تبليغاتX
نوستالژی
 

هنگامی که به انجام کاری مصمم می شویم  عالم و آدم بر

علیه مان  بسیج می شوند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:6  توسط کورش معیری  | 

 

ما خود برای خود نا شناخته ایم . ما اهل شناخت - و به دلایل درست ، هرگز پی خود نگشته ایم - پس چگونه تواند بود که روزی خود را بیابیم ؟ و چه راست گفته اند با ما که ( دلتان آنجاست که گنجتان آنجاست ) و گنج ما آنجاست که کندوهای دانش ماست . ما از بهر آن همیشه در راهیم ، ما جانوران بالدار مادر زاد و شهد آوران روح و آنچه براستی از دل جان ما را به خود سرگرم می کند همانا چیزی به خانه آوردن است.و در باب آن چیزهای دیگر که در زندگی می گذرد ، برای آن به اصطلاح " سرگذشت ها " کدام یک از ما را چندان جدیتی است ؟ یا چندان فرصتی ؟برای چنین چیزها مبادا هرگز دل به کار نداده باشیم. نه دل مان در کار بوده باشد و نه هرگز گوشمان بدهکار. بلکه ( در پایان کار) همچون کسی خدایانه بی خبر از همه جا و فرو رفته در خویش که ناگاه ساعت با تمام قوت خویش دوازده ضربه ی نیمروز را در گوش اش فرو می کوبد. از جای می جهیم و از خویش می پرسیم این چیست که می کوبند؟ و پس از آنکه گوش های خود را می مالیم و با نهایت شگفت زدگی و آسیمگی می گوییم برمابراستی چه گذشت و تازه ما به راستی کیستیم ؟

 

 

تبار شناسی اخلاق

نیچه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:12  توسط کورش معیری  | 

بودن

یا نبودن...


بحث در این نیست


وسوسه این است.

شراب ِ زهر آلوده به جام و


شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن.-



همه چیزی


از پیش


روشن است و حساب شده


و پرده


در لحظه معلوم


فرو خواهد افتاد.

سیما...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:29  توسط کورش معیری  | 

نیست راهی...

 

فرو میروم

در سیاهی نقطه ای...

با بغضی که تنگتر میشود

با راهی که نیست تر میشود

 

با فریادی که فرو تر میشود این شب ها ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 16:57  توسط کورش معیری  | 

 

 

...چشمانم را می بندم تا نبینم
تا نفهمم
کیستم و چرا ؟...

                                        سیما

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 10:25  توسط کورش معیری  | 

دستانم را باز می کنم
می گردم به دور این گرداب هستی
می گردم به دور خود ،
این نیستی در هستی
چشمانم را می بندم تا نبینم
تا نفهمم
کیستم و چرا ؟
فقط می گردم ،
موهایم تاب می خورد در باد
با چشمانی بسته ،
آرزو می کنم در گردش
پروانه ای روی موهایم آرام گیرد
اما ...
اما افسوس
پروانه ها بر گلهای آرام ، آرام می گیرند
و من خود در گردش هیچم

سمیرا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:54  توسط کورش معیری  | 

مایل نیستم که در وبلاگ چیزی بنویسم. نه اینکه خسته شده باشم. یا حوصله ام چون کودکی که از دست عروسکش به تنگ آمده باشد در تمنای آب نباتی باشد. وبلاگ اساسا چیزی جز غار افلاطون نیست.جزیره ای که به اندک بهایی می توان در آن رابینسون کروزئه بود و بازی در آورد. می توان ساعت ها خود را در اطاقکی حبس کرد و با یک صفحه مجازی با دیگران ارتباط برقرار کرد. ارتباطی که به مانند یک رشته نور در میان تاریکی مرکب است. اما داشته باشید این نکته را که درست به هنگامی که فکر می کنید از دنیا بریده اید مادرتان در میزند و غرغری می کند که چرا کیسه آشغال ها را از پله ها پایین نبرده و کنار در نگذاشته اید تا رفتگر محل آنرا ببرد. وتازه آنوقت است که ادراکتان در یک لحظه به شما نهیب میزند : آن بیرون...آن بیرون... خبری هست...رفتگری که منتظر کیسه های آشغال خانه شما است.

*****

در موج تاب ، اینه چو چشم گشودم
آنقدر پیر گشته بودم
که لوح حمورابی را می توانستم
به جای شناسنامه ارائه دهم
بودن چه سود ؟
با خورد و خواب
دلفسرده تر از مرداب
طرحی ز یک سراب ، نقشی عبث بر آب
باید شناخت ، ورنه بناگاه خوشبخت می شوی
بی رحم و تنگ دیده و دل سنگ می شوی
قارون چنانکه شد
گند کثیف خوشبختی را
با عطرهای عربستان نمی توانی شست

سیمای عزیز... گرچه احساس من از خوشبختی چیز سراسر متفاوتی است . اما شعر محکم و پر خون تو را نگاشتم تا فراموش نکنم که به هر حال گونه  های دیگری از تفکر  وجود دارند که موج می زنند و سیالند.

با احترام فراوان

کوروش معیری

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:30  توسط کورش معیری  | 

مستی بهانه کردم وچندان گریستم

تاکس نداند که گرفتار کیستم


یارب چه چشمه ایست محبت که من از آن ؟

یک قطره نوش کردم و - دریا گریستم
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:41  توسط کورش معیری  | 

نوشتم : 5
گفتم :
شعری برای تو
لبخند مرد
اندوه خیمه بست
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
و 5 شعر غددهاست شکل قلب
55 بیتی ز تک غزل عاشقانه ایست
نفرین به عشق فسون جاودانه ایست
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
و 5555 آه
سرخ و سپید
زرد و سیاه
هرگز سرود اتحاد ملل نیست
نفرین به احتمال محالی است
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
حتی 007
مقدس ترین ترانه این نسل مبتذل
یا 118
عنوان انتظار
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
و 13
تک شعر شعرهای عددهاست
منفور و نحس
چون سرنوشت من
بی باورم ! عزیز
هر عددی شعریست
از 0 تا ...
اندوه مرد
وسواس خیمه زد
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:39  توسط کورش معیری  | 

دوراز تو در این شهر مرا هم نفسی نیست

بازآ که مرا غیر تو ای دوست کسی نیست

خواهم که ز دست تو کنم ناله و فریاد

اما چکنم در دل تنگم نفسی نیست

تا داد دلم از تو ستمگر بستاند

اندر همه افاق مرا دادرسی نیست

از حال دل مرغ گرفتار چه داند

مرغی که گرفتار به کنج قفسی نیست

*****

تو چون گریزم ای جان که توام امید جانی

تو چو خون گرم عشقی که به رگ رگم روانی

وگرم به لب رسد جان غم عشق تو نگویم

تو چو راز سر به مهری همه در دلم نهانی


منم آن زمین غمزا که ز چشم ها فتادم

بتو چون امید بندم که بلند آسمانی

منم آن درخت حرمان که خزان رسیده برآن

تو کنون درین گلستان چو بهار بی خزانی


چه غم ار ستاره من همه در غروب عشق است

که بر آسمان شعرم تو طلوع جاودانی

بجز از غزل چه سازم به تو ای غزال عشقم

بتو جز سرود مهرم بدهم چه ارمغانی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:22  توسط کورش معیری  | 

مادرم ، تنها کسی است که بی آنکه کلمه ای از حرفهایم را بفهمد می تواند مرا ببخشاید. بسیارند کسانی که خود ، می گویند حاضرند مرا ببخشایند. بسیاری هم هستند که با هر لحنی فریاد می کشند که گناهکارم. اما وقتی این را به من میگویند که نیستم. کسانی هم البته هستند که می توانم از ایشان طلب بخشایش کنم. زیرا می دانم که قادر به بخشودن هستند. نه اینکه از آدم بخواهند تا سزاوارش شود یا منتظر رسیدن به چنین بلوغی باشد . فقط او را ببخشایند. همین و بس.

آن دورها  یک تن است که می تواند مراببخشاید ولی من  در حق او هرگز گناهی نکردم .

کوروش معیری

*****

شعرارسالی از : دو صفر هفت

نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم

من که منفور زمانم چه بخوانم چه نخوانم

چه بگویم سخن از شهد که زهر است به کامم

وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا به که نازم

چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت

که عبث زاده ام و مُهر بباید به زبانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت

من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم

گرچه دیریست خموشم نرود نغمه ز یادم

زانکه هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشگافم

سر برون آرم ازین عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم

دخت افغانم و بر جاست که دایم به فغانم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 19:15  توسط کورش معیری  | 

 

 

به دنیا می آیی... طبیعت ، تو را بزرگ می کند . شاید هم خدا ...فرقی نمی کند. به هر حال ، بزرگ می شوی...چشم و گوشهایت که باز میشوند درمی یابی که بسیار بودند ، انسان هایی که پیش از تو به این جهان آمده اند. اندکی نفس کشیده اند و بعد رفته اند.

در می یابی که هر چه می خواستی بگویی گفته اند . هر چه می خواستی به آن فکر کنی به آن فکر کرده اند. هر چه که می خواستی تا بدان عمل کنی به آن عمل کرده اند و تو در نهایت شگفتی تنها بخش بسیار بسیار ناچیزی از آن را می خوانی...فقط می خوانی...تازه اگر چیزی بفهمی و از این فهمیدن به خود می بالی...سی سال اول عمرت را ول معطلی ... چیز زیادی از زندگی نمیدانی...سی سال دوم را وقت داری... وقت داری که اگر سکته نکنی ...اگر خودکشی نکنی...اگربه جرم همخوابگی با یک زن شوهر دار اعدام نشوی...اگر ماشین تو را زیر نگیرد...و...قدری کار کنی...کاری که اگر دوستش نداشته باشی ، زندگی را برایت جهنم خواهد کرد...

اشعار دو صفر هفت گواه چنین حال و احوالی است.

*****

گیرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خیال

پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال


پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم


ماه یک پنجره وا شد به خیالم که تویی

همه جا شور به پا شد به خیالم که تویی


باز هم دختر همسایه همانی که تو نیست

باز هم چشم من و او که نمی دانم کیست


باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار

کوچه یک عالمه آواز شد از سمت بهار


پیرهن پاره گل جمله تبسم شده است

یوسف کیست که در خنده ی او گم شده است


این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد

باید انگشت نمای تو و این مردم شد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 20:8  توسط کورش معیری  | 

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو»



تازه در خانه دل جای تو آرام گرفت

صبر کن دل زتو دلگیر شود بعد برو



صبر کن مهر کمی پیر شود بعد برو

یا دل از مهر تو لبریز شود بعد برو



چشم از شوق تو جوشید شبی

صبر کن چشم کمی خیس شود بعد برو



دامن اشک براه تو نشست

باش راه تو چمن گیر شود بعد برو



یک نفر حسرت دیدار تو بر دل دارد

چهره بکشای دلی سیر شود بعد برو



شوق لبخند تو بر دل مانده است

خنده کن شوق فرا پیش شود بعد برو



من اگر گریه کنم قفل دعا می شکند

«باش تا گریه به زنجیر شود بعد برو»



اخم کن تا که دل بیچاره

باز در پای تو تحقیر شود بعد برو



خشم از سوی تو بر دل زهر است

مکث کن خشم تو شمشیر شود بعد برو



یک دمی بر دل مشتاق نظر کن که دگر

دیده از شوق گوهر خیز شود بعد برو

*****

هرچند با تو دیگر نه حکایتی است،
نه پیوندی...

صدایت - هنوز یادآور روزهای خاطره و شبنم،

یادگار شبهای مهتاب است و خواب.

نامت هنوز،
عاطفه ایست نوازشگر احساس

و یادت،
منتی است بر سر خاطرات گذشته ام!

نامت ارزانی دیگران،

منت یادت را از سرم مگیر.......

*****

گلندامان همه شمعند و من پروانه ی ایشان
مکن منعم اگر عمری شدم دیوانه ی ایشان

ز چشم مستشان در جام جانم باده میریزد
به هوشیاری نخواهم رفت از میخانه ی ایشان

دلم در سینه می لرزد به هنگام چمیدن ها
از آن گیسو که می رقصد به روی شانه ی ایشان

ز جمع آشنایان می گریزم در پریشانی
که در عالم نباشد غیر من بیگانه ی ایشان

نشاط از می چه میجویی دعای شب نشینان بین
که رحمت می چکد از ناله ی مستانه ی ایشان

صبوحی را رها کن صبح با مردان شب بنشین
که مستی ها بود در سفره ی صحانه ی ایشان

سحرخیزان ز باغ شب گل توحید می چینند
دعا گلخانه ی آنان ملک پروانه ی ایشان

صفای زندگی را در رخ عشاق حق بنگر
که جان بر اهل عالم می دهد جانانه ی ایشان

به قصر خویش یادی کن ز کوخ آبرومندان
که کس هرگز نمی گیرد سراغ خانه ی ایشان

ز خاک رفتگان چون بگذری در خویش سیری کن
مگر از خواب بیدارت کند افسانه ی ایشان

اشعار ارسالی از دو صفر هفت

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:30  توسط کورش معیری  | 

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چون بر آنجا گذرت می افتاد

بسرا پای تو لب میسودم



کاش چون نائی شبان میخواندم

به نوای دل دیوانه ای تو

خفته بر هودج مواج نسیم

میگذشتم ز دری خانه تو



کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده ای لرزان حریر

رنگ چشمان ترا میدم



کاش در بزم فروزنده تو

خنده جامی شرابی بودم

کاش در نیمه شبی دردآلود

سستی و مستی خوابی بودم



کاش چون آئینه روشن میشد

دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان به تنم می لغزید

گرمی دست نوازنده تو



کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا میکرد

در دل باغچه خانه تو

شور من ولوله برپا میکرد



کاش چون یاد دل انگیز کسی

میخزیدم بدلت پر تشویش

ناگهان چشم ترا میدیدم

خیره بر جلوه زیبایی خویش



کاش شاخه سرسبز حیات

گل اندوه ترا میچیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر

شعله راز مرا میدیدی
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:28  توسط کورش معیری  | 

 

برسون در یادداشت های خود درباره سینما می نویسد که سینما به راه خود ادامه می دهد اگر ادبیات بگذارد. ظاهرا او حواسش نیست که ادبیات کاری به کار سینما ندارد.به ادبیات چه مربوط است که سینما  با برگردان کردن کلمات به انگاره های بصری و صوتی برای تماشاگرانش داستان تعریف می کند . قرنهاست که آدم ها با قصه و داستان زندگی می کنند و اگر زمانی مرگ این پیر سالخورده فرا رسد آرام و آهسته پلک های خود را بر مردمان خواهد بست و رفت . این سینما است که مانند مرد جیوه ای  در تلاشی همیشگی برای بدل شدن به هر چیزی کوشش می کند.هنگامی که به سینما خیره می شوم گویی به یک آینه نگاه می کنم . تصویری که دیده می شود اما حقیقی نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:31  توسط کورش معیری  |