گروه آموزش ، برای کنجکاوی هم که شده به وبلاگت سرزده...جل الخالق.
گرچه دوستانم با فحش و ناسزا مرا استقبال کردند و اگر رویشان می شد چند پس گردنی هم نثار می کردند اما با این همه از آنها متشکرم .
باز هم تکرار می کنم که نمی دانم چقدر می توانم دوام بیاورم . به نظرم این درباره هر نویسنده ای درست است.
اما تلاش می کنم که آنهایی را که در این آیند و روند هر روزه زندگی می آیند و از من به اندازه خودم ونه بیشتر انتظار دارند ناامید نکنم.
از سیما و دو صفر هفت هم به خاطر محبتهایشان صمیمانه تشکر می کنم.
با احترام
کوروش معیری
دوستان و رفقایی که تا کنون مرا همراهی کردید . از شما سپاسگزارم . گرچه تشکر کلمه کوچکی است.
از نوشتن دیگر خسته شده ام. هرچند این شما بودید که با نوشته هایتان اجازه ندادید تا از پا بیفتم. هر جا که پیر و خسته دل و ناتوان شدم شماها به دادم رسیدید و با نوشته هایتان مرا دلگرم کردید.
از اینکه قصد خداحافظی دارم ناراحت نیستم اما می دانم که مدتی دلتنگتان خواهم شد . درباره سیما یا نگار یا زهرا و دیگرانی که وبلاگشان فعال است چندان نگران نیستم . به سراغشان میروم . مطالبشان را می خوانم و سلامی هم خواهم کرد.
بیش از هر چیز دیگر دلم برای دو صفر هفت تنگ خواهد شد . پسر جوانی که وجودش ترکیبی است از هوش و عشق و ایمان . او را دیگر لمس نخواهم کرد. و این چند صباحی مایه مصیبت من خواهد شد اما مگر زندگی جز این است ؟
همواره دلم می خواست تا با جملاتی درست و حسابی آنچنان که خودم هم از آن راضی باشم از شما جدا شوم ولی راستش را بخواهید من هیچ کاری را تا به آخر دنبال نکردم .
خداوند نگه دار شما باشد !
با احترام فراوان
کوروش معیری
سیما
رضا نبوی همواره در بیان مقاصد خود دچار مشکل بوده است . او که با کلمات ، میانه خوبی نداشته در به کار گیری آنهم چندان تلاشی از خود نشان نداده است. البته این امر با توجه به اینکه او وجود خود را همواره ازتصویر وام می گیرد شاید طبیعی باشد با تمام این اوصاف توضیح دادن اعتقادات و طرز تلقی او از مفاهیم سینمایی با دشواری هایی نیز همراه بوده است . چه اینکه خود وی در اغلب موارد بر آنچه که به عنوان شرحی بر گفته های وی گفته یا نوشته شده خرده گرفته و آنرا دور از اندیشه های خود دانسته و البته در بعضی موارد نیز به کلی از زیر بار آنچه بیان کرده شانه خالی کرده است.
با این وجود شاید با کمی دقت در گفته های وی بتوان به این نکته دست یافت که مثلا وقتی او از سینمای روشنفکری نام می برد ، منظورش سینمایی است
متظاهرانه
پوک و تو خالی
فاقد محتوای حقیقی
ضعف شدید در فرم و رنگ به کار رفته در فیلم و گریز ازپذیرش آن با استناد به جملات بزرگان قانون شکن و یاغی سینما مانند گدار و...
دنائت فیلمساز در موکول کردن فهم فیلم به تاویل بیننده از رهیافتی که در آن هیچ رویکردی قابل رصد نیست.
نافهمی بیننده را دلیلی بر نافهمی فیلم انگاشتن و بدین ترتیب ، گریز از هرگونه پاسخ قابل قبول و اقناع کننده به بیننده
و بالاخره سینمایی که در آن فیلمسازش فقط بلد است ریش بگذارد و موهایش را دم اسبی ببندد .
حشیش مصرف کند و همواره یک پایش در متافیزیک باشد .
کثیف و ژولیده در انظار نمایان شود.
کفشی به پا کند که نتواند با آن راه برود .
کیفی بر دوشش باشد که درآن هیچ چیز پیدا نشود
و عجیب و غریب و نامفهوم صحبت کند.
سینما به عنوان برآیند همه نیروهای ماقبل خود در هنرهای ششگانه از هر جهت محصول غرب است . چه ، دوران مدرنیته که آبستن رویدادها و تغییر و تحولات بسیاری بود در بطن خود ترکیبی همگون از شش نیروی ماقبل خویش را خلق کرد که تا کنون کامل تر از آن هنری شناسایی نشده است. طبیعی است که بی اعتنایی نسبت به ریشه های این هنر صدساله ما را به همان اشتباهاتی خواهد کشاند که به نظر می رسد از همان دوران ابتدایی ورود سینما به ایران دامن فیلمسازان ایرانی را گرفت. یعنی ساختن فیلم بدون توجه به ارکان ششگانه آن.
اما همانگونه که دست زدن به سینما بدون آگاهی نتایج تلخی به بار می آورد عکس آن نیز درست است . تفکر و بازتابش های سینمایی آن همواره نمی توانند ساده و گویا باشند. آنچه که رضا نبوی نمی تواند هضم کند دقیقا همین است.
اگر هنرمندی بر روی تابلوی خود تنها ده دقیقه فکر کند ، بیننده اش ، بیش از آن هم وقت برای دیدن و ارزیابی اثر وی تلف نخواهد کرد و اگر هنرمندی زندگی خود را وقف آثارش کند ، به تماشا نشستن آثار او یک زندگی وقت و انرژی طلب می کند.
همانگونه که درک و تحلیل آثار مثلا مگریت یا مایا درن - که این یک فیلم هایی نیز ساخت- سخت و پیچیده است. درک آثار پاراجانف یا تارکوفسکی نیز نیازمند کار وتلاشی طاقت فرسا است.
هنگامی که اثری پیچیده که حاصل یک ذهن پیچیده است خلق می شود ، برای ادراک آن اندیشه به شدت به تگاپو می افتد . حاصل آن هرچه باشد الزاما ساده و سهل والوصول نخواهد بود.