X
تبلیغات
نوستالژی
ما بدان قامت و بالا، نگرانیم هنوز

وز غمت خون دل از دیده روانیم هنوز


جز تو یاری نگرفتیم و، نخواهیم گرفت

بر همان عهد که بودیم، برآنیم هنوز


به امید تو شب خویش برآریم به روز

آن جفا دیده که بودیم، همانیم هنوز


ای دریغا! که پس از آن همه جان بازی ها

بر سوی کوی تو، بی نام و نشانیم هنوز


دیگران وادی عشق تو به پایان بردند

ما به یاد تو، دراین دشت دوانیم هنوز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 15:3  توسط کوروش معیری  | 

می نویسم از تو:

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گذشت

گریه این گریه اگر بگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج غزل کافی نیست

با تو از اوج غزل خواهم گفت

می نویسم همه ای هق هق تنهایی را

تا ما از هییچ به آرامش دریا برسیم

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:49 توسط:از اسمم خوشم نمیاد
فرمان دادم : بدنم رابدون تابوت ومومیا بخاک بسپارند.تا اجزا بدنم - ذرات خاک ایران راتشکیل دهند.

(.......کورش کبیر)
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:49 توسط:007 خیلی غمگین
سکوت ، بند گسسته است.
کنار دره، درخت شکوه پیکر بیدی.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپیدی.

نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین.
کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پیکر.
به راه می نگرد سرد، خشک ، تلخ، غمین.

چو مار روی تن کوه می خزد راهی ،
به راه، رهگذری.
خیال دره و تنهایی
دوانده در رگ او ترس.
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری.
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری.

غروب پر زده از کوه.
به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.
غمی بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاریک
سکوت بند گسسته است.
سهراب سپهری
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:48 توسط:سایه
نور چراغ ها ،چون خوشه های آتش در بوته های درد

راهی میان ظلمت شب باز می کند

همراه من،ستاره غمگین و خسته ای

در دور دست ها پرواز می کند
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:47 توسط:عشقی
فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:47 توسط:صمد اقا...........نه.......اقا صمد
ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم که از تو به جز ناله برنخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی


ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
 وب سایت   پست الکترونیک
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:31  توسط کوروش معیری  | 

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:43 توسط:007 خیلی غمگین
می آیی
می روی
بی آنکه دیده باشی ام که رفت و آمدت را ندیده ام
می گویی
می گریی
بی آنکه در گریه، اشک مرا هم دیده باشی
می خندی
بی آنکه لبخند مرا ترجمه کرده باشی
من
خنده
خنده
گریه می کنم
من
گربه
گریه
آب می شوم
من
بی آنکه آمده باشم،می مانم
بی آنکه رفته باشم، می فهمم
که رفتن
ناگزیر محالی است که ترجمه اش در ماندن من است
و من
مانده ام که نرفته باشم
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:42 توسط:007 خیلی غمگین
مرا و ترا

بی من و تو

بن بستی بس
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:41 توسط:007 خیلی غمگین
یاد بگذشته به دل ماند ودریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند ونداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که زمن رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده زدیدارم بست؟

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

دردعشق است که باحسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:39 توسط:007 غمگین
به کدامین کتاب مقدس دنیا

سوگند بخورم؟

که از یاد عاشق واقعی ات

نخواهی رفت

حتی اگر تو را

به آخرین صفحات

تاریخ تبعید کرده باشند
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:31 توسط:007 غمگین
من از چشمان خود اموختم -رسم رفاقت را
که چون عضوی بدرد اید-به جایش دیده میگرید
 وب سایت   پست الکترونیک
کلامی از یک رهگذر و کلامی در پاسخ به آن

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 0:25 توسط:007 غمگین
ای کاش می توانستند از افتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند

در دردها و شادیهایشان

و کاردهایشان راجز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند.
 وب سایت   پست الکترونیک
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:30  توسط کوروش معیری  | 

هیچ اندیشیده ای که کدامین اندیشه ات به تو تعلق دارد ؟

همه منشاء دیگری دارند ، عاریه ای اند .

یا دیگران این اندیشه ها را در تو انباشته اند

و یا خود احمقانه آن را در خود انبار کرده ای

اما هیچ کدام از آن تو نیستند .

سخنی از( شری راجینیش )

پاسخ : دوست من. کدام اندیشه را سراغ دارید که قائم به ذات خویش است؟ کمی بیشتر درنگ کنید. مداقه بیشتر ...و تاملی که در خور ذهن فعال شما است .

با احترام

کوروش معیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:10  توسط کوروش معیری  | 

الماسهای دیده‌ی من، مشتری نداشت



گوهر شناس بود ، فقط............ آستین من
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:6  توسط کوروش معیری  | 

سوت کشتی دریای مرا زخمی کرد
و این تازه شروع بازی بود ....کاپیتان!
حالا از من
فقط موهای خیسم را به جا می‌آوری
و ساعت شماطه‌داری که زنگ نمی‌زد و می‌لرزید
می‌لرزید با نهنگ‌ها و وال‌ها
می‌لرزید با صخره‌ها و آب‌ها
می لرزید با شانه‌ها‌ش و دست‌هاش
رقاصه‌ای بدوی
روی عرشه من بودم .... کاپیتان!

این جنین مرده را از من بیرون بیار
بوی یک زندگی قدیمی می‌ترکد توی دلم
و خیس می‌کند
تمام خشکی‌ام را
این جا پیچ خطرتاکی است .... برگرد!
این شال گرم خاکستری برای تو بود
تا زندگی مرا دور خودت بپیچی
جهان سرد‌تر شده
گند زدی کاپیتان!
دستور بده هاله‌ای نامرئی دور سرم بکشند
و مرا به پست خودم برگردانند
و بادبان ها را از پوست دامنم بالا ببرند
دستور بده ! ... برگرد!
دستور بده ! ...برگرد!
دستور بده! ... لنگر نیانداز!
پهلو بگیری ... دریا را به آتش می‌کشم
با یک زخم کهنه
این بازی هنوز ادامه دارد
به نقش خود ادامه بده ... کاپیتان!

شعر از خانم روجا چمنکار
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 21:14  توسط کوروش معیری  | 

بوسه بر عکست زنم -ترسم که قابش بشکند

قاب عکس تو است اما - شیشه ی عمر من است


بوسه بر مویت زنم - ترسم که تارش بشکند

تار موی توست اما - ریشه ی عمر من است
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:27  توسط کوروش معیری  | 

تو اگر میدانستی

که چه طعمی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

که چرا تنهایی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:18  توسط کوروش معیری  | 

پدر روزنامه می خواند٬ اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را ـکه نقشه جهان را نمایش می دادـ جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

-«بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می دهم٬ ببینم می توانی آن را دقیقاْ همان طور که هست بچینی؟»

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد٬ پسرک با نقشه ای کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید:«مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»

پسر جواب داد:«جغرافی دیگر چیست؟ پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم٬ دنیا را هم دوباره ساختم.»

پائولو کوئلیو
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:1  توسط کوروش معیری  | 

تنها باز مانده یکی از کشتی های شکسته ، به جزیره کوچک خالی از سکنه ای

افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.

اما هر چه روز ها افق را در جستجوی یاری رسانی از نظر می گذراند ،

کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد که از تخته پاره ها

کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند

و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.

روزی برای جستجوی غذا بیرون رفته بود وبه هنگام بر گشتن دید:

که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود.

به نظر او بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه فریاد زد : خدایا تو چطور راضی شدی که با من چنین کاری بکنی؟

صبح روز بعد ، با بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته ، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند : ما متوجه علایمی شدیم که با دود می دادی...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:0  توسط کوروش معیری  | 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندک زمانی ٬ داد شیطان در می آید

و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم !

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است

و جهنمیان را هدایت می کند و... حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این

چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو

را به بهشت باز گرداند
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:59  توسط کوروش معیری  | 

یکی از سمبلهای مقدس مسیحیت ٬ چهره و شمایل پلیکان است

در فقدان کامل غذا ٬ پلیکان سینه اش را با منقارش باز کرده

و از گوشت بدن خود به جوجه هایش غذا میدهد

بسیاری از اوقات قادر به درک نعماتی که به ما رسیده اند نیستیم

بسیاری از دفعات متوجه نمی شویم کاری که خداوند انجام میدهد

از نظــر روحـــی ما را تغـذیه میکند .

داستانی در مورد پلیکانی وجود دارد که در طــول یک زمستان سخت

با قــربانی کردن خود و با ارائــه گوشت بدنش به فرزندانش موفق به

ز نـــد ه نگاه داشتن آنها میشود.

و هنگامی که در پایان از فرط لاغری جان میدهد ٬ یکی از جوجه هایش

به آن دیگـری میگوید : چه خوب من دیگر از اینکه مجبور بودم تا هر روز

یک نوع غذا را بخورم خسته شده بودم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:58  توسط کوروش معیری  | 

خسته ام از زندگی از سوز و ساز

خسته ام از سوز درد انتظار

و چه دنیای پر از شور و شریست

مردمانش را نقاب دیگریست

عشق می دزدی خرابت می کنند

دوست می داری جوابت می کنند

خسته ام .......

*****

هرگز انتظار چنین شعری را از تو نداشتم. چقدر بضاعتم در شناخت آدمها از کلماتشان ناچیز است. تویی که نام شیطانک را برای خود برگزیده ای چنان از جهان و آدمهای پیرامونت حرف می زنی که نامت با کلامت در تناقض کامل می ماند و مرا به خویش و به تو بیش از پیش امیدوار می کند.. دمت گرم و سرت خوش باد ...ای دوست خوب و عزیز من...

دوستت

کوروش

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:56  توسط کوروش معیری  | 

سیاه و سپید
چگونه می توان در میان این همه دو رنگی و چندد رنگی،
رنگی به سپیدی یافت
رنگ سیاه را ندید
آه.. بین سیاه و سپید چندین طیف رنگیست
چگونه می توان طیف ها را ندید
تو رفتن را زمزمه کردی و من جاودانه بودنت را لرزاندم
تو سعی را نشانه گرفتی و من قدرتت را لرزاندم
تو دل را بهانه گرفتی و من دل را به بازی گرفتم
و آخر... هیچ!
تو می روی
تو میروی و من می مانم
من می مانم که شاید روزی به سراغم آیی
آه از حماقتم
آه از حماقتم...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:5  توسط کوروش معیری  |