در کارگردانی یک " سن " به شیوه کلاسیک ، اگر شاتی با زاویه " های انگل " از کاراکتری بگیریم که به جایی بیرون کادر و رو به بالا می نگرد . شات بعدی یعنی چشم دید او با زاویه ای " لو انگل" کادر بندی می شود. این شیوه بر طبیعت بشر در نوع نگاه کردن به هر جایی نیز وفق پذیر است . زیرا اگر چشم انسانی از پایین به بالا نگاه کند به طور منطقی چیزی را که می بیند بر خود غالب می یابد.
در آمادئوس کارگردان فیلم - میلوش فورمن- که از شعور فوق العاده ای برخوردار است در سکانس افتتاحیه و پس از آنکه سالیری پیر دست به خود کشی می زند. در لحظاتی که پرستاران بیمارستان او را سوار بر یک برانکارد کهنه به طرف کالسکه ای اسبی حمل می کنند، موسیقی دان پیر با حسرت به بالا و جایی می نگرد. چشم دید او سالن رقصی است که در آن مدعوین رقصی متداول در اوان قرن هجدهم را اجرا می کنند. با اینکه سن ، در این دو شات تغییر میکند.اما قاعده کلاسیک نگاه کردن شخصیت همچنان پایدار می ماند هر چند که خود شخصیت ، در سن 2 حضور ندارد.
سن 1:
شات 1 : شب- خارجی- خیابان بیرون خانه سالیری پیر - سالیری پیر( نمای بسته- های انگل )
سن2 :
شات 2 : شب- داخلی- مجلس بالماسکه - مدعوین در حال رقص ( نمای باز - لو انگل
از آن جاییکه فیلم درباره یکی از بزرگترین مشاهیر موسقی کلاسیک در جهان است بنابراین شیوه کلاسیک در فرم بصری آن نیز به طرز اعجاب آوری تا به آخر حفظ شده است.
| تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی با او آهسته می رفتی سراپا محو او بودی صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی گناهت را نمی بخشم چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم چه عمرم را که من بیهوده به پای تو هدر کردم تو عمرم را هدر کردی گنه کردی گنه کردی گناهت را نمی بخشم همین بود آن صفایی را که میگفتی همین بود آن وفایی را که میگفتی تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی گنه کردی گنه کردی گناهت را نمی بخشم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| تاویل ها همواره در تاریکی رخ می دهند. | ||||
| پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت: 12:38 | توسط:007 | |||
| با عزیزان نیامیزد دل دیوانه ام در میان آشنایانم ولی بیگانه ام از سبک روحی گران ایم یه طبع روزگار در سرای اهل ماتم خنده مستانه ام نیست در این خکدانم آبروی شبنمی گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه ام از چو من آزاده ای الفت بریدن سهل نیست می رود با چشم گریان سیل از ویرانه ام آفتاب آهسته بگذارد درین غمخانه پای تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه ام بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار بر بساط سبزه و گل سایه پروانه ام گرمی دلها بود از ناله جانسوز من خنده گلها بود از گریه مستانه ام هم عنانم با صبا سرگشته ام سرگشته ام همزبانم با پری دیوانه ام دیوانه ام مشت خکی چیست تا راه مرا بند رهی ؟ گرد از گردون بر آرد همت مردانه ام | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| تاویل ها همواره در تاریکی رخ می دهند. | ||||
| پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت: 12:38 | توسط:007 | |||
| ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست زندگی خوشتر بود در پرده وهم خیال صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست شب ز آه آتشین بکدم نیاسایم چو شمع در میان آتش سوزنده جای خواب نیست مردم چشم فرومانده است در دریای اشک مور را پای رهایی از دل گرداب نیست خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است کوه گردون سای را اندیشه ز سبلاب نیست ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| تاویل ها همواره در تاریکی رخ می دهند. | ||||
| پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت: 12:37 | توسط:007 | |||
| راست گفتی : عشق خوبان آتش است سخت می سوزاند اما - دلکش است شادمانم گر چه - در این آتشم روز و شب میسوزم اما - دلخوشم از خدا خواهم که : افزونش کند دل اگر دم زد - پر از خونش کند کاش از این آتش تو را - بودی خبر با خبر بودی ؟ که این بیدادگر شعله اش هر چند افزون تر شود سینه از آن هر چه پر خون تر شود ناله را هر چند سازد زارتر هر چه دارد دیده را خونبار تر باغ دل را با صفا تر می کند مرغ جان را خوش نواتر می کند | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| تاویل ها همواره در تاریکی رخ می دهند. | ||||
| پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت: 12:37 | توسط:007 | |||
| به دریا شکوه بردم از شب دشت، وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی که می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت .! | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| تاویل ها همواره در تاریکی رخ می دهند. | ||||
| پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت: 12:36 | توسط:007 | |||
| نرم نرم،ازچاک پیراهن،تنش را بوسه داد سوختم در آتش غیرت،زنیرنگ نسیم زلف بی ارام او، از اه من اید برقص شعله بیتاب میرقصد به اهنگ نسیم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| تاویل ها همواره در تاریکی رخ می دهند. | ||||
| پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت: 12:35 | توسط:007 | |||
| صحبدم چون لاله برگی،در چمن افتاده بود گوی سیمینش،برون از پیرهن افتاده همچو عکس شاخۀ نیلوفر وحشی دراب سایۀ اندام او، در اشک من افتاده بود | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| تاویل ها همواره در تاریکی رخ می دهند. | ||||
| پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت: 12:35 | توسط:007 | |||
| بُرد ارام دلم،یار دلارام کجاست؟ آن دلارام که بُرد از دلم آرام کجاست؟ داده پیغام،که یک بوسه ترا بخشم،لیک آنکه قانع بود از بوسه به پیغام کجاست؟ بی غم غشق،بگلزار جهان،تنگدلم درچمن رنگ محبت نبود،دام کجاست؟ گر من از گردش ایّام ملولم، نه عجب انکه خوشدل بود،ازگردش ایّام کجاست؟ جرعه نوشان رضا،نام تمنّا نبرد دل ناکام رهی را هوس کام کجاست؟ | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| تاویل ها همواره در تاریکی رخ می دهند. | ||||
| پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت: 12:34 | توسط:007 | |||
| درپیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم؟ گرشکوه ای دارم ز دل، بایار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل، در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم، تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشه ای ، تا برگزینم پیشه ای آخر به یک پیمانه می، اندیشه را باطل کنم زآن رو ستانم جام را، آن مایه آرام را تاخویشتن را لحظه ای، از خویشتن غافل کنم ازگل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کنم روشنگری افلاکیم ، چون آفتاب از پاکیم خاکی نیم تا خویش را، سرگرم آب و گل کنم غرق تمنای توام، موجی ز دریای توام من نخل سرکش نیستم، تا خانه در ساحل کنم دانم که آن سرو سهی، از دل ندارد آگهی چند از غم دل چون رهی، فریاد بی حاصل کنم رهی معیری | ||||
بعدالتحریر : بزرگوار ... تعاریف خوب و موفقی از مهمترین اصطلاحات فلسفه سیاسی عصر ما ارائه
کرده اید که در بیشتر موارد بیراه هم نیست. ولی به این نکته دقت کنید که هرچه دقیقتر بنویسید از قدرت طنز آن کم خواهد شد و هرچه عامیانه تر از منظور اصلی بیشتر منحرف می شوید. به توازن بین این دو بخش بیشتر دقت کنید . موفق باشید و هر از گاهی مرا به لطف محبت خود بنوازید.
با احترام
کوروش معیری
تاویل در تاریکی
غالبا با این جمله تاریخی روبرو شده ایم که " سینما دروغ جذابی است ." اگر قصد گوینده از گفتن چنین عبارتی این است که آنچه در سینما روی می دهد صرفا بر مبنای یک توهم فریبنده نوری است در حالی که در زندگی آنچه تجربه می شود امری واقعی است راه را به اشتباه رفته است. برای پرداختن به این مسئله لازم می دانم که اندکی به گذشته برگردم یعنی زمانی که پیتر مارک روژه موفق به کشف پدیده فای در چشم انسان شد. پدیده فای به زبان ساده یعنی بقا دید در چشم انسان... تجارب پزشکی نشان می دهند که چشم انسان قادر است هر نوری که به شبکیه می رسد را به مدت یک شانزدهم ثانیه حفظ کند. بنابراین اگر بتوان شانزده مقدار مجاز نور هم ارز را در همان کسر از ثانیه به چشم او رساند آنگاه بحرانی به وجودمی آید که آنرا بحران سوسوها مینامند. بدین معنا که مغز انسان اختلاف فازی که هر موج نوری با نور دیگر دارد را نادیده می گیرد و در نتیجه جهان را پیوسته می بیند.
دقت به این نکته زمانی ارزش بیشتری پیدا می کند که دریابیم میان هر دو اختلاف فاز از آنچه می بینیم تاریکی است. سینما محصول دست بشر نیز بر مبنای همین خصلت طبیعی او تولید شده است . در این فرایند بیننده یک چهل و هشتم ثانیه را تاریکی و یک چهل و هشتم دیگر را تصویر دریافت می کند اما چون مقدار این عدد در برابر عدد فای ( یک شانزدهم) مقدار کوچکتری است مغز آنرا ندیده می گیرد و در نتیجه تصاویر ثابت به هم پیوسته و جهان سینما نیز پیوسته دیده می شود. بدین ترتیب ملاحظه می شود که گفتن از کاذب بودن سینما به عنوان یک پدیده در بیان امر واقع در تقابل با آنچه که چشم انسان می بیند بی معنا می شود.زیرا هر دوهمگن و هم جنس هم هستند.
از سوی دیگر اگر چیزی در فاصله ای معین از چشم قرار داشته باشد . بازتابش های نور از آن جسم فاصله زمانی مشخصی را طی میکنند تا به سطح عدسی برسند و پس از آن می شکنند و به همین دلیل سرعتشان کاهش می یابد( ضریب شکست نور در چشم انسان نسبت به هوا به تقریب 1.33 است و سرعت نور با ضریب شکست اجسام ترنسپارنت نسبت معکوس دارد) . این بازتابش ها پس از طی قطر کره چشم به شبکیه رسیده و سلول های عصبی این سیگنال های نوری را به مغز می فرستند. زمانی که این دو اتفاق - یعنی رسیدن نور از سطح یک جسم به مغز و تبدیل آن به الگوهای تصویری توسط مغز صورت می گیرد اگرچه بسیار بسیار ناچیز است اما وجود دارد. مقدار دارد . درست به همین دلیل است که مغز در مواجهه با هر چیز نمی بیند. بلکه می نگرد. سلول های آن مدام در کار ترجمه و تفسیرند... مغز تا دریافت کامل اثر به کار خود ادامه می دهد و از چشم درخواستی دارد و آنرا وادار به حرکات خاصی می کند که از آن به پرش های ساکادیک یاد می شود.چشم هرگز در مواجهه با جهان پیرامون خود دست از این حرکت نمی کشد . حتی در زمانی که انسان در خواب است اگر به چشمان او در زیر پلک دقت کنیم پرش های ساکادیک را می بینیم. اختلاف این پرش ها یک درجه است که به آن زاویه نگرش گویند. این بدان معنا است که چشم در آن واحد به بیش از یک شاخص بصری نمی تواند متمرکز شود و به همین دلیل وقتی با انبوهی از نشانه های بصری روبرو می شود مجبور می شود تا مدام از یک نقطه به نقطه ای دیگر بپرد. فاصله بین این دو نقطه را چشم در لحظات بعدی برمی گردد و پر می کندزیرا الزاما به هر نقطه ای که می رود به همان نقطه برنمی گردد. عواملی که چشم را در نگاه به خود تحریک می کنند بیش از هر کسی توسط ایتن بررسی شده است . کنتراست های هفت گانه اگر نه همه عوامل ، دست کم مهمترین عامل هایی هستند که چشم را تحریک به نگاه کردن - ارزش گذاری- تفاوت و تمایز- و... می کنند. ( برای مطالعه بیشتر - نک به : چگونگی درک فیلم - نوشته : جیمز موناکو- ترجمه : حمید احمدی لاری )
ناتمام...
پرسش درباب دو واژه " خلق" که هم ارز آن در زبان فارسی با تقریب نسبتا خوبی " آفرینش " است و " کشف" و هم ارز آن "یافتن"به طور کلی مکالمه ای است در بستر تاریخ فلسفه از دیر باز تا کنون... گو اینکه در روزگار ما ، دغدغه های فلسفی نیز دگرگون شده اند و پرسش ها جای خود را به اضطراب - دلهره و تردید داده اند . چیزی که سابق براین نیز در اندیشه فلسفی شرق و غرب حضور دائمی داشته است ولی هرگز تا بدین اندازه بحرانی نشده ...گفتن از انجیل به روایت یوحنا که " و خداوند همه چیز را از هیچ آفرید " یا تفکرات یونانی قبل از حمله اسکندر - یعنی 330 قبل از میلاد- که تفکر درباب هیچ را محال عقلی می دانست یا تامل در اولین جملات کتاب " فلسفه چیست"نوشته هایدگر که در آن منطق یونانی را در مواجهه با هیچ به چالش می کشد. - اینکه هیچ ، چیز نیست اما با وجود این انسان بدان اندیشه می کند. چرا؟...) و بسیاری دیگر از این تاملات براستی جز سرگیجه برای من ارمغان دیگری به همراه نیاورده است. از سویی فکر می کنم که پرسش های شما - به هررو- از روی یک ضرورت مطرحند. و از سوی دیگر اگر قرار باشد با هم یکبار دیگر تاریخ فلسفه - به خصوص فلسفه دین- را ورق بزنیم به قول مارکس دود می شویم و به هوا می رویم. با وجود این ، مایلم برای پرهیز از هرگونه گشایش مایوسانه در این بحث یادآوری کنم که فرض را بر دانستگی بسیاری از آرا و افکاری قرار داده ام که از پیش درباره شان گفتگو شده و البته به جایی هم نرسیده است. با این همه از آنجاییکه غفلت فلسفی از هر چیزی بدترین اشتباهی است که یک متفکر - هر چند متوسط- می تواند مرتکب شود مایلم بگویم که همواره جا برای باز کردن یک فصل جدید در باب هر موضوعی وجود دارد. نزدیک ترین کنش فلسفی را هایدگر در سال 1930 در کتاب "هستی و زمان" انجام داد و در آن غفلت متفکران ماقبل خود را از موضوع " هستی" متذکر شد .اما عجالتا از آنچه در جملات پیشین گفتم می توانید حدس بزنید که تا چه اندازه نسبت به بکارگیری این کلمات در جای دقیق خود بی تفاوت هستم . بله ، این حقیقت دارد که من در مقاله خود کلمه خلق را خواسته یا ناخواسته در چندین فراز به جای کلمه کشف یا برعکس به کار گرفته ام. دلیل آن نیز بیشتر ناشی از این تفکر است که اساسا خلق و کشف را بدبینی نوع بشر نسبت به هر پدیده ای می دانم که تا کنون با آن رودرو بوده است . موافقان انسان کاشف معتقدند که مثلا ( ارشمیدس به هنگام درک قانون مربوط به حجم اجسام درسیالات- برهنه- از حمام بیرون دوید فریاد زد : اوره کا !... اوره کا! ( یافتم... یافتم...) ونه آفریدم !...آنها ما را خاطر نشان می کنند که در تاریخ هنر انسان را گورساز یا ابزار ساز می خوانند اما کسی به این نکته توجه نمی کند که انسان مثلا برای ساختن چرخ ، بدون شک این نکته را کشف کرده است که اجسام گرد راحت تر بر زمین می غلطند .انسان بالذات جستجوگر است و آنچه در طبیعت وجود دارد ، دیر یا زود توسط آدمی کشف خواهد شد .
امااز سوی دیگرموافقان نظریه انسان خالق معتقدند که خلق زمانی معنا می یابد که ساخت اثری نیمه کاره رها شود. مثلا کدام مغزانسانی قادر به تکمیل سمفونی شماره هشت شوبرت است ؟... کمدی در همین جاست که شکل می گیرد. شوبرت کاشف اثری است که مابقی آن هرگز بدست نخواهد آمد...
دلبستگی ما به پارادوکس ها را نهایتی نیست. اگر نتوانیم آنها را توجیه و تفسیر کنیم ، دست کم در این تردید نداریم که قرن هاست با آنها زندگی می کنیم. ما تا حدود معین و مشخصی قادر به شناخت هستیم . به علاوه ، در جهانی که در آن از خدا نیز خبری نیست جستجو به دنبال تفاسیری منطقی مانند ریاضیات که خود دست ساز بشراست- با همه دقت و شفافیتی که دارد .ما را در مجموعه ای از دانش کلمات قرار می دهد که درآن هر قرائتی توام با بدبینی است.
با احترام فراوان
کوروش معیری
" قبول است اما این را هم قبول کن که وقتی کسی را اهلی کنی- مثل شازده کوچولو که روباه را اهلی کرد- نا دیدن او یا جدایی از او سخت می شود. "
| دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد ساقیا جام میَم ده که نگارنده ی غیب نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی ﮐس ندانست که در گردش پرگار چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد | ||||
|
***** | ||||
از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت
فروغ
*****
ای نم نم اشک بهاران
ز چشم مردمان بی وطن گو
بیا ای بلبل تنهای عاشق
برایم قصه باغ و چمن گو
ز باغ و گلستان با من چه گویی؟
ز خوشبوی تن آن گلبدن گو
گه و ناگه دهانی ساز شیرین
ز دندان و لب و کنج دهن گو
ز شرح حسن روی و موی جانان
به هر برگ گلاب و یاسمن گو
بیا احوال بزم عاشقان را
به دور افتاده از هر انجمن گو
به مردمهای شهر صلح و شادی
ز غمهای دل پر درد من گو
بیا از داغ خونین دل من
به داغ لاله دشت و دمن گو
ز غم گفتی اگر گاهی برایم
گهی از غمگساری هم سخن گو
آن که حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم
در شهرتان غریب رها میکنم هنوز
این حسرت
این ترانه معصوم
ای با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوی نه با ابر
در اشک من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر که باز
قلبم ز هیبت شب گریه کرده ساز
خرداد را به شادی گشتن
در باغ چشمهای تو خواهم من
در باغ چشمهای تو می خواهم
شعر و شکوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نیاید...!
ای با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم
*****
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنیآدم نباشد
مکن یارا، دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بیتو یک دم زندگانی
که طیب عشق بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
نخستین چالش :سوال من این است که اصلا "آگاهی" می تواند مرز تراژدی و حماسه باشد یا اینکه تراژدی فی النفسه تراژدی است؟
دون کیشوت مثال خوبی است نه؟
جواب :...
پرسیده اید که آیا آگاهی - اساسا- می تواند مرز تراژدی و حماسه باشد یا اینکه تراژدی فی نفسه تراژدی است ؟... پرسش شما را با این پرسش آغاز می کنم : کدام نیرو باعث خلق تراژدی شده است؟... آگاهی ؟... اگر پاسخ درست است ، چنانکه مقاله بدان اشارت دارد بلافاصله با ایراد سختتری مواجهیم . آگاهی از چه ؟ ... اجازه بدهید از زبان هایدگر جمله ای را نقل قول غیر مستقیم کنم و آن اینکه سرنوشت بشر در این است که همواره حاضر باشد. اما آیا انسان در طول این پنجاه هزار سال که از زندگی کما بیش در دسترسش می گذرد قادر به درک ( آگاهی ) این حضور شده است؟ پاسخ هایدگر آری است اما هرگز به چگونگی این آگاهی پاسخ نمی دهد. تلاش میگل - اونامونو نیز در بررسی این حضور کمابیش به همان نتیجه پزیتیویستی هایدگر می رسد . اما او مسیر را بر عکس طی می کند. بدین معنا که در تلاش برای فهم چگونگی خلق تراژدی توسط آدمی به این فکر می افتد که او باید از چیزی بس هولناک و رنج آور آگاه شده باشد که هیچ مقیاس طبیعی قادر به اندازه گیری آن و هیچ پشتی قادر به حمل این غم و اندوه ناشی از آن نیست...مثلا آگاهی از برهنگی خویش در برابر همسرش که ناشی از خوردن میوه درخت ممنوعه و به وسوسه ابلیس صورت گرفته است. یا هبوط او به زمین... و اگاهی از حضورش بر زمین تا زمان مرگ...آیا این آگاهی ها برای رنج بردن و خلق تراژدی کافی نیست؟ ...
دقت کنید که هنگامی تراژدی خلق می گردد که آدمی از وضعیت بس اسفناکی آگاه می شود. به عنوان نمونه نگاه کنید به هملت و آگاهی او از مرگ ناجوانمردانه پدرش توسط عمویش )...
آگاهی از چیزی فی نفسه مرز چیزاز چیز دیگر نیست. کار آگاهی این نیست که بین حماسه و تراژدی تفاوت بگذارد . آگاهی نیرویی است مغزی که انسان را درون موقعیتی که از پیش خبر نداشته قرار می دهد و او را چار دلهره و تشویش می کند.
درباره دون کیشوت با عجله قضاوت نکنید . بر خلاف ظاهر داستانگویش بسیار پیچیده تر از آنی است که فکر می کنیم. تا جایی که تجربه ام اجازه بدهد با دقیق ترین شکل ممکن به آن می پردازم.
دومین چالش :
آیا می توان برای تراژدی قائل به "خلق" شد. وقتی می نویسید چه چیز تراژدی را خلق می کند برایم این سوال پیش می آید که آیا این کلمه را سهوا انتخاب کرده اید و اینکه چرا آقای معیری به جای "کشف" نوشته اند "خلق"؟ آیا هدفی در گزینش این کلمه وجود داشته؟
مشکل همین جاست.اینکه "آگاهی" تراژدی را خلق می کند و یا کشف می کند؟
درباره ی دون کیشوت خیلی مطمئن نیستم.حق با شماست.برای توضیحتان در این باره منتظر میمانم.
جواب : چالش های بنیادینی را مطرح می کنید.
خلق در مقابل کشف
دون کیشوت و پیچیدگی هایش در فرض آن به عنوان یک تراژدی...
اجازه دهید قدری فکر کنم.
بعدالتحریر : درباره تاویل پذیری معنا ها درون تاریکی نیز به تفصیل خواهم پرداخت
با تشکر از وقت و دقتی که صرف می کنید.
کوروش معیری
(کادر معیاری است برای سنجش عناصر بصری " )
.*****
اگر کادر معیار سنجش است و از طرف دیگر محدوده ای از فضا نیز به شمار می رود پس الزاما معیار و محدوده هم ارزند . به یک اعتبار، کادرنزد هنرمند به عنوان یک محدوده مشخص از فضا برای اجرا و ارائه اثر و در عین حال معیاری است برای سنجش عناصر بصری درون آن
.اما تعریف های دیگری نیز می توان از کادر به دست داد که البته از تعاریف فوق مستقل نیستند . اگر بپذیریم که کادر محدوده ای معین از فضایی مشخص – هرچند بی نهایت وسیع- است که در آن اثر هنری شکل می پذیرد بنابراین عجالتا به دو نتیجه می توان دست یافت : اول اینکه کادربرای هنرمند چیزی جز یک انتخاب نیست
.دوم اینکه هنرمند محاط درجهان هستی برای خلق یک اثر هنری چاره ای جز محیط شدن بر آن را ندارد . مسلم است که او بر همه هستی نمی تواند محیط شود (و یکی از بزرگترین حسرت هایش نیز همین امر است ) اما می تواند بر بخشی از آن چیره شود . چیرگی بر یک کادر و محیط شدن بر آن است که اساسا هنرمند را قادر به انجام کار – هر کاری – می سازد . اما پرسش این جاست که آیا محیط شدن بر بخشی از یک فضای – فضایی که خود هنرمند در آن محاط است- کاری شبیه گل بازی کودک نیست ؟
یا اینکه چون بخشی از ( فضایی) که هنرمند بر آن محیط شده است جزیی از کل همان فضا که در آن می زید و همجنس با آن است در این صورت تفاوتی بین بررسی سازو کار کوچکترین اجزا یک سیستم با آنالیز سیستمی که ابعادش منطبق بر محیط است وجود نخواهد داشت
.و اما چند پرسش که در اینجا خود به خود به ذهن می آید:
1-
آیا چیرگی بر بخشی از محیط با چیرگی بر تمام آن هم ارز است ؟2-
با فرض مثبت بودن پاسخ آیا می توان گل بازی کودک را عملی هنرمندانه و او را یک هنرمند نامید ؟3-
اگر پاسخ منفی است . پس چگونه است که نقاشی های کودکان را ناب ترین آثار هنری قلمداد می کنیم ؟ ... آیا این امر نه بدان خاطر است که نیرویی ناخودآگاه دست کودک را در خلق اثر باز می گذارد ؟4 –
بدین اعتبار آیا می توان گفت ، هنر ابزاری است برای بازگشت انسان به کودکی ؟... رهایی از خودآگاه و پرتاب شدن به اعماق ناخودآگاه ؟... جایی که در آن همه کس و همه چیز غیر شفاف است. تازگی دارد و باید آنرا از نو با حواس پنج گانه درک کرد ؟5-
اگر تمام هنر در این است که از هنرمندش یک کودک کنجکاو بسازد و از طرف دیگر بیننده منتقد تصادف را نمی پذیرد وبرای ارزیابی یک اثر از هنرمندش آگاهی حتی در قرار دادن یک نقطه در کادر طلب می کند ، این تناقض را چگونه می توان توجیه کرد ؟6-
اگر گل بازی کودک را صرف نظر از لذتی که می برد و گذشت زمانی که فراموشمی کند مقدمه ای بر خلق یک اثر هنری یا حتی یک اثر هنری ارزیابی کنیم در اینصورت چه تفاوتی بین برخی آثار پل کله و یک کودک پنج ساله وجود دارد ؟... آیا پل کله همان کودک پنج ساله نیست ؟
این جملات یکبار ، پیش از این به مناسبتی پست شده بود. بی مناسبت ندیدم تا با طرح این پرسش ها یکبار دیگر به مقوله ای بپردازم که دغدغه ذهنی من است . یعنی تاویل پذیری معنا ها درون تاریکی...
تا پست بعدی...

