*****
و خداوند عشق را آفرید ....
عشق لازمه زندگي كردن است .
اگر عشق نباشد جهان گورستان سرد و وحشتناكي است .
عشق اميد زنگانيست ، مشعل فروزاني است كه آسمان سیاه آدم را روشنايي مي بخشد .
عشق تو نور حقيقت است كه بدلها مي تابد .
اي عشق تورا ....
به چشمان سياه دلبران
به گيسوي تابدار دختران شوخ و شيرين كار
بخورشيد سينه سر شار و عشوه گران
به ساق و بازوي مرمر تراش مه پيكران
سوگند مي دهم كه تا در دلها پايدار بماني .من مي خواهم تنها بخاطر تو زنده بمانم .
ميخواهم چون كودكي سر به دامانت نهم و با لا لايي شيرينت بخواب روم و حتي در خواب هم در آغوش گرم تو باشم ،و چهره ملكوتيت هميشه برويم بخندد،من تا كنون نمي دانستم كه تو به زندگي چه لطف و نشاطي مي بخشي .
خوب شد
خوب شد بسراغم آمدي و خانه سرد و ويراني را آبادان كردي .
عشق من ،خداي مهربان
اي نور تابيده حقيقت بر دلم نور افشاني كن و پايدار بمان .
چون بي تو حيات و رونقي نداريم
*****
برگهايي که مرا برگ اميدي بودند دانه دانه همه ريخت
نيمي خواب، نيمي بيدار،نيمي انسان، نيمي فرشته ام و همواره از تو نوشته ام. گريه ها و خنده ها، بالهاي پرنده ها، هرچه بود و هر چه هست، لحظه هاي بي شکست ، قصه هاي واپسين، عشقهاي آتشين ، آفتاب و آسمان و قلبهاي مهربان جلوه اي از حضور توست. نيمي آواز، نيمي سکوت، نيمي نور و نيمي سوت و کورم و همواره از تو دورم. به رنگين کمان که مي نگرم به عطرهاي بيکران که دست مي زنم ، از تو دورتر مي شوم. اين همه فاصله را چگونه تاب بياورم؟ کاش مي توانستم براي شبهاي وحشي ام کمي مهتاب بياورم.کدام کتاب را بخوانم ؟ کنار کدام خوشهً انگور بمانم به سوي کدام اقيانوس پارو بزنم؟ چه کنم با مظلوميت پيراهنم ؟ کدام سيب بوي دهان تو را دارد؟ بوي عشق و مهرباني را؟ در چشم چه کسي تصوير تو شفاف تر مي نشيند؟ چه کسي روز و شب تو را از هر پنجره اي که دلش بخواهد، ميبيند؟ وقتي با توام چراغ اتاقم خاموش نمي شود وهيچ خاطره اي فراموش نمي شود. وقتي با توام ملکوت در دستهاي روشن من است و مي توانم به همه فرشتگان فخر بفروشم . نيمي سلام و نيمي بدرودم ، نيمي کوير و نيمي رودم و ديشب باز از تو سرودم . همه ستاره ها به زمين آمدند. به ديدار اين دل غمگين آمدند
در ستایش/ نکوهش " سینمای روشنفکری "
برای پاسخگویی به جهت گیری خاص و همیشگی رضا نبوی ، استاد دانشگاه سینما – تئاتر و موسسه آموزش عالی سوره به سینمای موسوم به سینمای روشنفکری می توان یک کتاب نوشت.
او و معدودی از همپالگی های خود در دهه پنجاه و شصت به دلیل تنفر از آنچه "سینمای در حد حرف " می نامیدند ، تلاش و کوشش خود را عمدتا مصروف یادگیری اصول و قواعدی کردند که بدون آنها سینما عملا قوام نمی یابد . یعنی تمرکز بر" کار " همه جانبه بر روی فیلم ، به جای تحلیل و نقد متکی بر نگاه خرده بینانه ای که کارش عیب جویی با یا بی منطقی است که پوچی خود را در قالب کلمات فریبنده پنهان می سازد .
گام های این طرز تفکر ، از همان لحظات اول با چالش های بزرگی همراه بود : کمبود یا نبود منابع دقیق و معتبر دانشگاهی و یا حتی ماخذ آزادی که بتوان از آنها بهره گرفت . بسیاری از کتاب هایی که مورد تدقیق و بررسی قرار گرفتند با ایرادات و اشکالات فاحشی همراه بودند و باید اصلاح یا از نو نگاشته می شدند.
فرسودگی ابزارهای فیلمبرداری و نورپردازی، به این دلیل که آنچه باقی مانده بود صرفا دوربین ها یا چراغ های نور به جا مانده از کارخانه های عمدتا امریکایی بود که در همان سالها نیز عمر مفیدشان به پایان رسیده بود .
از طرف دیگر ، حرکت در بطن جامعه ای که قائل شدن هرگونه مفهوم صنعتی برای سینما را امری اساسا مذموم و ناپسند دانسته و آنرا باعث انحراف از اصالت و رسالتی که سینما -به اعتقاد همان جامعه- دارد می شود کار آسانی نبود. چراکه به نظر می رسید ، برای ساختن یک فیلم داشتن یک نوع نگاه یا بینش هنرمندانه- که معلوم نیست از کجا و از چه زمینی ریشه گرفته است- کفایت می کند. نتیجه و محصول این طریق تفکر تولید انبوهی از شبه فیلم هایی بود که نه base ( فیلمنامه ) درستی داشتند ، نه کادر بندی دقیق و رعایت بدوی ترین اصول فرم و رنگ و نه حتی پلانی که به پلان دیگر اتصال صحیح یابد .
کار به جایی رسید که اگر داستان یک فیلم نزد بسیاری از کارکشتگان هالیوود یا برادوی یک کلیت سه پرده ای شامل آغاز - میانه - پایان بود نزد فیلمساز ایرانی بیشتر به یک معما شبیه بود که باید می نشست و آنرا حل می کرد.
ارادت ایرانی به روایت و روایتگری از یکسو ، عدم تجربه تاریخی در ارائه و ثبت و تعلیم نمایش به شیوه نمایش در غرب و منفور دانستن هر آنچه که غربی به آن فکر میکند یا دست می یازد از سوی دیگر ، رفته رفته سینمای ایران را به ترکیبی عجیب و غریب رسانید که هرگونه مسیر در فهم ماهیت خود را ناممکن کرد.
اگر تا این زمان ، فیلمی داشتیم که قصدش خندان یا گریاندن یا ترساندن و... را داشت و در کارش در برخی موارد به دلیل بازگشت به همان اسلوب و قواعدی که به آن لگد زده بود موفق عمل می کرد حالا تصاویری بر نوار سلولویید در دست بود که نه قادربود بر عواطف و احساسات شخصی مخاطبین خود دست بگذارد ونه آنها را به تفکر درباره چیزی -هرچیزی- وادارد ونه هیچ کار دیگر.
طبیعی بود که افرادی مانند رضا نبوی یا رضا شریفی ( که در نهایت تاسف درگذشت ) ، حضور این نوع از فیلمسازی را که به هیچ چیز پیوند نبود برنتابیدند .
جنگ طاقت فرسای رضا نبوی در کلاس های درس - هرچند به کندی- به ثمر نشست . اولین گروه از دانش آموختگان او که به شدت تحت تاثیر آرا و افکار ساده ،گویا ، مستقیم و بدون هیچ ابهام او بودند خلاقیت های خود را با تعالیم استادشان آمیختند و سعی کردند که حضور خود را به نوعی در سینمای آماتوری اعلام و تثبیت کنند .
گروه های بعدی با سرعتی بیشتر از زیر دست نبوی بیرون آمدند . به نظر می رسید آنها متوجه شده بودند که قضیه فیلمسازی در کشور هولناک تر از این حرف هاست. ( یکی از آنها برایم تعریف کرد هنگامی که به کارگردان فیلمی دوربین آریفلکس - توسی را پیشنهاد داده بود کارگردان در جوابش گفته بود که رنگ دوربین برایش مهم نیست . در خاطره وحشتناک دیگری ، به هنگام فیلمبرداری یک صحنه خارجی/ روز کارگردان فیلم اجازه استفاده از فیلتر نارنجی هشتاد و پنج را به فیلمبردارش نداد . چراکه فکر می کرد رنگ فیلم تغییر خواهد کرد)
در طول ده سال یعنی از سال هفتاد و شش تا هشتاد و شش ، اگر به فیلم هایی دقت کنید که شاگردان نبوی کار تصویر یا فیلم آن را به عهده داشته اند متوجه می شوید که صرف نظر از دقتی که در اکسپوز نگاتیو یا کپچر تصویر به کار رفته است نگاه خاص استاد در نورپردازی نیز در اغلب این تصاویر وجود دارد که عموما با هنر فیلمبردار درهم آمیخته شده است.
اما مشکل زمانی آغاز شد که اندیشه ها و نظرات شخصی رضا نبوی نیزبه عنوان یک قاعده کلی مطرح شد . او که به تحقیر از تارکوفسکی با عنوان خارکوفسکی یا ماراجانف به جای پاراجانف و...یاد می کرد عملا به جنگ علیه تفکری پرداخت که توسط متولیان وقت فرهنگ و هنر کشور ظالمانه به کثافت کشیده شده بود .
رضا نبوی هرگز تن به این حرف نداد که تفکرات منحرفی که فیلمساز جوان ایرانی را از شکل کلاسیک فیلمسازی دور ساخت هیچ ارتباطی با تفکرفیلمسازان غیر کلاسیکی نظیر تارکوفسکی و دیگران ندارد.
در حقیقت ، این نوع تفکر و قالب های آن که از هیچ نوع قالب کلاسیکی استفاده نمی کردند در نظر نبوی خوار و بی مقدار شدند اما نه به خاطر محتوای خالق این تصاویر بلکه به خاطر نابودی آن دسته از فیلمسازانی که برای نزدیک شدن به خواسته هایشان تکنیک را به کل به دست فراموشی سپردند.
ناتمام...
اولین باری که...
اولین باری که پدرت - مصطفی- را دیدم در ازگل بود. آنوقت ها من بچه کوچک هشت – نه ساله ای
بودم که برای نخستین بار با پدرم به استخر هندیار می آمدیم .
نمی دانم حالا چه بر سرش آمده است .
استخر مذکور در واقع بخشی از یک باغ بسیار زیبا بود که آبش از یکی از صدها قنات شمیرانات
مشروب میشد .
آبی شفاف و زلال و بی اندازه سرد. پدرم به من گفت که تنها کسی که بدنش قادر به تحمل سرمای فوق
العاده آن استخر است مصطفی است .
تابستان بود و هوایی گرم و البته لذت بخش...اما هیچ کس جرات برهنه شدن و پریدن در آب استخر را
نداشت . همه حواس من اما جمع مردی بود که آرام آرام لباسش را درآورد و در کنار استخر ایستاد و
به آب زل زد.
نفهمیدم در کدام لحظه اتفاق افتاد . اما بی تردید درست زمانی بود که برای یک لحظه حواسم پرت شد
و در همان لحظه بود که صدای شالاپی را شنیدم .
مصطفی با شیرجه ای در آب پریده بود و تا ما به خود بیاییم مسافت سرد و خشن استخر را با سرعت
طی کرد و از آب بیرون پرید.
او کسی بود که به گفته دوستانش یا کسانی که از نزدیک می شناختنش ، اگر با لگد به ساق پایش
می زدی پای خودت می شکست .
جوانی بود که به هنگام مرگش ، بسیاری از دوستانش را داغدار کرد. اهل رفاقت بود و به خاطر همین
رفاقت خیلی چیزها از دست داد.
با اینکه نه می دانست و نه می خواست ، اما به شیوه قدیمی ها زندگی می کرد. مرام داشت و هرگز
نامردی نکرد.
خدا بیامرزدش .
*****
- 007-
دلم می خواست تا برایت بنویسم و ...خب این گونه مینویسم.
می دانی مرد جوان ...
اگر هر روز مسیرمان را تغییر دهیم هرگز به مقصد نخواهیم رسید. این مطلب مجرب است و من به حقیقت آنرا امتحان کردم.
از زمانی که تصمیم گرفتم فیلمساز شوم گویی قرنهاست که می گذرد.
اما هر بار مسیرم را بی هیچ دلیلی تغییر دادم . گویی تا ابد جوان خواهم ماند یا پرانرژی...عجب حماقتی!
چهارده سال پیش ، من جوانی بودم به سن تو ... جوانی که به قول کامو نسبت به آینده اش هرگونه امیدی می رفت .
اما زمان را از دست دادم ...آره ، از دست دادم . بدجوری هم از دست دادم.
زمانی که میتوانی برایش ساعت ها خیال بافی کنی و نقشه ها بریزی ...
موقعیت در دست من بود و منظورم از موقعیت صرفا زمان است . شاید اکنون به آنچه میگویم به دیده شک و تردید نگاه کنی یا به نظرت گفته هایم گنگ و مبهم جلوه کنند ولی باید بفهمی ...باید بفهمی چه می گویم .
من زمان را دست داشتم و همه چیز را .
لاک پشت ها آرام آرام آمدند و رفتند و من ، خرگوش وار قدری از هر مسیر را بیهوده رفتم و بازگشتم.
حالا در موقعیتی هستم که بدان تعلق ندارم .
در مکانی تحصیل می کنم که سالها پیش باید در آن تحصیلاتم را تمام می کردم.
در خانه ای زندگی می کنم که سالها پیش باید آنرا به امید تلاش برای یافتن موقعیتی برتر ترک می کردم.
با انسان هایی هم نشین شده ام که خود را مجبور به هم کلامی من می بینند. انگار که جذام گرفته باشم .
به خودشان به سختی فشار می آورند تا مبادا پس از رفاقتی مجازی از دهانشان در رود : صبح به خیر ! آقای معیری!
...
منشا همه بدبختی های آدم خود اوست .
اکنون به واسطه این وبلاگ آرامشی یا بهتر است بگویم رخوتی موقتی مرا فرا گرفته است
در کنار خود آدم هایی را می یابم از جنس : زهرا موثق که تلاش و پشتکار فوق العاده اش در بلعیدن مخازن فرهنگ جهان جای شگفتی دارد .
یا سیما که هراز گاهی مرا به لطف می نوازد.
و تو
که این چند جمله را از سر دلمردگی و دلتنگی برایت نوشتم .
به خودم می گویم تا کی دوام خواهم آورد ؟
چون خیالی آمد و در دل نشست
هر کجا که می گریزی با تو هست
*****
هر چه کنی بکن ولی
از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا
وقت سفر خبر مکن
گر چه به باغ ستاده ام
نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت
بر رخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام
تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا
عاشق در به در مکن
من که ز پا نشسته ام
مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام
زین همه خسته تر مکن
گر چه به دور زندگی
تن به قضا نهاده ام
آتشم این قدر مزن
رنجه ام این قدر مکن
بوسف عمر من بیا
تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد
خون به دل پدر مکن
هر چه که ناله می کنم
گوش به من نمیکنی
یا که مرا ز دل ببر
یا ز برم سفر مکن
*****
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره جان شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه سیما نبود
لب همان لب بود ، اما مست و بی پروا نبود
دل همان دل بود ، اما مست و بی پروا نبود
در دل بیدار خود چز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگا ه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ، ولی ای دریغ
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
در لب مردان مرد فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم ، زان عشق جانفرسا نبود
*****
اعترافات یک ساله
من یک دروغ گوی بزرگ هستم.هرجمله ای که درباره خودم برایت می نویسم راست است و حقیقت دارد.من یک آدم معمولی نیستم. نه اینکه نابغه باشم . البته کند ذهن هم نیستم اما سرعت واکنشم نسبت به کنش های اجتماعی ( به دلیل بیماری) به شدت پایین آمده . از گفتن آنچه واقعا در سر دارم همواره پرهیز کرده ام. به طور طبیعی نخندیده ام.
گریه هایم نیز طبیعی نیست. بلکه صرفا به دلیل بیماری است.برای کسی که دوستش داشته باشم یا برایش احترام قائل باشم اعتراف می کنم که ممکن است برخی اوقات به او دروغ بگویم.من ( از سن چهارده سالگی تا حالا) به بیماری افسردگی و اضطراب مزمن دچارم که هر از گاهی شدید می شود و مثل سگ هار پاچه شلوارم را گاز می گیرد و رها نمی کند. دارو مصرف می کنم و به دلیل آن برخی از قدرت ها و مهارت های اجتماعی را یا از دست داده و یا در من به شدت ضعیف شده اند.برخی از چیزهایی که درباره من میدانی دروغ محض است . زیرا اگر از خودم شنیده باشی که مسلما به تو دروغ گفته ام و اگر از دیگران شنیده باشی ، چون آنها نیز این اطلاعات را از خودم کسب کرده اند دروغ شنیده و در واقع بی آنکه بدانند به دیگران نیز همان را انتقال داده اند. ( درباره برداشت و نظر شخصی آدم ها در مورد خودم نظری ندارم ولی باید اینرا بدانی که یک شخصیت "دیگر" از من در دانشگاه حضور دارد و آنها این شخصیت را از من می بینند. ممکن است که در لحظاتی بدون آنکه خودم بخواهم مرتکب رفتاری شده باشم که که یک لحظه شک و تردید مخاطب را نسبت به من برانگیخته اما آنقدر ضعیف و زود گذر بوده که از آن چشم پوشی کرده اند. راحت تر بگویم . من واقعی خودم با تقریب خوبی هرگز دیده نشده است.)بنابراین باید این را بدانی که هرگز نباید به آنچه که به دیگران در حضور تو می گویم گوش بدهی یا قبول کنی زیرا در آن لحظه این من نیست که سخن میگوید.تو می توانی نگاهشان کنی . این مغزهای بی تفاوت و نه الزاما کودن را که بی هیچ تدقیق و تفکری درباب آنچه میگویم حرفهایم را می پذیرند و به افکارم احترام میگذارند.زیرا یا نمی فهمند که دارم چرت و پرت می گویم و یا توانایی برخورد را با دستگاه فکری من ندارند و یا در موارد معدود ، اگر هم این شک و تردید وجود دارد حوصله بحث و جدل با من را ندارند. زیرا از آن هیچ گونه سودی نمی برند.حقیقت دروغهایی که به تو گفته ام آنقدر ساده اند که نهایت ندارد اما هرگز نمی توانم راستش را بیان کنم . زیرا در نقاطی بس تاریک قرار دارند و پیدا کردنشان زمان زیادی می برد.اگر فکر می کنی راست و دروغ نسبی است یا وجود ندارد راه را به اشتباه رفته ای . زیرا انسانی که بر مبنای دروغ شخصیت سازی می کند میتواند از خود یک " موسی" بسازد . البته با یک تفاوت کوچک. اگر از او بخواهی که با عصایش دریا را برایت بشکافد نمی تواند.آدم ، تنها مخلوقی است که نمی خواهد خودش باشد. این جمله از قائم مقام فراهانی است. شاید هم نباشد. من آنرا در جایی خواندم. خب از دو حال خارج نیست یا طرف به اشتباه نقل قول کرده و یا جمله را به دروغ نسبت داده . با تمام این وجود ، من می گویم چه اهمیتی دارد که چه کسی آنراگفته ...مهم این است که جمله او تا حد زیادی حقیقت دارد.اگر بخواهی کنجکاوی کنی که چرا دروغ گو هستم یا شده ام . برای های ثابتی ندارد. شاید مهترین دلیلش این باشد که از آنچه هستم هرگز راضی نبوده ام. من از هر چیزی دو ، سه چیزی می دانم . آنرا بسط می دهم و بزرگش می کنم . آنقدر که آدمها در میانشان گم و گور می شوند . درست مانند یک کلاف یک سانتی که آنقدر پیچ و خمش داده ای که سر در آوردن از آن تقریبا محال است.
پاسخ :
-...بله !...قطع رابطه با تو.