هنگامی که به انجام کاری مصمم می شویم عالم و آدم بر
علیه مان بسیج می شوند .
ما خود برای خود نا شناخته ایم . ما اهل شناخت - و به دلایل درست ، هرگز پی خود نگشته ایم - پس چگونه تواند بود که روزی خود را بیابیم ؟ و چه راست گفته اند با ما که ( دلتان آنجاست که گنجتان آنجاست ) و گنج ما آنجاست که کندوهای دانش ماست . ما از بهر آن همیشه در راهیم ، ما جانوران بالدار مادر زاد و شهد آوران روح و آنچه براستی از دل جان ما را به خود سرگرم می کند همانا چیزی به خانه آوردن است.و در باب آن چیزهای دیگر که در زندگی می گذرد ، برای آن به اصطلاح " سرگذشت ها " کدام یک از ما را چندان جدیتی است ؟ یا چندان فرصتی ؟برای چنین چیزها مبادا هرگز دل به کار نداده باشیم. نه دل مان در کار بوده باشد و نه هرگز گوشمان بدهکار. بلکه ( در پایان کار) همچون کسی خدایانه بی خبر از همه جا و فرو رفته در خویش که ناگاه ساعت با تمام قوت خویش دوازده ضربه ی نیمروز را در گوش اش فرو می کوبد. از جای می جهیم و از خویش می پرسیم این چیست که می کوبند؟ و پس از آنکه گوش های خود را می مالیم و با نهایت شگفت زدگی و آسیمگی می گوییم برمابراستی چه گذشت و تازه ما به راستی کیستیم ؟
تبار شناسی اخلاق
نیچه
یا نبودن...
بحث در این نیست
وسوسه این است.
شراب ِ زهر آلوده به جام و
شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن.-
همه چیزی
از پیش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.
سیما...
نیست راهی...
فرو میروم
در سیاهی نقطه ای...
با بغضی که تنگتر میشود
با راهی که نیست تر میشود
با فریادی که فرو تر میشود این شب ها ...
...چشمانم را می بندم تا نبینم
تا نفهمم
کیستم و چرا ؟...
سیما
سمیرا
*****
در موج تاب ، اینه چو چشم گشودم
آنقدر پیر گشته بودم
که لوح حمورابی را می توانستم
به جای شناسنامه ارائه دهم
بودن چه سود ؟
با خورد و خواب
دلفسرده تر از مرداب
طرحی ز یک سراب ، نقشی عبث بر آب
باید شناخت ، ورنه بناگاه خوشبخت می شوی
بی رحم و تنگ دیده و دل سنگ می شوی
قارون چنانکه شد
گند کثیف خوشبختی را
با عطرهای عربستان نمی توانی شست
سیمای عزیز... گرچه احساس من از خوشبختی چیز سراسر متفاوتی است . اما شعر محکم و پر خون تو را نگاشتم تا فراموش نکنم که به هر حال گونه های دیگری از تفکر وجود دارند که موج می زنند و سیالند.
با احترام فراوان
کوروش معیری
| مستی بهانه کردم وچندان گریستم تاکس نداند که گرفتار کیستم یارب چه چشمه ایست محبت که من از آن ؟ یک قطره نوش کردم و - دریا گریستم | ||||
*****
تو چون گریزم ای جان که توام امید جانی
تو چو خون گرم عشقی که به رگ رگم روانی
وگرم به لب رسد جان غم عشق تو نگویم
تو چو راز سر به مهری همه در دلم نهانی
منم آن زمین غمزا که ز چشم ها فتادم
بتو چون امید بندم که بلند آسمانی
منم آن درخت حرمان که خزان رسیده برآن
تو کنون درین گلستان چو بهار بی خزانی
چه غم ار ستاره من همه در غروب عشق است
که بر آسمان شعرم تو طلوع جاودانی
بجز از غزل چه سازم به تو ای غزال عشقم
بتو جز سرود مهرم بدهم چه ارمغانی!
مادرم ، تنها کسی است که بی آنکه کلمه ای از حرفهایم را بفهمد می تواند مرا ببخشاید. بسیارند کسانی که خود ، می گویند حاضرند مرا ببخشایند. بسیاری هم هستند که با هر لحنی فریاد می کشند که گناهکارم. اما وقتی این را به من میگویند که نیستم. کسانی هم البته هستند که می توانم از ایشان طلب بخشایش کنم. زیرا می دانم که قادر به بخشودن هستند. نه اینکه از آدم بخواهند تا سزاوارش شود یا منتظر رسیدن به چنین بلوغی باشد . فقط او را ببخشایند. همین و بس.
آن دورها یک تن است که می تواند مراببخشاید ولی من در حق او هرگز گناهی نکردم .
کوروش معیری
*****
شعرارسالی از : دو صفر هفت
نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم
من که منفور زمانم چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا به که نازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده ام و مُهر بباید به زبانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیریست خموشم نرود نغمه ز یادم
زانکه هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشگافم
سر برون آرم ازین عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و بر جاست که دایم به فغانم
به دنیا می آیی... طبیعت ، تو را بزرگ می کند . شاید هم خدا ...فرقی نمی کند. به هر حال ، بزرگ می شوی...چشم و گوشهایت که باز میشوند درمی یابی که بسیار بودند ، انسان هایی که پیش از تو به این جهان آمده اند. اندکی نفس کشیده اند و بعد رفته اند.
در می یابی که هر چه می خواستی بگویی گفته اند . هر چه می خواستی به آن فکر کنی به آن فکر کرده اند. هر چه که می خواستی تا بدان عمل کنی به آن عمل کرده اند و تو در نهایت شگفتی تنها بخش بسیار بسیار ناچیزی از آن را می خوانی...فقط می خوانی...تازه اگر چیزی بفهمی و از این فهمیدن به خود می بالی...سی سال اول عمرت را ول معطلی ... چیز زیادی از زندگی نمیدانی...سی سال دوم را وقت داری... وقت داری که اگر سکته نکنی ...اگر خودکشی نکنی...اگربه جرم همخوابگی با یک زن شوهر دار اعدام نشوی...اگر ماشین تو را زیر نگیرد...و...قدری کار کنی...کاری که اگر دوستش نداشته باشی ، زندگی را برایت جهنم خواهد کرد...
اشعار دو صفر هفت گواه چنین حال و احوالی است.
*****
گیرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خیال
پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال
پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم
که من از آتش اندوه خودم شعله ورم
ماه یک پنجره وا شد به خیالم که تویی
همه جا شور به پا شد به خیالم که تویی
باز هم دختر همسایه همانی که تو نیست
باز هم چشم من و او که نمی دانم کیست
باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار
کوچه یک عالمه آواز شد از سمت بهار
پیرهن پاره گل جمله تبسم شده است
یوسف کیست که در خنده ی او گم شده است
این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد
باید انگشت نمای تو و این مردم شد
*****
هرچند با تو دیگر نه حکایتی است،
نه پیوندی...
صدایت - هنوز یادآور روزهای خاطره و شبنم،
یادگار شبهای مهتاب است و خواب.
نامت هنوز،
عاطفه ایست نوازشگر احساس
و یادت،
منتی است بر سر خاطرات گذشته ام!
نامت ارزانی دیگران،
منت یادت را از سرم مگیر.......
*****
گلندامان همه شمعند و من پروانه ی ایشان
مکن منعم اگر عمری شدم دیوانه ی ایشان
ز چشم مستشان در جام جانم باده میریزد
به هوشیاری نخواهم رفت از میخانه ی ایشان
دلم در سینه می لرزد به هنگام چمیدن ها
از آن گیسو که می رقصد به روی شانه ی ایشان
ز جمع آشنایان می گریزم در پریشانی
که در عالم نباشد غیر من بیگانه ی ایشان
نشاط از می چه میجویی دعای شب نشینان بین
که رحمت می چکد از ناله ی مستانه ی ایشان
صبوحی را رها کن صبح با مردان شب بنشین
که مستی ها بود در سفره ی صحانه ی ایشان
سحرخیزان ز باغ شب گل توحید می چینند
دعا گلخانه ی آنان ملک پروانه ی ایشان
صفای زندگی را در رخ عشاق حق بنگر
که جان بر اهل عالم می دهد جانانه ی ایشان
به قصر خویش یادی کن ز کوخ آبرومندان
که کس هرگز نمی گیرد سراغ خانه ی ایشان
ز خاک رفتگان چون بگذری در خویش سیری کن
مگر از خواب بیدارت کند افسانه ی ایشان
اشعار ارسالی از دو صفر هفت
برسون در یادداشت های خود درباره سینما می نویسد که سینما به راه خود ادامه می دهد اگر ادبیات بگذارد. ظاهرا او حواسش نیست که ادبیات کاری به کار سینما ندارد.به ادبیات چه مربوط است که سینما با برگردان کردن کلمات به انگاره های بصری و صوتی برای تماشاگرانش داستان تعریف می کند . قرنهاست که آدم ها با قصه و داستان زندگی می کنند و اگر زمانی مرگ این پیر سالخورده فرا رسد آرام و آهسته پلک های خود را بر مردمان خواهد بست و رفت . این سینما است که مانند مرد جیوه ای در تلاشی همیشگی برای بدل شدن به هر چیزی کوشش می کند.هنگامی که به سینما خیره می شوم گویی به یک آینه نگاه می کنم . تصویری که دیده می شود اما حقیقی نیست.