تبليغاتX
نوستالژی
 

دلم می خواست تا مقاله حقیقت و واقعیت را در ادامه مبحث قبلی پست کنم . اما شرط ادب نبود که شعر ارسالی تنها دوست وبلاگی ام - دو صفر هفت- را که دیر زمانی است با من همراه است درج نکنم. از طرف دیگر بخشی از اشعار فرستاده شده توسط او پاسخی بود  برای سپیده و ...

...از این رو... بر خلاف میلم این بار یکی از اشعاری را که توسط او ارسال  وبه مخاطب عام تقدیم شده است را پست می کنم .

کوروش معیری

*****

من تمنا کردم
که تو با من باشی

تو به من گفتی
" هرگز "...." هرگز "

پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگز

کشت.....



"حمید مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:20  توسط کورش معیری  | 

حقيقت و واقعيت واژگاني هستند كه حتي به صورت روزمره آن‌ها را به كار مي‌گيريم. عموماً افراد هيچگونه تمايزي بين اين دو واژه قائل نمي‌شوند. همين مساله در زبان انگليسي نيز وجود دارد. يعني مردم ، دو واژه‌ي Fact و Reality را به وفور به كار مي‌برند و چندان تفاوتي هم بين آن‌ها قائل نيستند. اما اگر در ريشه‌ي اين واژگان دقيق شويم، تفاوت‌هايي را مشاهده مي‌كنيم. ريشه‌ي كلمه‌ي حقيقت، "حق" به معناي راستي و درستي است و ريشه‌ي كلمه‌ي واقعيت، "وَقَعَ" به معناي رويدادن و يا اتفاق افتادن است. حقيقت، اشاره به ماهيت راست و درست دارد و واقعيت اشاره به امور عيني و يا اموري كه اتفاق مي‌افتند. آنچه در جهان به صورت عيني ديده مي‌شود، واقعيت نام دارد و آنچه مفهوم و بنيان و جوهر امور را مي‌سازد، حقيقت نام دارد. به طور مثال، اينكه درخت از جمله‌ي گياهان است، برگ درخت مو در تابستان سبز است و يا تنه‌ي درخت سرو به رنگ قهوه‌اي است به مواردي واقعي اشاره دارند. ما با گفتن اين جملات واقعيت‌هايي را بيان مي‌كنيم. اما اين جملات كه انسان، خواهان دستيابي به سعادت و خوشبختي است و يا تحصيل دانش، باعث تكامل انسان مي‌گردد، اشاره به حقايقي دارند. حتي در هنر نيز رئاليست‌ها كساني هستند كه به دقت، واقعيت‌هاي عيني را ترسيم مي‌كنند. وابستگي علوم به طبيعت، باعث شده است كه ارتباط مشخصي بين علم و واقعيت وجود داشته باشد. اما در برابر آن فلسفه و يا مكاتب، بيش از آنكه به واقعيات توجه كنند ، در پي اثبات و يا همگاني ساختن حقايقي هستند.

البته اين نگاه، شايد برخورد ساده‌نگرانه‌اي به مفهوم حقيقت باشد. متفكران و فلاسفه‌ي گوناگوني، در طي فعاليت و تلاش فكري و فلسفي‌شان به تبيين مفاهيم حقيقت و واقعيت پرداخته‌اند. در اين نوشته، تلاش من اين است كه حقيقت و واقعيت را در آراء فلاسفه و انديشمندان و نحله‌هاي فكري و مذهبي بررسي كنم.

در بخش اول از مقاله به مفهوم واقعيت و حقيقت در يونان باستان پرداخته‌ام. البته مي‌شد به جاي يونان، از هر تمدن كهن ديگري استفاده كرد. چراكه در يونان، نوعي تفكر اسطوره‌اي نسبت به مقوله‌ي حقيقت و واقعيت وجود داشته كه طي سير تحول به مذهب و باورهاي مذهبي تبديل شده است. اين مساله در هر تمدن ديگري نيز مشاهده مي‌شود. تمدن‌هاي بين‌النهرين، هند و چين همگي چنين سير تحولي را طي كرده‌اند. اما فرهنگ و فلسفه‌ي يونان به شكل كامل‌تري در اختيار ما قرار گرفته است. بنابراين فرهنگ يونان، مناسبت‌ترين بستر را براي پژوهش پيرامون انديشه‌هاي بشري در اختيار ما قرار مي‌دهد.

در بخش دوم به بررسي مذهب و انديشه‌هاي مذهبي پرداخته‌ام. تفكر اسطوره‌اي، طي تكاملش به صورت مثالي افلاطوني رسيد كه گونه‌اي تفكر مذهبي است. بنابراين در ادامه‌ي تفكر اسطوره‌اي، لزوما بايد تفكر مذهبي، مورد بررسي قرار گيرد. من از طريق بررسي سه مذهب زرتشتيت، مسيحيت و اسلام به تمايز و جدايي واقعيت مادي و حقيقت دراين اديان اشاره كرده‌ام.

در بخش سوم، عرفان موضوع اين پژوهش قرار گرفته است. چراكه عرفان، خود زاده‌ي دين و يكي از تبعات حتمي هرگونه ديني است. عرفان، شكل دقيق‌تر و كامل‌تر مفاهيم ديني را در خود دارد. حكما و عرفاي اسلامي، ديدگاهي كامل‌تر و دقيق‌تر از ساير حوزه‌هاي اسلام داشته‌اند. ديدگاه آن‌ها پيرامون حقيقت و واقعيت، شكل متكامل تفكرات ديني است.

در بخش چهارم، به بررسي آراء و انديشه‌هاي متفكرين دوران مدرن و همچنين تحولاتي كه در نوع نگاه انسان‌ها در جامعه‌ي مدرن نسبت به حقيقت حاصل شده است، پرداخته‌ام و نشان داده‌ام كه چگونه مسير گسست از انديشه‌هاي اسطوره‌اي به انديشه‌هاي ديني در دوران مدرن دچار واگشت و يا تغيير مسير شده است. يعني تمايز و گسست حقيقت و واقعيت دوباره به اتحاد آن دو منجر شده است. در اصل، ظهور رئاليسم جديد و همچنين اومانيسم مدرن، نمايانگر گونه‌اي بازگشت به اصول كلاسيك يونانيان است. بشر در دوران مدرن اعتقاد يافت كه طي ساليان درازي، دچار خطا شده است، از اين رو دوباره به تفكر يوناني رجعت كرد. براي نمايش اين رجعت، به بررسي تحول رنسانس و آراء متفكران و فلاسفه‌اي چون دكارت، كانت، هگل، فنومنولوژيست‌ها خصوصا ادموند هوسرل، روانكاواني از جمله فرويد و در نهايت لودويك ويتگنشتاين پرداخته‌ام.

دربخش پنجم به بررسي انديشه‌هاي ماترياليست‌ها و ماركسيست‌ها از جمله فوئرباخ، ماركس و انگلس و پيروان آن‌ها پرداخته‌ام. ماده‌گرايي كه خود يكي از ثمرات مدرنيته است، نمايشگر رجعت انسان به يكي انگاشتن حقيقت و واقعيت است. با اين تفاوت كه از نگاه ماترياليست‌ها، حقايق، قوانيني هستند كه بر واقعيات حاكم‌اند. به طور مثال، نيروي محركه‌ي تاريخ كه بر وقايع تاريخي احاطه دارد، حقيقتي درباره‌ي جهان و هستي است.

در بخش ششم به بررسي انديشه‌هاي فردريش ويلهلم نيچه، فيلسوف نامدار آلماني در مورد حقيقت و واقعيت پرداخته‌ام. انديشه‌هاي نيچه درباره‌ي حقيقت از اهميت بسيار بالايي برخوردار است. چون او، نوع نگاه انسان به حقيقت را دگرگون كرد و با وهمي خواندن حقيقت، به تبيين يك نگاه كاملا نسبي‌گرايانه پرداخت. نسبيت حقيقت كه با نيچه آغاز شد در نهايت به مكاتب و تفكراتي از جمله هرمنوتيك، مكتب فرانكفورت و پست‌مدرنيسم منجر شد.

در بخش آخر نيز به انديشه‌هاي متفكراني چون مارتين هايدگر ، رولان‌بارت ، ژان فرانسوا ليوتار، ژاك دريدا، ژيل دلوز، ميشل فوكو و ژان بودريار پرداخته‌ام كه به غير از هايدگر و بارت، همگي پست مدرن هستند. در اين بخش نشان داده‌ام كه چگونه انديشه‌هاي نسبي‌گرايانه‌ي نيچه در باب حقيقت و واقعيت به شكلي راديكال در آراء متفكران پست مدرن دوباره مطرح شد.

 

1- حقيقت و واقعيت در يونان باستان

 

يونان يكي از قديميترين فرهنگ‌هاي بشري است و نمايند‌ه‌ي نوعي تفكر انسان‌گرايانه‌ي باستاني است. براي يونانيان در آغاز تمايز مشخصي ميان واقعيت و پندار و حقيقت هنوز حادث نشده بود. اعتقاد يونانيان درباره‌ي خدايان چنان بود كه گويي خدايان در ميان آن‌ها زندگي مي‌كنند. نسبت به خدايان، تفكري فراطبيعي نداشتند. يكي از واژگاني كه يونانيان در مورد جهان به كار مي‌بردند، فوزيكا بود. فوزيكا، ريشه‌ي واژه‌ي فيزيك يا همان طبيعت است. از نگاه يونانيان، طبيعت مساوي هستي بود. بنابراين انسان با مشاهده‌ي واقعيات دنياي پيراموني خودش، در اصل به حقايق دست مي‌يافت. از اين لحاظ، در دنياي فوزيكا هيچگونه تمايزي ميان واقعيت و حقيقت وجود نداشت. واقعيت به موردي عيني اشاره داشت. به آنچه ديده مي‌شود و يا شنيده مي‌شود. اين مساله در ميان يونانيان، دقيقا مخالف تفكر مذهبي ايرانيان بود كه منشا حقيقت را اهورامزدا مي‌دانستند و جهان واقعي را صرفا محل زيست موقتي انسان. از نگاه ايرانيان واقعيت امري گذرا و حقيقت امري پايدار بود. حال آنكه يونانيان در آغاز ابدا به پايداري و ناپايداري حقيقت نمي‌انديشدند و صرفا جهان را به عنوان واقعيت يا حقيقت محض، تفسير مي‌كردند. البته بايد خاطرنشان كرد كه ايرانيان نيز در گذشته‌هاي دور، دقيقاً همانند يونانيان مي‌انديشيدند. ولي طي سير تكامل فكري، از انديشه‌هاي اسطوره‌اي به انديشه‌هاي ديني رجعت كرده‌اند. براي آريايي‌ها نيز در گذشته، اهورامزدا واقعيتي مادي بود. اما در دوران هخامنشيان به خداوند، چونان وجودي فراطبيعي مي‌نگريستند.

تفكر فلسفي يونان نيز در آغاز با انديشه‌هاي اسطوره‌اي هم‌آوا بود. اولين فردي كه مي‌توان به عنوان يك فيلسوف يوناني از او نام برد‌، تالس است. تالس معتقد بود كه تمامي جهان طبيعي از عنصري به نام آب ناشي شده است. شايد تفكر تالس ريشه در اسطوره‌ها داشته باشد. اما آنچه در مورد تفكر او اهميت دارد يكسان بودن واقعيت و حقيقت است. از نگاه تالس، جهان واقعي يعني انسان‌ها و خدايان و حيوانات و گياهان همگي از عنصر مشتركي به نام آب ساخته شده‌اند. آب به عنوان يك واقعيت، سرچشمه‌ي همه چيز است. حقيقتي فراتر از آب وجود ندارد. تالس اولين فيلسوف وحدت‌گراي تاريخ است. وقتي او ادعا مي‌كند منشاء همه چيز آب است، تلويحا به يگانگي همه‌ي واقعيات دنيوي اشاره دارد. واقعيت در نظر، متكثر است، چون ما در اطرافمان اشياء بسيار زيادي را مي‌بينيم. حتي در ميان انسان‌ها، دو فرد كاملا شبيه به هم را نمي‌توان يافت. اما در اساس، اين كثرت به وحدتي بنيادين اشاره دارد. از اين منظر، حقيقت، اصل اساسي واقعيت‌هاست. در عين حال بايد بدين نكته نيز توجه داشت كه آب، وجودي مادي دارد. بنابراين همه چيز از يك سرچشمه‌ي مادي يكسان ناشي مي‌شوند.از آنجا كه چيزي فراتر از واقعيت‌هاي مادي وجود ندارد ما به تئوري مساوي بودن حقيقت و واقعيت نائل مي‌آييم. البته تالس نيز همانند همه‌ي يونانيان انسانگراي ديگر، معتقد به محوريت انسان در هستي بود. بنابراين به اعتقاد او مهمترين واقعيتي كه از آب حاصل مي‌آيد انسان است و خدايان و فرشتگان و حيوانات و گياهان و همه‌ي واقعيت‌هاي ديگر براي آدمي ساخته و پرداخته شده‌اند.

دومين فيلسوف بزرگ يونان باستان، آناكسميندروس است. آناكسميندروس برخلاف تالس اعتقاد داشت كه آب كه خود ميراست، نمي‌تواند منشاء وجود باشد. او معتقد بود براي درك رمزهاي جهان بايد از موجودات ميرا گذر كرد. در عين حال او معتقد بود كه آب كه يكي از واقعيت‌هاي جهان ميراست، نمي‌تواند باعث وجود كثرت شود. همين دو مساله براي اولين بار در تاريخ تفكر يونانيان، باعث جدايي حقيقت و واقعيت شد. چون آناكسميندروس معتقد بود كه بين واقعيت‌هاي ميراي جهان طبيعي و حقيقت تمايزي وجود دارد. به سادگي نمي‌توان هرچيز ميرايي را منشاء جهان هستي خواند. در عين حال معتقد بود كه آب، واقعيت واحد مادي است و يك واقعيت واحد مادي نمي‌تواند سبب پيدايش كثرت در جهان شود. از اين نظر موجودات و عناصر جهان پيراموني ما واقعيات هستند و چيزي وجود دارد كه جداي از اين واقعيت داراي يك حقيقت ازلي و پايدار است. چيزي كه از جنس ماده نيست و خصلت ميرايي نيز ندارد. آناكسميندروس خود نام ناشناخته يا نامشخص را براي اين عنصر ازلي انتخاب كرد. او بنابراين اعتقاد پيدا كرد كه به غير از محسوسات جهان خارج، دنياي حقيقي ديگري وجود دارد. دنياي فراروي ما دنياي واقعيات است. اما دنيايي حقيقي هم وجود دارد كه دنياي معنويات است. دنياي معنويات، دنياي مرگ‌ناپذير و فناناشدني است و چون از جنس موجودات جهان نيست، مي‌تواند باعث صدور كثرت در جهان شود. دنياي معنويات از نگاه او واجد وجود حقيقي و دنياي مادي ما محسوس واقعي نام گرفت.

پس از آناكسميندروس، هراكليتوس دوباره به تفكر تالس نزديك شد. هراكليتوس ابتدا همه‌ي واقعيات ثابت و مطلق دنياي هستي را انكار كرد. جمله‌ي معروف او كه مي‌گويد: ((نمي‌توان دوبار در يك رودخانه گام گذاشت.)) اشاره به ناپايداري هستي دارد. از نگاه هراكليت، همه چيز مداوما در حال صيرورت و يا شدن است. نمي توان در يك رودخانه دوبار گام گذاشت. چون نه رودخانه همان رودخانه مي‌ماند و نه انسان همان انسان. بر خلاف آناكسميندروس كه معتقد به جهاني فراتر از جهان مادي بود، هراكليت معتقد بود اساساً حقيقت مطلقي وجود ندارد. بلكه صرفا واقعيت‌هاي گذارا وجود دارند. بنابراين حقيقت از منظر هراكليت همان واقعيت‌هاي گذرا هستند و واقعيت، مدام در حال دگرگوني و شدن است. هراكيت معتقد بود كه اين شدن، بايد از جنگ دو نيروي مخالف ناشي شده باشد. او آب را همانند تالس يكي از اركان ساخت جهان واقعي دانست و در برابر آن آتش را قرار داد. هراكليت معتقد بود كه همه‌ي جريان مداوم طبيعي ناشي از جنگ بين آب و آتش است. او حتي اعتقاد داشت كه خاك و هوا هردو از بازي آب و آتش پديد آمده‌اند. آب و آتش به همچنين به منزله‌ي تضاد سرما و گرما، تر و خشك و آبي و سرخ نيز مي‌باشد. تضاد اين دو باعث حركت مداوم بدون توقفي مي‌شود. هراكليت اين حركت طبيعي را عين واقعيت مي‌داند. حقيقت هراكليتي، همان حركت و شدن واقعيت است.

پارمنيدوس راه آناكسميندروس را دنبال كرد. از نگاه پارمنيد اشتباه هراكليت ناشي از توهم حواس بود. به اعتقاد پارمنيد آن چيزهايي كه از طريق حواس به دست ما مي‌رسند داراي وجودي وهمي هستند. انسان آنچه در دنياي خارج مي‌بيند وهمي بيش نيست. حقيقت در دنيايي فراتر از اين دنياست. مهمترين مشخصه‌ي دنياي طبيعي از نگاه پارمنيد، مطلق بودن است. بنابراين وهميات دنياي مادي كه از طريق حواس به ما مي‌رسند، همان واقعيات هستند و جهان مطلقي نيز وجود دارد كه دنياي پايدار وحقيقي است. حقيقت متعلق به دنياي پايدار و ازلي است.

زنون نيز كاملا با پارمنيد همراه است. او از طريق پارادوكس معروفش ثابت مي‌كند دنياي بيروني، توهمي بيش نيست. در اين پارادوكس، اگر فاصله را به بي‌نهايت بخش تقسيم كنيم، همانگونه كه رياضي به ما اين اجازه را مي‌دهد، فاصله طي نشدني مي‌شود. چون نمي‌شود از بي‌نهايت فاصله گذشت. بي‌نهايت را سرانجامي نيست. اما مگر ما حركت را نمي‌بينيم؟! زنون نتيجه مي‌گيرد آن حركتي كه ما مي‌بينيم يك توهم است. بنابراين از نگاه زنون واقعيات، توهم‌هايي ذهني بيش نيستند. براي دستيابي به حقيقت بايد از اين واقعيات گذر كرد. از نگاه زنون و پارمنيد حقيقت امري مطلق، جاودانه و فاقد حركت است. بنابراين آنچيزهايي كه ما در دنياي طبيعي مي‌بينيم، حقيقت نيستند، بلكه واقعيت‌هاي گذرا هستند. واقعيت بر خلاف حقيقت، امري ناپايدار، ميرا و متحرك است.

آناكساگوراس پس از زنون و پارمنيد به رد نظريات آن‌ها پرداخت. از نگاه آناكساگوراس، اگر حركت وجهي از جهان تخيلي و غيرحقيقي بود، پس انسان چگونه مي‌توانست بينديشد؟ چراكه انديشيدن نه تنها خود محتاج حركت است بلكه خود گونه‌اي از حركت است. بنابراين زمانيكه زنون و يا پارمنيد درحال انديشيدن پيرامون هستي و حقيقت بودند، در اصل در حال حركت و صيرورت بودند. ولي آناكساگوراس بر عكس تالس و هراكليت به وحدت جهان مادي ايماني ندارد. او معتقد است كه دنيا از كثرت پديد آمده است. كثرتي كه او كثرت ماده‌هاي بنيادين مي‌نامد. او معتقد است كه جهان متشكل از بي‌نهايت عنصر است كه مدام در حال تبديل شدن و تركيب و فعل و انفعالات هستند. نكته اساسي كه آناكساگوراس درباره‌ي اين دنيا از خود مي‌پرسد اين است كه منشاء اين حركت‌ها كجاست؟ آناكساگوراس معتقد است كه فكر، بنيان حركت است. در اصل، فكر، حركت را پديد آورده است. او اعتقاد دارد كه نوس يا خرد جاويدان آغازگر حركت است. بنابراين سير كار جهان يا حقيقت حاكم بر حركت را بايد در نوس جستجو كرد.

اما بنيانگذار متافيزيك فلسفي بيش از همه‌ي فلاسفه‌اي يوناني ديگر، افلاطون است. افلاطون بر توضيح حقيقت از يك دستگاه و يا مدل فلسفي استفاده مي‌كند.راز حقيقت راستين براي افلاطون در جهان مُثُل يا جهان ايده است و مدل توصيفي اين جهان، پرومته‌ي در زنجير است. پرومته همراه با بسياري از افراد ديگر در غاري اسيرند. دست و پاي آن‌ها زنجير است و حتي نمي‌توانند صورت خود را حركت دهند. پشت سر آن‌ها آتشي فروزان روشن است. بنابراين تصاوير آن‌ها و دنيايشان بر ديوار نقش بسته است. از آنجايي كه هيچ ذهنيتي از حقيقت اصيل ندارند، آنچه بر ديوار مشاهده مي‌كنند را عين حقيقت مي‌گيرند. تا اينكه، پرومته زنجيرها را مي‌گسلد و با حقيقت روبرو مي‌شود.

از نگاه افلاطون، واقعيت‌هاي مادي صرفا تصويري از حقايق هستند. حقيقت متعلق به دنياي ايده‌هاست. انسان در آغاز يك‌بار حقيقت را ديده است و آن را به ديده‌ي فراموشي سپرده است. تصاوير اين جهان، باعث بيداري حافظه‌ي انسان‌ها مي‌شود، ولي چون دنياي مثل، به طور كامل فراموش شده است، انسان قادر به درك حقيقت راستين نيست. افلاطون از انسان مي‌خواهد فريب واقعيات جهان را نخورد، چراكه اين واقعيات، تصاويري از حقايق اصلي بيش نيستند. براي دستيابي به حقيقت، همچون پرومته، بايد زنجيرهاي خود را گسست و به سوي دنيايي فراتر از دنياي واقعيت‌هاي مادي پرواز كرد. از نگاه افلاطون، انسان با مرگ به حقيقت مثالي خود دست مي‌يابد.

 (ناتمام)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 20:21  توسط کورش معیری  | 

خیال

یه عمریه با انتظار دیگه هم خونه شدم با غم ندیدنت دیگه جور جور شدم

وقتی تمومه این روزا من انتظار می کشیدم وقتی با یک نگاه تو عکس چشاتو کشیدم

صدایی که می کشیدم فریادی که می کشیدم دیونه ی تو میشدم وقتی چشاتو میدیدم

وقتی تورو می دیدم چشماتو زود می چیدم وقتی چشام بسته می شد تورو تو خواب می دیدم


دارم می گم که بدونی آره منم منتظرم منتظر نگاه تو منتظر یه حرف راست برای عاشق شدنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:22  توسط کورش معیری  | 

بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم

یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد تو به من سنگ زدی نرمیدم نگسستم

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه گشیدم نگسستم نرمیدم



فریدون مشیری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:21  توسط کورش معیری  | 

زیر تن پوش ترانه
یه بغل حرف نگفته ست
پشت دروازه قلعه
یه سبد فکر نپخته ست
زیر سقف آسمونا
قصه زیبای خفته ست
پشت پلک سرد مهتاب
سخن تلخ نگفته ست
تو غروب خسته شهر
رنگ به رنگ آواز موندن
توی وقت خوردن زهر
تن به تن آواز خوندن
"قصه زیبای خفته
سخن تلخ نگفته
قصه زیبای خفته
یه بغل حرف نگفته..."
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:30  توسط کورش معیری  | 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهائیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه پایانیم را حس نکرد

*****

گر چه رفتی از برم اما فراموشم مکن

با غمت ای اشنا هر شب هم اغوشم مکن


همچو موج اشک از دریای پا مکش

در پی خود چون حبابی خانه بر دوشم مکن


در دلم نقش هزاران داغ عشق مرده است

پیش از این در سکوت عشق خود سینه پوشم مکن


سا غر چشم تو سرشار است از مستی ناز

در خیال نرگست هر شب قدح نوشم مکن

****

عشق راتن پوش جانم می کنی

چتری ازگل سایه بانم می کنی

ای صدای عشق درجان وتنم

آن سکوت ساکت وتنهامنم

من پرازاندوه چشمان توام

آشنای دل پریشان توام

آتش عشق تودرجان من است

عاشقی معنای ایمان من است

کی به آرامی صدایم می کنی

ازغم دوری رهایم می کنی

ای که درعشق وصداقت نوبری

:کی مراباخودازاینجامی بری

****

هرکس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند


بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

از دوست بپرسید چرا می شکند ؟

*****

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل

می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

*****

بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری
با بی خبری از خود، کردم سپری عمری

چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد
هر چند ز من سر زد، دیوانه گری عمری

نرگس نشدم، دردا! تا تاج زرم باشد
چون لاله نصیبم شد، خونین جگری عمری

دل همچو پرستویی، هردم به دیاری شد
آخر چه شدش حاصل، زین دربدری عمری؟

دلدار چه کس بودم، یا دل به چه ﮐس دادم
از شور چه ﮐس کردم، شوریده سری عمری؟

تا روی نکو دیدم، آرام ز کف دادم
سرمایه ی رنجم شد، صاحب نظری عمری

پیوند تن و دل را، پیوسته جدا دیدم
دل با دگران هر دم، تن با دگری عمری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 21:19  توسط کورش معیری  | 

ما ، من ، ما

هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه پس ، اهل کجا هستیم ؟
از عالم هیچیم و چیزی کم
غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد
پس زنده باشد مثل شادی ، غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق مثل ، پروانه ،
اهل نماز شعله و شبنم
اما
هیچیم و چیزی کم

" مهدی اخوان ثالث "
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:31  توسط کورش معیری  | 

به خواست اهورا مزدا من چنینم که راستی را دوست دارم و از دروغ روی گردانم.دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد . دوست ندارم که که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب رسد. هر آنچه درست است را دوست می دارم و برده ی دروغ نیستم. من بد خشم نیستم. حتی وقتی که خشم مرا برانگیخته می کند آنرا فرو می نشانم. من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم.

 

این است بخشی از معتقدات داریوش بزرگ که خود در سنگ نبشته اش به وضوح اعلام کرده است. چنین بیانی از یک شاه آنهم در عصر کشاورزی - در سده  ششم پس از میلاد- به یک معجزه می ماند. تا نظر شما چه باشد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 19:51  توسط کورش معیری  | 

پیش کوروش هیچ نامی بیش نیست
پیش او خور شید ، خامی بیش نیست
روز ما بی روی او چون شام دیر انجام شد
اهرمن نیکا و پورانش همی بد نام شد
اشک آنسان مرا پرده دریده در غمش
می دگر بازش ندانم جان خود را از منش
خرم آنانی که رویش دیده اند
و ز دهانش پند ها بر چیده اند
خرم آنانی که در پیمان او
جان گرو کردند هم با جان او
هر دمش سد آفرین و هردمش سد نو سپاس
هر گهی هر گوشه ای از نام او دارند پاس
نام او تابد زچهرم ، جای فر
گستهم! زین بیشتر داری تو سر؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 19:45  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 18:20  توسط کورش معیری  | 

جفای خلق و غم روزگار دیده منم
وزین دو، رشته ی پیوند خود بریده منم

شبم که سینه ی من پرده دار اسرار است
به انتظار تو، این خنجر سپیده! منم

ز تیغ طعنه ی دشمن دلم چو گل شد چاک
کنون چو غنچه زبان در دهان کشیده منم

ز اوج چرخ ِ تمنّا چو برف با دل سرد
فرونشسته و بر خاک آرمیده منم

ز من گسسته ای و همچو گِرد باد به دشت
ز تاب هجر تو پیچیده و دویده منم

ز غم گداختم و اشک گرم سردم کرد
زمن بترس که پولاد آبدیده منم

بسان سایه ز آزار مردمان، سیمین!
غمین به گوشه ی دیوارها خزیده منم

*****

ابر چشمم به هوای رخ تو بارانی ست

مثل دریای دلت ، دیده ی من طوفانی ست


یک نظر کردی و دل گشت اسیرت اینک

پشت مژگان دو چشمت دل من زندانی ست


همچو گردون به تمنای وصالت شب و روز

کار دل - از پی دیدار تو سرگردانی ست

حاشیه :

دوست خوبم...سخنانت را خواندم و غمگین شدم. از چیزی ناراحتی که دیر زمانی است  سوهان روح جوانان وطن شده است. کاری که فی نفسه برای هر جوان ایرانی می تواند یک افتخار باشد و قرن هاست که ملت ها بدان می بالند اکنون برای من و تو و...به کابوسی بدل گشته است. به آن بیش از آنچه که ارزش دارد فکر نکن.

حضور گرمت را منتظر میمانم.

با احترام فراوان

کوروش معیری

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:30  توسط کورش معیری  | 

 

دو صفر هفت - زیبا انتخاب می کند. گزیده نویس است. برای خواندن اشعاری که او گزینششان می کند نیاز زیادی نداریم تا به خود فشار بیاوریم. اشعار منتخب او آزاد و رها هستند گرچه خودش مانند بسیاری از انسان های آزاده هم نسلش در بند است. برای تو دوستم شعری را انتخاب کرده ام . امیدوارم که آنرا دوست داشته باشی ...گرچه در گزینش اشعار و کلام آن توانایی باید و شاید را ندارم. اما به هر حال...

*****

گرچه از نعمت پیشگویی بهره مندم.

گرچه میدانم اسرار را

و معرفت را.

گرچه ایمانم چونان قوی است که قادرم کوهها را حرکت دهم.

چون عشقی ندارم...بی ارزشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:5  توسط کورش معیری  | 

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را

کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 21:59  توسط کورش معیری  | 

شورو حالی دگر آمد من حیران چه کنم؟

در قفس چون مرغ زندانی نالان چه کنم؟


شور شیرین بهار زندگانی و امید

همه را باد خزان برده به تالان چه کنم؟


پیر عشق رخ یار گشتم واو هم دریغ

نشد مهمان به این کلبه ویران چه کنم؟


گشت چشمانم سپید بر چهار چوب انتظار

اگر روزی سر رسد با چشم گریان چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 21:58  توسط کورش معیری  | 

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست

سر‌و چمنم، شکوه‌ای از خار و خسم نیست


از کوی تو بی‌ناله و فریاد گذشتم

چون قافلة عمر نوای جرسم نیست


افسرده‌ترم از نفس باد خزانی

کآن نوگل خندان نفسی هم‌نفسم نیست


صیاد ز پیش آید و گرگ‌ِ اجل از پی

آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست


بی‌حاصلی و خواری من بین، که در این باغ

چون خار به دامان گلی دسترسم نیست


از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم

چندان کشم اندوه که اندوه کسم نیست


امشب رهی! از میکده بیرون ننهم پای

آزرده دردم، دو سه پیمانه بسم نیست


رهی معیری

***

حجم زمان سنگین است
دایره های سکوت،
در کش و قوس بی نظم زمان
فریاد عصیان را در خطوط شعاع های خود
به خط نشسته اند

مثلث شک و تردید
طغیان را در مرتفع ترین نقطه ی خود
به آماده باش گذاشته است
سینه ی خشم مالامال از انفجار است
و کوچه باغ ذهن
دانه های مرگ می افشاند

زندانی درب تابوت بر خویش می بندد
هوا بوی تعفن می دهد
کبوتر مرده ای در راه است

بچه ی نازای طبیعت
در درد زایمان بچه ی متولد نشده
به خود می پیچد

هراس متولد می شود
و
در قهقرای حادثه
زندگی شکل می گیرد!

گیتا صرافی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:27  توسط کورش معیری  | 

به کعبه گفتم :
تو از خاکی
منم از خاکم
چرا باید بدور تو بگردم

ندا آمد :
تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:25  توسط کورش معیری  | 

اعتراضات و پاسخ ها

 

از زمان شروع به کار در این تارنگار ، هراز گاهی که شعری از دوستی میرسید آنرا پست می کردم. این اتفاق سرآغاز اعتراضات مبهمی شد . اینکه اگر این تارنگار ، درباره فرم می اندیشد و می نویسد ، این اشعار چه محلی از اعراب دارند؟...  دامنه این ایرادات و اشکالات زمانی بالا گرفت که خود فرستنده شعرها نیز از اینکه ممکن است این کلمات با چهار چوب این وبلاگ جور درنیاید به طور تلویحی عذرخواهی کرد و درد من را بیشتر.

بنابراین مایلم  این مطلب را روشن سازم که مقصود من از فرم چیست ؟...در مقاله های قبلی به این نکته اشاره کرده ام که نزد یونانی ها بی شکلی  مفهوم عقلانی نداشت و منظور از فرم در ساده ترین شکل خود پیرامون هر چیز بود. این تعریف در عین سادگی از چنان استحکامی برخوردار است که امروز نیز آنرا در هنر به کار می گیریم.

فرم در هنر همه چیز است . فرم در هنر یعنی ادراک زیبایی و زیبایی در نسبتی که چیزها با یکدیگر و با محیط خود برقرار می کنند تعریف می شود.بدین معنا زیبایی چیزی جز ادراک تناسبات حاکم بر طبیعت نیست.

فرم ، نه بیرون چیز است و نه درون آن. سیستمی است که همه ارکان و اجزا آن در ارتباط مستقیم با یکدیگر عمل می کنند و اگر کوچکترین کنشی در کوچکترین بخش از این سیستم ایجاد شود، این کنش درست مانند یک انرژی به بقیه بخش ها انتقال یافته و آنها را متاثر می کند و در نهایت کل سیستم درست به اندازه همان کنش اولیه جابجا می شود.

اگر ادراک پنج گانه و ارتباط بین آنها را بپذیریم . فرم از طریق این ادراک قابل دریافت و پذیرش است. چیز دیگری در فرم ادراک نمی شود و اگر هست یا در فرم متبلور است یا از جنسی است که ازماهیت آن بی خبرم.

هنرمند کاشف عجیبی برای فرم است . انسان تا جایی که سابقه تاریخی اش را ردیابی کرده اند با  نقاشی- مجسمه سازی - معماری- رقص- موسیقی- ادبیات - و در نهایت برآیند همه آنها سینما فرم را – خواسته یا ناخواسته - کشف کرده است .

اگر به سابقه هنر نزد همه اقوام برگردیم ، ادبیات به مثابه هنر – به جز نقاشی که از آن هم قدیمی تر است- موثرترین کاشف فرم بوده است. ادبیات هر کشوری تا جایی اهمیت می یابد که در مدارس  مبانی آن به کودکان تعلیم میشود . می توان در دانشگاه ، آنرا آکادمیک کرد و در نهایت چنان درچند و چون آن غرق شد که نهایتی را برایش نمی توان متصور گشت.

هر سرزمین و ملتش از هر نژادی که باشند به ادبیات خود فخر می فروشند زیرا مهمترین دستاورد فرهنگی هر ملتی ادبیاتی است که آن ملت بدان تکلم می کند و می نویسد.

به ادبیات انگلستان – به عنوان نمونه - دقت کنید. به ادبیات فرانسه –  یونان –   ایتالیا-امریکای لاتین ...  و ادبیات ایران .

انسان به تجربه دریافته است که عالیترین نمونه فرم را از دو طریق براحتی دریافت می کند. اول شعر و سپس موسیقی. این همان امری است که هایدگر در بررسی اشعار هولدرلین ، شاعر بزرگ رمانتیک آلمان بدان میرسد و با دقتی

بی نظیر آنرا تحلیل و آنگاه به کل ادبیات جهان تعمیم می دهد.

بنابراین این گفته شوپنهاور که موسیقی عالی ترین گونه هنر است و تمامی هنرها به نوعی در تلاشند تا بدان دست یابند درباره سینما نیز درست است. سینما در تلاش برای بدل شدن به هر چیزی تلاش کرده است.

شعر یکی از این ها بوده و سینمای شاعرانه محصول فیلمسازی است که دلش خواسته شعر بگوید اما به جای آنکه کلام-آشنا باشد ، تصویر- آشنا بوده  و بدین گونه است که داوژنکو یا تارکوفسکی یا پازولینی یا آنگلوپولوس در نقاط مختلف این سیاره خاکی ظهور می کنند تا شعر بگویند.

تارنگار من دریچه ای است برای فیلمسازی که  ناخواسته به زبان فیلم شعر

 می سراید . طبیعی است که این فیلمساز از هم پیاله های  خود خوشش می آید. اشعارشان را منتشر می کند و با آنها هم آوا می شود.

بدترین و مخرب ترین اشتباه درباره فرم در طول تاریخ هنر معاصر ایران این بوده که فرم را یک ایماژ یا یک تخیل بصری متصور گشته است. این ، یک امر کاملا اشتباه است و امیدوارم که با این یادداشت سوتفاهماتی که دامن خواننده را خواسته یا ناخواسته می گیرد از بین برده باشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 17:41  توسط کورش معیری  | 

ای کرده غمت غارت هوش دل ما

درد تو شده خانه فروش دل ما


رمزی که مقدسان ازو محرومند

عشق تو مر او گفت به گوش دل ما

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 7:36  توسط کورش معیری  | 

عصیان خدا

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار
زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطایی تازه میجستم پناهی را
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را

"فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:50  توسط کورش معیری  | 

کورتاژ

ما آبستنیم !
در اندرون ما
کودکی پیوسته زار می زند !
در رستوران ها ،
در اجلاسیه ها ،
در تختخواب ها !
گاه که خیلی جدی می شویم ،
در بحث ها و مجادله ها
دستان کوچکی از درون
دل و روده ما را چنگ می زند !
گلیم حرف باف شاعران ،
به پشیزی نمی ارزد !
تلخ می شود دهان روح
به وقت بیان حرف های بی معنی!
کتمان کنید چون عروسان نو شکم بی خدا ،
اما این یکی جز با مرگ زائو کورتاژ نمی شود !

"حسین پناهی "
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:50  توسط کورش معیری  | 

من رانده از میخانه ام، از من بگریزید
دردی کش دیوانه ام، از من بگریزید

در دست قضا جان به لب و دیده به مینا
سرگشته چو پیمانه ام، از من بگریزید

زنجیر جادوی هوسهای محالم
افسونی افسانه ام، از من بگریزید

آن سیل جنونم که به سر می دود از کوه
بنیان کن کاشانه ام، از من بگریزید

آن روز که دل مرد و جنون مرد و عطش مرد
من از همه بیگانه ام، از من بگریزید

بر ظاهر آباد من امید مبندید
من خانه ویرانه ام، از من بگریزید
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:46  توسط کورش معیری  | 

چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی
چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی

در روح نظر کردی چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی

رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی
ماننده بوی گل با باد صبا رفتی

نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی در نور خدا رفتی

ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه
وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:45  توسط کورش معیری  | 

به نام یزدان پاک
با خواندن چند فرازی ( جمله ای) که میان کوروش و بانو سمیرا
رفت و آمد ، بر آن شدم تا چندی در باره ی سُرایش و چکامه (شعر وشاعری)
بنویسم. نخست از سخن دانشمند فرزانه نظامی گنجه ای می آغازم
این فرزانه ی برزگ در باره چکامه می فرماید :
چکامه سروده ای است پردیسانه ( خیال انگیز) و آهنگین(موزون)
و به راستی که چنین است.واژه ی برابر چکامه در فارسی امروزه "شعر" است.
خود این واژه ی تازی از ریشه ی "شَعَرَ " آمده است که به چم ( معنی) دریافتن و دریابیدن چیزی است
و گویا نشان از آن دارد که همواره در چکامه ، رای ( نظر و عقیده ) سراینده پنهان است
و تنها با تیز بینی می توان آن را دریافت.
بی گمان این برداشت از چکامه و گوهر آن برداشتی دیرینه ( قدیمی) است
و امروزه در این روزگار نو نیاز به برداشتی نو ، تر و بـِروزتر از سُرایش هستیم.
بپردازیم به دو سروده ی سوگند:
هردو چکامه از دیدگاه بکار بردن واژگان تازه و نو ، تهی است. و هرگز
تلاش هم نشده که آنها را بکار گیرند. و از سوی دیگر از دیدگاه اندیشه نیز همین
کاستی در سروده به چشم می خورد.
لیکن از دیگاهی دیگر سروده بسیار امروزی و گویا است ، به دور از هر
پیچیدگی و پنهان سازی نابجا در رساندن سخن و رای سراینده.
-----------------------------
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:19  توسط کورش معیری  | 

مزرعه از خوشه های گندم پر
دریغ هیچ دست تمنایی سمبله ها را درو نمی کند
دریغ همه دروگران پیش از درو ، درو شده اند
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:18  توسط کورش معیری  | 

آسمان می گرید
قطره ها بی پروا
به شیشه اتوبوس می خورند
( جان بخشی به قطره های باران
که بسیار زیباست)
باد آهسته و آرام
افکارم را به ناکجاها می برد
غرق در فکرم
فکری شیرین
فکری زیبا
(تصویرگری زیبا و توصیف نمادین یک
رخداد کاملا واقعی)
با صدای "ببخشید خانم"
به خودم می آیم
دختری از من می خواهد
پنجره را به روی باد پاییزی ببندم
( ورود شخصیتی نمادین برای ادامه ی موقعیت)
باد هم مثل من است
همه درها بسته است
زیر سنگینی نگاه مسافران
قلمم شعر می گوید ،
من می نویسم
( این چیزی شبیه به صنعت تحکم یا تضاد در معنا است که در شعر کهن
زیاد دیده می شود)
آه ، چقدر سخت است
گم شدن در تو ،
در افکارت
کاش می دانستی
بی تو حتی دستانم یارای نوشتن ندارند ...
( در پایان به گونه ای تکان دهنده خواننده در می یابد
که بر خلاف آنچه که فکر می کرده این ها که شنیده تنها سخنی
است راز آلود میان عاشق و معشوق)
سوگند
( و سوگند نوجوانی که تلاش می کند مهر را دریابد
اگرچه هنوز زود است، لیکن زود دیر می شود)
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:14  توسط کورش معیری  | 

بیش از این ها ، آه ، آری
بیش از این ها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یک سو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می آید
کودکی با بادبادک های رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک می گوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، ام کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب ، سخت بیگانه
"دوست می دارم"
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارت نامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم تو را در پیله قهرش
دکمه بی رنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سال ها در لا به لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم "

*****

هدیه

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

*****

تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمروی بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و های هوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند ...

"فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:13  توسط کورش معیری  | 

سمیرا...

از کسی می پرسی که خود در پی یافتن پاسخ است. در هر زمان و در هر موقعیتی که زندگی کرده ایم یا ناخودآگاه شکسته ایم یا ما را شکسته اند. راحت تر بگویم. قلب نشکسته پیدا نمی کنی .

اما آنچه که بی هیچ رمانتیسمی می توانم به تو بگویم این است که در هر نوشته ای اعترافی موجود است. در واقع ادبیات در عالی ترین شکل خود- شعر- همواره به منزله یک اعتراف از سوی نویسنده خویش است.

اگر حتی نمی گفتی که این اشعار از اندیشه دختری ساطع شده که زمانی پیش از این دریا دل بود و حالا شاید قطره ای مسموم کافی است تا دلش را بیازارد ، خود این اشعار بی واسطه

دردی را که صاحبش از آن رنج می برد را به خواننده اش انتقال میداد.

درباره شعرهای تو نظری ندارم . جز آنکه هر لحظه در آن ها غرق شوم تا که تاملات نابهنگام مرا دریابد و شور دوباره نوشتن در من آغاز شود.من شاعر نیستم و از فن نقد آن نیز بی خبرم. حتی از بیان احساسی که نسبت به شعر دارم نیز عاجزم. به همین دلیل است که برای نمایش میزان دلدادگی خود به شعر ، فیلم می سازم ومخاطبان اصلی خود را نه تصویر گران که شاعران می دانم.

من برای انسان هایی نظیر تو فیلم می سازم. زیرا اگر فیلم ساز نبودم دلم می خواست شاعر باشم.

معلمت

که دیگر کم کم دارد پیر می شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:58  توسط کورش معیری  | 

آسمان می گرید
قطره ها بی پروا
به شیشه اتوبوس می خورند
باد آهسته و آرام
افکارم را به ناکجاها می برد
غرق در فکرم
فکری شیرین
فکری زیبا
با صدای "ببخشید خانم"
به خودم می آیم
دختری از من می خواهد
پنجره را به روی باد پاییزی ببندم
باد هم مثل من است
همه درها بسته است
زیر سنگینی نگاه مسافران
قلمم شعر می گوید ،
من می نویسم
آه ، چقدر سخت است
گم شدن در تو ،
در افکارت
کاش می دانستی
بی تو حتی دستانم یارای نوشتن ندارند ...

سوگند


*****

دلم برای خودم تنگ شده است
دیگر شور و شادی سابق را ندارم
دیگر حتی تک ستاره ای
در آسمان تنهاییم نمی درخشد
خودم را ، قلبم را
در پس دیوارهایی که
تک تک آجرهای شیشه ای اش را
دستان روزگار روی هم گماشته است
حبس کرده اند
کاش می توانستم تنها قلبم را
رهایی بخشم
تا آن را به تو هدیه دهم
ولی افسوس
آنقدر شکسته است
که می ترسم خرده هایش
دستان مهربانت را بیازارد ...

سوگند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:31  توسط کورش معیری  | 

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
*****

سلام ،
خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید ،
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گمشده بر دیوار ...

حسین پناهی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:28  توسط کورش معیری  | 

سلام . زهرا

 پرسیده اید کجایم ؟... همین جا هستم. جایی نرفته ام. تنها درگیری های کاری ام در این ماه به قدری زیاد شده  که  فکر کردن و نوشتن را مجالی باقی نمانده.  از شما و دوستانی که هرازگاهی به سرانگشت محبت مرا می نوازند متشکر و خوشحالم و به آن محبت مغرور. برمی گردم. گرچه اندکی زمان لازم است.

از دو صفر هفت نیز خبری نیست و نبودش مزید بر این نا نوشتن نیز هست. قصد ندارم همه تقصیرات را گردن دوستانم بیندازم . اما وقتی به نگاهتان عادت می کنم ترک آن ایجاد بیماری می کند.

سمیرا و سپیده دوستانی  هستند که به حکم عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد تازه با آنها آشنا شده  و قلمشان را پسندیده ام. نگاهشان زلال است و شفاف و بدور از هرگونه آلایش. 

به هر رو...برخواهم گشت و خواهم نوشت. بی کم و کاست . گرچه اندکی به زمان محتاجم.

با احترام فراوان

کوروش معیری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:28  توسط کورش معیری  | 

ریه ها در زحمت
دیروز عمودی راه می رفتم
مات و مبهوت معمای حیات
اما امروز
افقی خوابیده ام
باز هم مبهوت معمای حیات دیگر
اما این بار ریه ها آسوده

شعر ارسالی از سمیرا

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:13  توسط کورش معیری  | 

کاش می فهمیدی
در خزانی که از این دشت گذشت
سبزها باز چرا زرد شدند
خیل خاکستری لک لک ها
در افق های مسی رنگ غروب
تا کجاهای کجا کوچیدند
کاش می فهمیدی
زندگی محبس بی دیواریست
و تو محکوم به حبس ابدی
وعدالت ستم معتدلی است
که درون رگ قانون جاریست

سمیرا - دوست من- تمام زندگی ام را به درک آن گذارده ام.  فهم کردن - کار ساده ای نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:10  توسط کورش معیری  |