تبليغاتX
نوستالژی
ای سر پا مهربانی

ای نگاهت آسمانی

در دل نامهربانم

شوق ماندن میفشانی

ترسم آخر در کنارم

خسته و آزرده گردی

با همه خوبی و پاکی

در خزان پژمرده گردی



می روم تا نشنوم

آواز باران دو چشمت

می روم چون می هراسم

شعله ای افسرده گردی



ای که در خوبی و پاکی

چهره ای آسمانی

قلب سردم را چه بی حصل

به سویت می کشانی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:57  توسط کورش معیری  | 

سلام .

دوست من .

 دو صفر هفت .

حدس شما درست است . نبودم. تازه برگشته ام. نزدیک یک ماهی می شود که وبلاگ را ترک کرده ام و اخیرا به آلمان- برلین- سفر کوتاهی داشتم من باب تحقیق برای ساخت یک فیلم مستند در آنجا که البته به جایی نرسید.

از شما چه پنهان ...به شدت خسته و کوفته ام. اما به تجربه اش می ارزید.

برای نوشتن شور و شوقم در گل فرو نشسته است.

به هر رو از اینکه مرا بین این همه تنهایی  رهایم نکرده اید سرخوشم. دیگر توان نوشتن را ندارم تا چه پیش آید...خسته ام ...خسته...

با احترام فراوان

کوروش معیری

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 0:13  توسط کورش معیری  |