دلم می خواست تا مقاله حقیقت و واقعیت را در ادامه مبحث قبلی پست کنم . اما شرط ادب نبود که شعر ارسالی تنها دوست وبلاگی ام - دو صفر هفت- را که دیر زمانی است با من همراه است درج نکنم. از طرف دیگر بخشی از اشعار فرستاده شده توسط او پاسخی بود برای سپیده و ...
...از این رو... بر خلاف میلم این بار یکی از اشعاری را که توسط او ارسال وبه مخاطب عام تقدیم شده است را پست می کنم .
کوروش معیری
*****
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
" هرگز "...." هرگز "
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگز
کشت.....
"حمید مصدق
حقيقت و واقعيت واژگاني هستند كه حتي به صورت روزمره آنها را به كار ميگيريم. عموماً افراد هيچگونه تمايزي بين اين دو واژه قائل نميشوند. همين مساله در زبان انگليسي نيز وجود دارد. يعني مردم ، دو واژهي
Fact و Reality را به وفور به كار ميبرند و چندان تفاوتي هم بين آنها قائل نيستند. اما اگر در ريشهي اين واژگان دقيق شويم، تفاوتهايي را مشاهده ميكنيم. ريشهي كلمهي حقيقت، "حق" به معناي راستي و درستي است و ريشهي كلمهي واقعيت، "وَقَعَ" به معناي رويدادن و يا اتفاق افتادن است. حقيقت، اشاره به ماهيت راست و درست دارد و واقعيت اشاره به امور عيني و يا اموري كه اتفاق ميافتند. آنچه در جهان به صورت عيني ديده ميشود، واقعيت نام دارد و آنچه مفهوم و بنيان و جوهر امور را ميسازد، حقيقت نام دارد. به طور مثال، اينكه درخت از جملهي گياهان است، برگ درخت مو در تابستان سبز است و يا تنهي درخت سرو به رنگ قهوهاي است به مواردي واقعي اشاره دارند. ما با گفتن اين جملات واقعيتهايي را بيان ميكنيم. اما اين جملات كه انسان، خواهان دستيابي به سعادت و خوشبختي است و يا تحصيل دانش، باعث تكامل انسان ميگردد، اشاره به حقايقي دارند. حتي در هنر نيز رئاليستها كساني هستند كه به دقت، واقعيتهاي عيني را ترسيم ميكنند. وابستگي علوم به طبيعت، باعث شده است كه ارتباط مشخصي بين علم و واقعيت وجود داشته باشد. اما در برابر آن فلسفه و يا مكاتب، بيش از آنكه به واقعيات توجه كنند ، در پي اثبات و يا همگاني ساختن حقايقي هستند.البته اين نگاه، شايد برخورد سادهنگرانهاي به مفهوم حقيقت باشد. متفكران و فلاسفهي گوناگوني، در طي فعاليت و تلاش فكري و فلسفيشان به تبيين مفاهيم حقيقت و واقعيت پرداختهاند. در اين نوشته، تلاش من اين است كه حقيقت و واقعيت را در آراء فلاسفه و انديشمندان و نحلههاي فكري و مذهبي بررسي كنم.
در بخش اول از مقاله به مفهوم واقعيت و حقيقت در يونان باستان پرداختهام. البته ميشد به جاي يونان، از هر تمدن كهن ديگري استفاده كرد. چراكه در يونان، نوعي تفكر اسطورهاي نسبت به مقولهي حقيقت و واقعيت وجود داشته كه طي سير تحول به مذهب و باورهاي مذهبي تبديل شده است. اين مساله در هر تمدن ديگري نيز مشاهده ميشود. تمدنهاي بينالنهرين، هند و چين همگي چنين سير تحولي را طي كردهاند. اما فرهنگ و فلسفهي يونان به شكل كاملتري در اختيار ما قرار گرفته است. بنابراين فرهنگ يونان، مناسبتترين بستر را براي پژوهش پيرامون انديشههاي بشري در اختيار ما قرار ميدهد.
در بخش دوم به بررسي مذهب و انديشههاي مذهبي پرداختهام. تفكر اسطورهاي، طي تكاملش به صورت مثالي افلاطوني رسيد كه گونهاي تفكر مذهبي است. بنابراين در ادامهي تفكر اسطورهاي، لزوما بايد تفكر مذهبي، مورد بررسي قرار گيرد. من از طريق بررسي سه مذهب زرتشتيت، مسيحيت و اسلام به تمايز و جدايي واقعيت مادي و حقيقت دراين اديان اشاره كردهام.
در بخش سوم، عرفان موضوع اين پژوهش قرار گرفته است. چراكه عرفان، خود زادهي دين و يكي از تبعات حتمي هرگونه ديني است. عرفان، شكل دقيقتر و كاملتر مفاهيم ديني را در خود دارد. حكما و عرفاي اسلامي، ديدگاهي كاملتر و دقيقتر از ساير حوزههاي اسلام داشتهاند. ديدگاه آنها پيرامون حقيقت و واقعيت، شكل متكامل تفكرات ديني است.
در بخش چهارم، به بررسي آراء و انديشههاي متفكرين دوران مدرن و همچنين تحولاتي كه در نوع نگاه انسانها در جامعهي مدرن نسبت به حقيقت حاصل شده است، پرداختهام و نشان دادهام كه چگونه مسير گسست از انديشههاي اسطورهاي به انديشههاي ديني در دوران مدرن دچار واگشت و يا تغيير مسير شده است. يعني تمايز و گسست حقيقت و واقعيت دوباره به اتحاد آن دو منجر شده است. در اصل، ظهور رئاليسم جديد و همچنين اومانيسم مدرن، نمايانگر گونهاي بازگشت به اصول كلاسيك يونانيان است. بشر در دوران مدرن اعتقاد يافت كه طي ساليان درازي، دچار خطا شده است، از اين رو دوباره به تفكر يوناني رجعت كرد. براي نمايش اين رجعت، به بررسي تحول رنسانس و آراء متفكران و فلاسفهاي چون دكارت، كانت، هگل، فنومنولوژيستها خصوصا ادموند هوسرل، روانكاواني از جمله فرويد و در نهايت لودويك ويتگنشتاين پرداختهام.
دربخش پنجم به بررسي انديشههاي ماترياليستها و ماركسيستها از جمله فوئرباخ، ماركس و انگلس و پيروان آنها پرداختهام. مادهگرايي كه خود يكي از ثمرات مدرنيته است، نمايشگر رجعت انسان به يكي انگاشتن حقيقت و واقعيت است. با اين تفاوت كه از نگاه ماترياليستها، حقايق، قوانيني هستند كه بر واقعيات حاكماند. به طور مثال، نيروي محركهي تاريخ كه بر وقايع تاريخي احاطه دارد، حقيقتي دربارهي جهان و هستي است.
در بخش ششم به بررسي انديشههاي فردريش ويلهلم نيچه، فيلسوف نامدار آلماني در مورد حقيقت و واقعيت پرداختهام
. انديشههاي نيچه دربارهي حقيقت از اهميت بسيار بالايي برخوردار است. چون او، نوع نگاه انسان به حقيقت را دگرگون كرد و با وهمي خواندن حقيقت، به تبيين يك نگاه كاملا نسبيگرايانه پرداخت. نسبيت حقيقت كه با نيچه آغاز شد در نهايت به مكاتب و تفكراتي از جمله هرمنوتيك، مكتب فرانكفورت و پستمدرنيسم منجر شد.در بخش آخر نيز به انديشههاي متفكراني چون مارتين هايدگر ، رولانبارت ، ژان فرانسوا ليوتار، ژاك دريدا، ژيل دلوز، ميشل فوكو و ژان بودريار پرداختهام كه به غير از هايدگر و بارت، همگي پست مدرن هستند. در اين بخش نشان دادهام كه چگونه انديشههاي نسبيگرايانهي نيچه در باب حقيقت و واقعيت به شكلي راديكال در آراء متفكران پست مدرن دوباره مطرح شد.
1- حقيقت و واقعيت در يونان باستان
يونان يكي از قديميترين فرهنگهاي بشري است و نمايندهي نوعي تفكر انسانگرايانهي باستاني است. براي يونانيان در آغاز تمايز مشخصي ميان واقعيت و پندار و حقيقت هنوز حادث نشده بود. اعتقاد يونانيان دربارهي خدايان چنان بود كه گويي خدايان در ميان آنها زندگي ميكنند. نسبت به خدايان، تفكري فراطبيعي نداشتند. يكي از واژگاني كه يونانيان در مورد جهان به كار ميبردند، فوزيكا بود. فوزيكا، ريشهي واژهي فيزيك يا همان طبيعت است. از نگاه يونانيان، طبيعت مساوي هستي بود. بنابراين انسان با مشاهدهي واقعيات دنياي پيراموني خودش، در اصل به حقايق دست مييافت. از اين لحاظ، در دنياي فوزيكا هيچگونه تمايزي ميان واقعيت و حقيقت وجود نداشت. واقعيت به موردي عيني اشاره داشت. به آنچه ديده ميشود و يا شنيده ميشود. اين مساله در ميان يونانيان، دقيقا مخالف تفكر مذهبي ايرانيان بود كه منشا حقيقت را اهورامزدا ميدانستند و جهان واقعي را صرفا محل زيست موقتي انسان. از نگاه ايرانيان واقعيت امري گذرا و حقيقت امري پايدار بود. حال آنكه يونانيان در آغاز ابدا به پايداري و ناپايداري حقيقت نميانديشدند و صرفا جهان را به عنوان واقعيت يا حقيقت محض، تفسير ميكردند. البته بايد خاطرنشان كرد كه ايرانيان نيز در گذشتههاي دور، دقيقا
ً همانند يونانيان ميانديشيدند. ولي طي سير تكامل فكري، از انديشههاي اسطورهاي به انديشههاي ديني رجعت كردهاند. براي آرياييها نيز در گذشته، اهورامزدا واقعيتي مادي بود. اما در دوران هخامنشيان به خداوند، چونان وجودي فراطبيعي مينگريستند.تفكر فلسفي يونان نيز در آغاز با انديشههاي اسطورهاي همآوا بود. اولين فردي كه ميتوان به عنوان يك فيلسوف يوناني از او نام برد، تالس است. تالس معتقد بود كه تمامي جهان طبيعي از عنصري به نام آب ناشي شده است. شايد تفكر تالس ريشه در اسطورهها داشته باشد. اما آنچه در مورد تفكر او اهميت دارد يكسان بودن واقعيت و حقيقت است. از نگاه تالس، جهان واقعي يعني انسانها و خدايان و حيوانات و گياهان همگي از عنصر مشتركي به نام آب ساخته شدهاند. آب به عنوان يك واقعيت، سرچشمهي همه چيز است. حقيقتي فراتر از آب وجود ندارد. تالس اولين فيلسوف وحدتگراي تاريخ است. وقتي او ادعا ميكند منشاء همه چيز آب است، تلويحا به يگانگي همهي واقعيات دنيوي اشاره دارد. واقعيت در نظر، متكثر است، چون ما در اطرافمان اشياء بسيار زيادي را ميبينيم. حتي در ميان انسانها، دو فرد كاملا شبيه به هم را نميتوان يافت. اما در اساس، اين كثرت به وحدتي بنيادين اشاره دارد. از اين منظر، حقيقت، اصل اساسي واقعيتهاست. در عين حال بايد بدين نكته نيز توجه داشت كه آب، وجودي مادي دارد. بنابراين همه چيز از يك سرچشمهي مادي يكسان ناشي ميشوند.از آنجا كه چيزي فراتر از واقعيتهاي مادي وجود ندارد ما به تئوري مساوي بودن حقيقت و واقعيت نائل ميآييم. البته تالس نيز همانند همهي يونانيان انسانگراي ديگر، معتقد به محوريت انسان در هستي بود. بنابراين به اعتقاد او مهمترين واقعيتي كه از آب حاصل ميآيد انسان است و خدايان و فرشتگان و حيوانات و گياهان و همهي واقعيتهاي ديگر براي آدمي ساخته و پرداخته شدهاند.
دومين فيلسوف بزرگ يونان باستان، آناكسميندروس است. آناكسميندروس برخلاف تالس اعتقاد داشت كه آب كه خود ميراست، نميتواند منشاء وجود باشد. او معتقد بود براي درك رمزهاي جهان بايد از موجودات ميرا گذر كرد. در عين حال او معتقد بود كه آب كه يكي از واقعيتهاي جهان ميراست، نميتواند باعث وجود كثرت شود. همين دو مساله براي اولين بار در تاريخ تفكر يونانيان، باعث جدايي حقيقت و واقعيت شد. چون آناكسميندروس معتقد بود كه بين واقعيتهاي ميراي جهان طبيعي و حقيقت تمايزي وجود دارد. به سادگي نميتوان هرچيز ميرايي را منشاء جهان هستي خواند. در عين حال معتقد بود كه آب، واقعيت واحد مادي است و يك واقعيت واحد مادي نميتواند سبب پيدايش كثرت در جهان شود. از اين نظر موجودات و عناصر جهان پيراموني ما واقعيات هستند و چيزي وجود دارد كه جداي از اين واقعيت داراي يك حقيقت ازلي و پايدار است. چيزي كه از جنس ماده نيست و خصلت ميرايي نيز ندارد. آناكسميندروس خود نام ناشناخته يا نامشخص را براي اين عنصر ازلي انتخاب كرد. او بنابراين اعتقاد پيدا كرد كه به غير از محسوسات جهان خارج، دنياي حقيقي ديگري وجود دارد. دنياي فراروي ما دنياي واقعيات است. اما دنيايي حقيقي هم وجود دارد كه دنياي معنويات است. دنياي معنويات، دنياي مرگناپذير و فناناشدني است و چون از جنس موجودات جهان نيست، ميتواند باعث صدور كثرت در جهان شود. دنياي معنويات از نگاه او واجد وجود حقيقي و دنياي مادي ما محسوس واقعي نام گرفت.
پس از آناكسميندروس، هراكليتوس دوباره به تفكر تالس نزديك شد. هراكليتوس ابتدا همهي واقعيات ثابت و مطلق دنياي هستي را انكار كرد. جملهي معروف او كه ميگويد: ((نميتوان دوبار در يك رودخانه گام گذاشت.)) اشاره به ناپايداري هستي دارد. از نگاه هراكليت، همه چيز مداوما در حال صيرورت و يا شدن است. نمي توان در يك رودخانه دوبار گام گذاشت. چون نه رودخانه همان رودخانه ميماند و نه انسان همان انسان. بر خلاف آناكسميندروس كه معتقد به جهاني فراتر از جهان مادي بود، هراكليت معتقد بود اساساً حقيقت مطلقي وجود ندارد. بلكه صرفا واقعيتهاي گذارا وجود دارند. بنابراين حقيقت از منظر هراكليت همان واقعيتهاي گذرا هستند و واقعيت، مدام در حال دگرگوني و شدن است. هراكيت معتقد بود كه اين شدن، بايد از جنگ دو نيروي مخالف ناشي شده باشد. او آب را همانند تالس يكي از اركان ساخت جهان واقعي دانست و در برابر آن آتش را قرار داد. هراكليت معتقد بود كه همهي جريان مداوم طبيعي ناشي از جنگ بين آب و آتش است. او حتي اعتقاد داشت كه خاك و هوا هردو از بازي آب و آتش پديد آمدهاند. آب و آتش به همچنين به منزلهي تضاد سرما و گرما، تر و خشك و آبي و سرخ نيز ميباشد. تضاد اين دو باعث حركت مداوم بدون توقفي ميشود. هراكليت اين حركت طبيعي را عين واقعيت ميداند. حقيقت هراكليتي، همان حركت و شدن واقعيت است.
پارمنيدوس راه آناكسميندروس را دنبال كرد. از نگاه پارمنيد اشتباه هراكليت ناشي از توهم حواس بود. به اعتقاد پارمنيد آن چيزهايي كه از طريق حواس به دست ما ميرسند داراي وجودي وهمي هستند. انسان آنچه در دنياي خارج ميبيند وهمي بيش نيست. حقيقت در دنيايي فراتر از اين دنياست. مهمترين مشخصهي دنياي طبيعي از نگاه پارمنيد، مطلق بودن است. بنابراين وهميات دنياي مادي كه از طريق حواس به ما ميرسند، همان واقعيات هستند و جهان مطلقي نيز وجود دارد كه دنياي پايدار وحقيقي است. حقيقت متعلق به دنياي پايدار و ازلي است.
زنون نيز كاملا با پارمنيد همراه است. او از طريق پارادوكس معروفش ثابت ميكند دنياي بيروني، توهمي بيش نيست. در اين پارادوكس، اگر فاصله را به بينهايت بخش تقسيم كنيم، همانگونه كه رياضي به ما اين اجازه را ميدهد، فاصله طي نشدني ميشود. چون نميشود از بينهايت فاصله گذشت. بينهايت را سرانجامي نيست. اما مگر ما حركت را نميبينيم؟! زنون نتيجه ميگيرد آن حركتي كه ما ميبينيم يك توهم است. بنابراين از نگاه زنون واقعيات، توهمهايي ذهني بيش نيستند. براي دستيابي به حقيقت بايد از اين واقعيات گذر كرد. از نگاه زنون و پارمنيد حقيقت امري مطلق، جاودانه و فاقد حركت است. بنابراين آنچيزهايي كه ما در دنياي طبيعي ميبينيم، حقيقت نيستند، بلكه واقعيتهاي گذرا هستند. واقعيت بر خلاف حقيقت، امري ناپايدار، ميرا و متحرك است.
آناكساگوراس پس از زنون و پارمنيد به رد نظريات آنها پرداخت. از نگاه آناكساگوراس، اگر حركت وجهي از جهان تخيلي و غيرحقيقي بود، پس انسان چگونه ميتوانست بينديشد؟ چراكه انديشيدن نه تنها خود محتاج حركت است بلكه خود گونهاي از حركت است. بنابراين زمانيكه زنون و يا پارمنيد درحال انديشيدن پيرامون هستي و حقيقت بودند، در اصل در حال حركت و صيرورت بودند. ولي آناكساگوراس بر عكس تالس و هراكليت به وحدت جهان مادي ايماني ندارد. او معتقد است كه دنيا از كثرت پديد آمده است. كثرتي كه او كثرت مادههاي بنيادين مينامد. او معتقد است كه جهان متشكل از بينهايت عنصر است كه مدام در حال تبديل شدن و تركيب و فعل و انفعالات هستند. نكته اساسي كه آناكساگوراس دربارهي اين دنيا از خود ميپرسد اين است كه منشاء اين حركتها كجاست؟ آناكساگوراس معتقد است كه فكر، بنيان حركت است. در اصل، فكر، حركت را پديد آورده است. او اعتقاد دارد كه نوس يا خرد جاويدان آغازگر حركت است. بنابراين سير كار جهان يا حقيقت حاكم بر حركت را بايد در نوس جستجو كرد.
اما بنيانگذار متافيزيك فلسفي بيش از همهي فلاسفهاي يوناني ديگر، افلاطون است. افلاطون بر توضيح حقيقت از يك دستگاه و يا مدل فلسفي استفاده ميكند.راز حقيقت راستين براي افلاطون در جهان مُثُل يا جهان ايده است و مدل توصيفي اين جهان، پرومتهي در زنجير است. پرومته همراه با بسياري از افراد ديگر در غاري اسيرند. دست و پاي آنها زنجير است و حتي نميتوانند صورت خود را حركت دهند. پشت سر آنها آتشي فروزان روشن است. بنابراين تصاوير آنها و دنيايشان بر ديوار نقش بسته است. از آنجايي كه هيچ ذهنيتي از حقيقت اصيل ندارند، آنچه بر ديوار مشاهده ميكنند را عين حقيقت ميگيرند. تا اينكه، پرومته زنجيرها را ميگسلد و با حقيقت روبرو ميشود.
از نگاه افلاطون، واقعيتهاي مادي صرفا تصويري از حقايق هستند. حقيقت متعلق به دنياي ايدههاست. انسان در آغاز يكبار حقيقت را ديده است و آن را به ديدهي فراموشي سپرده است. تصاوير اين جهان، باعث بيداري حافظهي انسانها ميشود، ولي چون دنياي مثل، به طور كامل فراموش شده است، انسان قادر به درك حقيقت راستين نيست. افلاطون از انسان ميخواهد فريب واقعيات جهان را نخورد، چراكه اين واقعيات، تصاويري از حقايق اصلي بيش نيستند. براي دستيابي به حقيقت، همچون پرومته، بايد زنجيرهاي خود را گسست و به سوي دنيايي فراتر از دنياي واقعيتهاي مادي پرواز كرد. از نگاه افلاطون، انسان با مرگ به حقيقت مثالي خود دست مييابد.
(ناتمام)
*****
گر چه رفتی از برم اما فراموشم مکن
با غمت ای اشنا هر شب هم اغوشم مکن
همچو موج اشک از دریای پا مکش
در پی خود چون حبابی خانه بر دوشم مکن
در دلم نقش هزاران داغ عشق مرده است
پیش از این در سکوت عشق خود سینه پوشم مکن
سا غر چشم تو سرشار است از مستی ناز
در خیال نرگست هر شب قدح نوشم مکن
****
عشق راتن پوش جانم می کنی
چتری ازگل سایه بانم می کنی
ای صدای عشق درجان وتنم
آن سکوت ساکت وتنهامنم
من پرازاندوه چشمان توام
آشنای دل پریشان توام
آتش عشق تودرجان من است
عاشقی معنای ایمان من است
کی به آرامی صدایم می کنی
ازغم دوری رهایم می کنی
ای که درعشق وصداقت نوبری
:کی مراباخودازاینجامی بری
****
هرکس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا می شکند ؟
*****
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
*****
بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری
با بی خبری از خود، کردم سپری عمری
چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد
هر چند ز من سر زد، دیوانه گری عمری
نرگس نشدم، دردا! تا تاج زرم باشد
چون لاله نصیبم شد، خونین جگری عمری
دل همچو پرستویی، هردم به دیاری شد
آخر چه شدش حاصل، زین دربدری عمری؟
دلدار چه کس بودم، یا دل به چه ﮐس دادم
از شور چه ﮐس کردم، شوریده سری عمری؟
تا روی نکو دیدم، آرام ز کف دادم
سرمایه ی رنجم شد، صاحب نظری عمری
پیوند تن و دل را، پیوسته جدا دیدم
دل با دگران هر دم، تن با دگری عمری
این است بخشی از معتقدات داریوش بزرگ که خود در سنگ نبشته اش به وضوح اعلام کرده است. چنین بیانی از یک شاه آنهم در عصر کشاورزی - در سده ششم پس از میلاد- به یک معجزه می ماند. تا نظر شما چه باشد .

*****
ابر چشمم به هوای رخ تو بارانی ست
مثل دریای دلت ، دیده ی من طوفانی ست
یک نظر کردی و دل گشت اسیرت اینک
پشت مژگان دو چشمت دل من زندانی ست
همچو گردون به تمنای وصالت شب و روز
کار دل - از پی دیدار تو سرگردانی ست
حاشیه :
دوست خوبم...سخنانت را خواندم و غمگین شدم. از چیزی ناراحتی که دیر زمانی است سوهان روح جوانان وطن شده است. کاری که فی نفسه برای هر جوان ایرانی می تواند یک افتخار باشد و قرن هاست که ملت ها بدان می بالند اکنون برای من و تو و...به کابوسی بدل گشته است. به آن بیش از آنچه که ارزش دارد فکر نکن.
حضور گرمت را منتظر میمانم.
با احترام فراوان
کوروش معیری
دو صفر هفت - زیبا انتخاب می کند. گزیده نویس است. برای خواندن اشعاری که او گزینششان می کند نیاز زیادی نداریم تا به خود فشار بیاوریم. اشعار منتخب او آزاد و رها هستند گرچه خودش مانند بسیاری از انسان های آزاده هم نسلش در بند است. برای تو دوستم شعری را انتخاب کرده ام . امیدوارم که آنرا دوست داشته باشی ...گرچه در گزینش اشعار و کلام آن توانایی باید و شاید را ندارم. اما به هر حال...
*****
گرچه از نعمت پیشگویی بهره مندم.
گرچه میدانم اسرار را
و معرفت را.
گرچه ایمانم چونان قوی است که قادرم کوهها را حرکت دهم.
چون عشقی ندارم...بی ارزشم.
| شورو حالی دگر آمد من حیران چه کنم؟ در قفس چون مرغ زندانی نالان چه کنم؟ شور شیرین بهار زندگانی و امید همه را باد خزان برده به تالان چه کنم؟ پیر عشق رخ یار گشتم واو هم دریغ نشد مهمان به این کلبه ویران چه کنم؟ گشت چشمانم سپید بر چهار چوب انتظار اگر روزی سر رسد با چشم گریان چه کنم؟ | ||||
|
| ||||
***
حجم زمان سنگین است
دایره های سکوت،
در کش و قوس بی نظم زمان
فریاد عصیان را در خطوط شعاع های خود
به خط نشسته اند
مثلث شک و تردید
طغیان را در مرتفع ترین نقطه ی خود
به آماده باش گذاشته است
سینه ی خشم مالامال از انفجار است
و کوچه باغ ذهن
دانه های مرگ می افشاند
زندانی درب تابوت بر خویش می بندد
هوا بوی تعفن می دهد
کبوتر مرده ای در راه است
بچه ی نازای طبیعت
در درد زایمان بچه ی متولد نشده
به خود می پیچد
هراس متولد می شود
و
در قهقرای حادثه
زندگی شکل می گیرد!
گیتا صرافی
اعتراضات و پاسخ ها
از زمان شروع به کار در این تارنگار ، هراز گاهی که شعری از دوستی میرسید آنرا پست می کردم. این اتفاق سرآغاز اعتراضات مبهمی شد . اینکه اگر این تارنگار ، درباره فرم می اندیشد و می نویسد ، این اشعار چه محلی از اعراب دارند؟... دامنه این ایرادات و اشکالات زمانی بالا گرفت که خود فرستنده شعرها نیز از اینکه ممکن است این کلمات با چهار چوب این وبلاگ جور درنیاید به طور تلویحی عذرخواهی کرد و درد من را بیشتر.
بنابراین مایلم این مطلب را روشن سازم که مقصود من از فرم چیست ؟...در مقاله های قبلی به این نکته اشاره کرده ام که نزد یونانی ها بی شکلی مفهوم عقلانی نداشت و منظور از فرم در ساده ترین شکل خود پیرامون هر چیز بود. این تعریف در عین سادگی از چنان استحکامی برخوردار است که امروز نیز آنرا در هنر به کار می گیریم.
فرم در هنر همه چیز است . فرم در هنر یعنی ادراک زیبایی و زیبایی در نسبتی که چیزها با یکدیگر و با محیط خود برقرار می کنند تعریف می شود.بدین معنا زیبایی چیزی جز ادراک تناسبات حاکم بر طبیعت نیست.
فرم ، نه بیرون چیز است و نه درون آن. سیستمی است که همه ارکان و اجزا آن در ارتباط مستقیم با یکدیگر عمل می کنند و اگر کوچکترین کنشی در کوچکترین بخش از این سیستم ایجاد شود، این کنش درست مانند یک انرژی به بقیه بخش ها انتقال یافته و آنها را متاثر می کند و در نهایت کل سیستم درست به اندازه همان کنش اولیه جابجا می شود.
اگر ادراک پنج گانه و ارتباط بین آنها را بپذیریم . فرم از طریق این ادراک قابل دریافت و پذیرش است. چیز دیگری در فرم ادراک نمی شود و اگر هست یا در فرم متبلور است یا از جنسی است که ازماهیت آن بی خبرم.
هنرمند کاشف عجیبی برای فرم است . انسان تا جایی که سابقه تاریخی اش را ردیابی کرده اند با نقاشی- مجسمه سازی - معماری- رقص- موسیقی- ادبیات - و در نهایت برآیند همه آنها سینما فرم را – خواسته یا ناخواسته - کشف کرده است .
اگر به سابقه هنر نزد همه اقوام برگردیم ، ادبیات به مثابه هنر – به جز نقاشی که از آن هم قدیمی تر است- موثرترین کاشف فرم بوده است. ادبیات هر کشوری تا جایی اهمیت می یابد که در مدارس مبانی آن به کودکان تعلیم میشود . می توان در دانشگاه ، آنرا آکادمیک کرد و در نهایت چنان درچند و چون آن غرق شد که نهایتی را برایش نمی توان متصور گشت.
هر سرزمین و ملتش از هر نژادی که باشند به ادبیات خود فخر می فروشند زیرا مهمترین دستاورد فرهنگی هر ملتی ادبیاتی است که آن ملت بدان تکلم می کند و می نویسد.
به ادبیات انگلستان – به عنوان نمونه - دقت کنید. به ادبیات فرانسه – یونان – ایتالیا-امریکای لاتین ... و ادبیات ایران .
انسان به تجربه دریافته است که عالیترین نمونه فرم را از دو طریق براحتی دریافت می کند. اول شعر و سپس موسیقی. این همان امری است که هایدگر در بررسی اشعار هولدرلین ، شاعر بزرگ رمانتیک آلمان بدان میرسد و با دقتی
بی نظیر آنرا تحلیل و آنگاه به کل ادبیات جهان تعمیم می دهد.
بنابراین این گفته شوپنهاور که موسیقی عالی ترین گونه هنر است و تمامی هنرها به نوعی در تلاشند تا بدان دست یابند درباره سینما نیز درست است. سینما در تلاش برای بدل شدن به هر چیزی تلاش کرده است.
شعر یکی از این ها بوده و سینمای شاعرانه محصول فیلمسازی است که دلش خواسته شعر بگوید اما به جای آنکه کلام-آشنا باشد ، تصویر- آشنا بوده و بدین گونه است که داوژنکو یا تارکوفسکی یا پازولینی یا آنگلوپولوس در نقاط مختلف این سیاره خاکی ظهور می کنند تا شعر بگویند.
تارنگار من دریچه ای است برای فیلمسازی که ناخواسته به زبان فیلم شعر
می سراید . طبیعی است که این فیلمساز از هم پیاله های خود خوشش می آید. اشعارشان را منتشر می کند و با آنها هم آوا می شود.
بدترین و مخرب ترین اشتباه درباره فرم در طول تاریخ هنر معاصر ایران این بوده که فرم را یک ایماژ یا یک تخیل بصری متصور گشته است. این ، یک امر کاملا اشتباه است و امیدوارم که با این یادداشت سوتفاهماتی که دامن خواننده را خواسته یا ناخواسته می گیرد از بین برده باشم.
|
ای کرده غمت غارت هوش دل ما درد تو شده خانه فروش دل ما
عشق تو مر او گفت به گوش دل ما | ||||
هدیه
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
*****
تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمروی بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و های هوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند ...
"فروغ فرخزاد
سمیرا...
از کسی می پرسی که خود در پی یافتن پاسخ است. در هر زمان و در هر موقعیتی که زندگی کرده ایم یا ناخودآگاه شکسته ایم یا ما را شکسته اند. راحت تر بگویم. قلب نشکسته پیدا نمی کنی .
اما آنچه که بی هیچ رمانتیسمی می توانم به تو بگویم این است که در هر نوشته ای اعترافی موجود است. در واقع ادبیات در عالی ترین شکل خود- شعر- همواره به منزله یک اعتراف از سوی نویسنده خویش است.
اگر حتی نمی گفتی که این اشعار از اندیشه دختری ساطع شده که زمانی پیش از این دریا دل بود و حالا شاید قطره ای مسموم کافی است تا دلش را بیازارد ، خود این اشعار بی واسطه
دردی را که صاحبش از آن رنج می برد را به خواننده اش انتقال میداد.
درباره شعرهای تو نظری ندارم . جز آنکه هر لحظه در آن ها غرق شوم تا که تاملات نابهنگام مرا دریابد و شور دوباره نوشتن در من آغاز شود.من شاعر نیستم و از فن نقد آن نیز بی خبرم. حتی از بیان احساسی که نسبت به شعر دارم نیز عاجزم. به همین دلیل است که برای نمایش میزان دلدادگی خود به شعر ، فیلم می سازم ومخاطبان اصلی خود را نه تصویر گران که شاعران می دانم.
من برای انسان هایی نظیر تو فیلم می سازم. زیرا اگر فیلم ساز نبودم دلم می خواست شاعر باشم.
معلمت
که دیگر کم کم دارد پیر می شود .
سوگند
*****
دلم برای خودم تنگ شده است
دیگر شور و شادی سابق را ندارم
دیگر حتی تک ستاره ای
در آسمان تنهاییم نمی درخشد
خودم را ، قلبم را
در پس دیوارهایی که
تک تک آجرهای شیشه ای اش را
دستان روزگار روی هم گماشته است
حبس کرده اند
کاش می توانستم تنها قلبم را
رهایی بخشم
تا آن را به تو هدیه دهم
ولی افسوس
آنقدر شکسته است
که می ترسم خرده هایش
دستان مهربانت را بیازارد ...
سوگند
سلام ،
خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید ،
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گمشده بر دیوار ...
حسین پناهی
پرسیده اید کجایم ؟... همین جا هستم. جایی نرفته ام. تنها درگیری های کاری ام در این ماه به قدری زیاد شده که فکر کردن و نوشتن را مجالی باقی نمانده. از شما و دوستانی که هرازگاهی به سرانگشت محبت مرا می نوازند متشکر و خوشحالم و به آن محبت مغرور. برمی گردم. گرچه اندکی زمان لازم است.
از دو صفر هفت نیز خبری نیست و نبودش مزید بر این نا نوشتن نیز هست. قصد ندارم همه تقصیرات را گردن دوستانم بیندازم . اما وقتی به نگاهتان عادت می کنم ترک آن ایجاد بیماری می کند.
سمیرا و سپیده دوستانی هستند که به حکم عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد تازه با آنها آشنا شده و قلمشان را پسندیده ام. نگاهشان زلال است و شفاف و بدور از هرگونه آلایش.
به هر رو...برخواهم گشت و خواهم نوشت. بی کم و کاست . گرچه اندکی به زمان محتاجم.
با احترام فراوان
کوروش معیری
شعر ارسالی از سمیرا
سمیرا - دوست من- تمام زندگی ام را به درک آن گذارده ام. فهم کردن - کار ساده ای نیست .