تبليغاتX
نوستالژی
هر آنچه سد راهمان می شود  ما را به موفقیت رهنمون می کند.

کوروش معیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:0  توسط کورش معیری  | 

من معمولا همه چیز را از دریچه ی چشم خودم می بینم و برای این از شما عذر می خواهم.در برخورد با مفهوم کادر در اثر هنری سوالی همیشه ذهنم را درگیر کرده.گرچه شاید به دغدغه ی شما در این پست ربطی هم نداشته باشد.

اینکه: آیا کادر می تواند در ادبیات نیز مصداقی داشته باشد؟ آیا کلمات قابلیت این را ندارند که چهره ی بصری به دست آورند؟

*****

پاسخ :....اجازه بدهید  به این دو پرسش فکر کنم... پرسش های خوبی مطرح اند...

کوروش معیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:9  توسط کورش معیری  | 

 

 

·       کادر چیست ؟

 

دکتر" عبدالمجید حسینی راد " در کتاب  " مبانی هنرهای تجسمی " ( قسمت اول) کادر را اینگونه تعریف می کند : ( " کادر یا قاب تصویر ، محدوده ی فضا یا سطحی است که اثر تجسمی در آن ساخته می شود. به طور کلی منظور از کادر در هنرهایی که با سطح سر وکار دارند و بر سطح بوجود می آیند همان محدوده ای است که هنرمند برای ارائه و اجرای اثر خود برمی گزیند. این اثر ممکن است یک عکس ، یک اعلان ، یک نقاشی ، یک نقش برجسته  و یا حتی محدوده ای باشد که در آن یک فیلم بر پرده سینما نمایش داده می شود. کادر می تواند اندازه ها و شکل های گوناگونی داشته باشد مثل انواع چهار گوش با ابعاد و تناسبات مختلف به صورت مربع و مستطیل های متنوع عمودی و افقی ، همچنین شکل های دیگر هندسی مثل دایره ، بیضی ، مثلث و حتی تلفیقی از این اشکال به صورت منظم و غیر منظم به عنوان کادر در نظر گرفته می شوند. هنرمندان معمولا ترکیب عناصر و نیروهای بصری کار خود را بر اساس کادر وفضای بصری که دراختیار دارند ، سازماندهی می کنند. محدوده و فضای اثر هنری به هر شکل که انتخاب شود در تاثیر گذاری بر نیروهای بصری و ترکیب آنها موثر است. در واقع هنرمند با انتخاب بخشی از فضا و جدا ساختن آن از سایر بخش ها و فضای پیرامون ، توسط کادری مشخص دو عمل انجام می دهد :

1-  اول اینکه ارتباط کادر را با محدوده ی داخلی اثر برقرار می کند و انرژی بصری را که از درون به بیرون گرایش دارد محصور می سازد.

2-     انرژی های بصری بیرون از کادر را که می خواهند به درون آن نفوذ کنند را به کنترل در خواهد آورد.

انرژی های بصری که از درون کادر سرچشمه می گیرند و نیروهای مشابهی که از بیرون به آن وارد می شوند ، ساختار اصلی اثر و سازماندهی عناصر بصری را در کادر تحت تاثیر قرار خواهند داد .

می توان گفت که با توجه به شکل کادر است که هنرمند عناصر بصری را در اثر خود سازماندهی می کند و روابط آنها را با یکدیگر در ترکیبی مناسب برای نمایش موضوعی خاص شکل می دهد.

فضای درونی کادر زمانی معنا پیدا می کند که چیزی در درون کادر انرژی بصری آن را فعال کند. این چیز می تواند یک نقطه ساده یا عنصر بصری دیگری باشد و بسته به اینکه

 به چه شکل و در کجای کادر قرار دارد معنای مختلفی بوجود خواهد آمد. " )

 

 غلامحسین نامی  در کتاب " مبانی هنرهای تجسمی- ارتباطات بصری " در تعریف از کادر می نویسد : ( " کادردر عرصه هنرهای تصویری ، معیار مهمی برای ارزیابی بین روابط اجزا تشکیل دهنده هر اثر هنری است . کادر به محدوده ی هر اثر هنری گفته می شود که در داخل خود کلیه عناصر بصری را جمع کرده و شکل میبخشد.

...

کادر معیاری است برای سنجش عناصر بصری. " )

 

*****

 

 اگر کادر معیار سنجش است و از طرف دیگر محدوده ای از فضا نیز به شمار می رود پس الزاما معیار و محدوده هم ارزند . به یک اعتبار، کادرنزد هنرمند به عنوان یک محدوده مشخص از فضا برای اجرا و ارائه اثر و در عین حال معیاری است برای سنجش عناصر بصری درون آن.

اما تعریف های دیگری نیز می توان از کادر به دست داد که البته از تعاریف فوق مستقل نیستند . اگر بپذیریم که کادر محدوده ای معین از فضایی مشخص – هرچند بی نهایت وسیع- است که در آن اثر هنری شکل می پذیرد بنابراین عجالتا به دو نتیجه می توان دست یافت : اول اینکه کادربرای هنرمند چیزی جز یک انتخاب نیست.  

دوم اینکه هنرمند محاط درجهان هستی برای خلق یک اثر هنری چاره ای جز محیط شدن بر آن را ندارد . مسلم است که او بر همه هستی نمی تواند محیط شود (و یکی از بزرگترین حسرت هایش نیز همین امر است ) اما می تواند بر بخشی از آن چیره شود . چیرگی بر یک کادر و محیط شدن بر آن است که اساسا هنرمند را قادر به انجام کار – هر کاری – می سازد . اما پرسش این جاست که آیا  محیط شدن بر بخشی از یک فضای – فضایی که خود هنرمند در آن محاط است-  کاری شبیه گل بازی کودک  نیست ؟ یا اینکه چون بخشی از ( فضایی) که هنرمند بر آن محیط شده است جزیی از کل همان فضا  که در آن می زید و همجنس با آن است  در این صورت تفاوتی بین بررسی سازو کار کوچکترین اجزا یک سیستم با آنالیز سیستمی که ابعادش منطبق بر محیط است وجود نخواهد داشت.

 

و اما چند پرسش که در اینجا خود به خود به ذهن می آید :

1- آیا چیرگی بر بخشی از محیط  با چیرگی بر تمام آن هم ارز است ؟

2- با فرض مثبت بودن پاسخ آیا می توان گل بازی کودک را عملی هنرمندانه و او را یک هنرمند نامید ؟

3- اگر پاسخ منفی است . پس چگونه است که نقاشی های کودکان را ناب ترین آثار هنری قلمداد می کنیم ؟ ... آیا این امر نه بدان خاطر است که نیرویی ناخودآگاه دست کودک را در خلق اثر باز می گذارد ؟

4 – بدین اعتبار آیا می توان گفت ، هنر ابزاری است برای بازگشت انسان به کودکی ؟... رهایی از خودآگاه و پرتاب شدن به اعماق ناخودآگاه ؟... جایی که در آن همه کس و همه چیز غیر شفاف است. تازگی دارد و باید آنرا از نو با حواس پنج گانه درک کرد ؟

5- اگر تمام هنر هنر در این است که از هنرمندش یک کودک کنجکاو بسازد و از طرف دیگر بیننده منتقد  تصادف را نمی پذیرد وبرای ارزیابی یک اثر از هنرمندش  آگاهی حتی در قرار دادن یک نقطه در کادر طلب می کند ، این  تناقض را چگونه می توان توجیه کرد ؟

6- اگر گل بازی کودک را صرف نظر از لذتی که می برد و گذشت زمانی که فراموش

 می کند مقدمه ای بر خلق یک اثر هنری یا حتی یک اثر هنری ارزیابی کنیم در اینصورت چه تفاوتی بین  برخی آثار پل کله و یک کودک پنج ساله وجود دارد ؟... آیا پل کله همان کودک پنج ساله نیست ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:4  توسط کورش معیری  | 

کارکرد هنر( قسمت دوم )

 

 

اگر بخواهیم تئاتر را از راه تقلیل ، یعنی کنار گذاشتن تمام چیزهایی که وجودشان برای تئاتر ضرورت ندارد تعریف کنیم باز هم  زبان در رقابت با بازی  بازیگر جا  میماند.  تئاتر را در افراطی ترین شکل خود می توان بدون هیچ گونه صحنه پردازی – آرایش لباس- چهره آرایی- نورپردازی صحنه نمایش و یا وسائل صحنه و لوازم شخصی بازیگر و حتی بدون متن از پیش طراحی شده داشت و آنرا تئاتر دانست اما با حذف بازیگر موجودیت تئاتر از هم فرو خواهد پاشید. اگر به اصطلاحاتی که " برک " درباره ماهیت تئاتر وضع کرده مراجعه کنیم در آن  چهار پایه  محکم  می یابیم : کنش- کنشگر- ابزار- صحنه 

به اصطلاح پنجم یعنی هدف فعلا کاری ندارم. زیرا با آنچه که در تعقیب آن هستم همگون و همسان نیست.

در این اصطلاحات همانگونه که دیده می شود " زبان " محلی از اعراب ندارد. بدین ترتیب به نظر می رسد که هر چه در تئاتر از گفتار فاصله می گیریم و به رفتار توجه بیشتری می کنیم بیشتر به جوهره نمایش نزدیک شده ایم. " مارسل مارسو بازیگر بزرگ پانتومیم ، نمایشی هجایی دارد که در آن نقش تمام شخصیت های نمایش در یک دادگاه را بازی می کند بی آنکه کلمه ای بر زبان راند و کسانی که این نمایش را دیده اند هیچ مشکلی در فهم آنچه در پیش چشمانشان رخ می داد نداشته و حتی در برخی موارد به نظر می رسده که گفتگو را در ذهن خویش می شنوند درحالی که هیچ یک از شخصیت های نمایش صحبت نمی کنند. "

این جملات از اورلی هولتن به ما نشان می دهد که تئاتر زبانی دارد که به آن Body language یا زبان بدن می گویند. نگارنده طبعا این نمایش را ندیده است اما  نمونه بارز دیگری نیز وجود دارد و آن همانا بازی درخشان ژان لویی بارو در فیلم بچه های بهشت ساخته مارسل کارنه است. به خصوص فصل افتتاحیه و جایی که بارو با زیرکی تمام دست یک دزد جیب بر را رو می کند بدون آنکه کوچکترین کلامی بر زبان آورد.

این نفرت از کلام شاید صبغه مذهبی نیز داشته باشد . در متون مقدس به طور اعم و به شکل اخص در انجیل یوحنا به این کلمات بر می خوریم :  و در آغاز تنها کلمه بود .

اما همین کلمه در بستر زمان آنقدر ملوث می شود که شکسپیر از زبان هملت  با لحنی خسته و ناراحت  غر ولند کنان می نالد : کلمات. کلمات. کلمات.

گوگول نیز در مقالاتش از" قلمرو دهشتناک کلمات" نام برده است. هرچند که منظور هر یک از دو هنرمند در شاخه های فرعی از هم جدا می شود و سیری متفاوت می یابد اما لا اقل در یک چیز هردو متفق اند : کلمات کسالت بار شده اند.

هنگامی که آدمها به بحران می رسند دست به کارهایی عجیب و غریب می زنند. مثلا حرف می زنند. حرف می زنند و حرف می زنند. با دیگران یا با خودشان و هرگز کلمه ای کم

نمی آورند زیرا کارد به استخوانشان رسیده است. در آثار تارکوفسکی آدمها مدام حرف

 می زنند . در آثار بکت نیز آدمها یا با خود و یا با دیگری در حال گفتگویند. گفتگو ها را نه پایانی است و نه نتیجه ای هرچند که هیچ یک به دنبال نتیجه نیز نمی گردند و چه بسا اگر

 می گشتند از ابزار دیگری سود می جستند تا دامنه ارتباط اینهمه تنگ و کوتاه نشود...

اما در نمایش آدمها فرصت نفس کشیدن در سکوت صحنه را بدست می آورند. ولو برای یک یا دو ساعت...آنها می توانند در سکوت بنشینند و بی آنکه  نگاه خرده بینی آنها را زیر نظر بگیرد در غم از دست رفتن هملت اندکی در خود فرو روند ...نفس کشیدن اولین هبه ای است که نمایش برای مخاطب خود می تواند به ارمغان بیاورد . برای روشن تر شدن گفته ام مثالی می زنم . فرض کنید که قرار است : الف-  یک صفحه دیالوگ را با یک نفس بخوانید . ب- یک صفحه نمایش را بدون کلام بازی کنید.

بی تردید در دومی امکان نفس کشیدن در هرلحظه برای بازیگر وجود دارد و در نتیجه این امکان است که مخاطب نیز می تواند نفس بکشد.

ممکن است این ایراد وارد باشد که اصولا برخی از آثار نمایشی قرن بیستم در ذات خود اختناق آورند. . همچنین در دفاع از گفتار در نمایش ، همه آثار کامو- سارتر- بکت – یونسکو و دیگران می توانند مثال نقض های خوبی باشند . اما بحث ازاینکه چه رانه ای هنرمند را به طرف این نوع از نمایش حرکت داده موضوعی است بسیار گسترده که امکان پرداختن به آن در این مقاله میسر نبوده است.

 

اما دیالوگ با نمایش چه می کند ؟

*****

هاردی : ..می خوام ازدواج کنم!

لورل :.. با کی ؟

هاردی :.. خب معلومه دیگه !... با یه زن !... مگه تا حالا کسی رو دیدی که با یه مرد ازدواج کنه ؟

لورل : آره دیدم .

هاردی : کی ؟

لورل : خواهرم !

*****

 

ناتمام...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:38  توسط کورش معیری  | 

یک شب تامل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تاسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم :

هردم از عمر می رود نفسی                                     چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی                                   مگر این پنج روزه دریابی

                                                                                                         ...

 

بعد از تامل این معنی مصلحت آن دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراخود چینم و دفتر از گفته های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم .

 

زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم                        به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

 

تا یکی از دوستان ( حمید رضا معیری رهنی ) که در کجاوه انیس من بودی و در حجره جلیس به رسم قدیم از در درآمد . چندان که ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد برنگرفتم . رنجیده نگه کرد و گفت :

کنونت که امکان گفتار هست                            بگو ای برادر به لطف و خوشی

که فردا چو پیک اجل در رسد                           به حکم ضرورت زبان درکشی

                                                                                                       ...

فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوت نداشتم و روی از محادثه او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق ...

 

واین گونه شد که تصمیم گرفتم تا ماحصل آنچه در ذهن دارم را برروی کاغذ بیاورم نه در لباسی که  متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیفزاید .

 زیرا هرآنچه باید در این باب گفته شود ، به حقیقت گفته شده است در گلستانی که باد خزان را بر ورق او دست نباشد .

تنها در خاطرم این است که اگر بقیتی از این عمر کوته باقی مانده باشد چند کلمه ای بگویم درباب نظم و نثر فارسی بدبن امید که نور ادب فارسی بر دل هر ایرانی چنان که شایسته اوست بتابد و وجودش را از خود منور به عشق و فضیلت و راستی  سازد.

 

هرکه در سایه عنایت اوست                             گنهش طاعت است و دشمن ، دوست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:46  توسط کورش معیری  | 

شاید خارج از نوبت حرف زدن باشد.اما مقالات "کارکرد هنر" شما برایم جالب توجه بود.بی اجازه لینک تان را اضافه کردم برای سرکشی.مبادا ادامه ی مقاله را از دست بدهم.

در ضمن.فکر می کنم فاجعه ی بصری به شرافت اش می ارزد.اینطور نیست؟!

پاسخ : از این که مقاله ام را مطالعه کردید بسیار خوشحالم . ممکن است کمی تند و تلخ و برنده باشد اما این تصور شخص من از هنر و کارکرد برحق آن یعنی تسلی بخشی است . تسلی ناشی از درد حضور بر روی زمین... و فراموشی موقتی آن درد...اما در مورد کادر خالی و فاجعه ای که رخ می دهد باید به این نکته توجه کرد که یک هنرمند تازه کار همواره با نگاه بی رحم تماشاگری حرفه ای روبروست که در پی جستجو و یافتن است. کنکاش اولین خصیصه یک بیننده حرفه ای است و هنرمندی که همه تلاشش را کرده تا اثرش دیده شود طبیعی است که نسبت به هر واکنشی ممکن است دچار ترس شود. اگر هنرمندی عامدانه بیننده خود را گمراه کند مسلما از نقطه نظر اخلاقی حرف شما راست از کار درمی آید اما منظور من از این گفته آن است که با خلا ( کادر خالی) کار کردن چقدر دشوار است و برای یک هنرمند جوان و کم تجربه کار با کادر خالی می تواند خطر آفرین باشد. کازیمیر مالوویچ یکی از هنرمندانی بود که با هیچی در کادر خالی اثر هنری می آفرید. اما برای رسیدن به این نقطه راهی بس دراز و طولانی را پیمود. به هر رو از شما متشکرم و از محبتتان ...

کوروش معیری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:30  توسط کورش معیری  | 

کادر خالی ُ از نظر بصری فاجعه است. زیرا هیچ چیز بصری در آن نیست. بنابراین چشم در کوتاهترین زمان - وقتی که به سرعت درون کادر را کنکاش کرد- به طرف حاشیه ها کشیده می شود و سعی در آنالیز آن می کند. در این حالت مینیمم خطا توسط هنرمند در رسم کادر دیده می شود. اما زمانی که کادری را از خرت و پرت بصری پر می کنیم به چشم بیینده فرصت می دهیم تا درون کادر را بگردد و تا او مشغول کنکاش است می توانیم از خطاهای احتمالی بعدی جلوگیری کنیم. این کار مخصوصا در سینما هنگامی به کار می آید که ما از طریق نمایش دراماتیک شخصیت هایمان چشم بیننده زا از فرم منحرف می کنیم. ( برای مطالعه بیشتر : نک به مبادی سواد بصری - نوشته : دونیس.داندیس - ترجمه : مسعود سپهر- سروش )
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 16:51  توسط کورش معیری  | 

دو صفر هفت

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

*****

بهزاد و سینمای آمریکای لاتین

جنوب: وقتی که بعد از 5 سال حبس در زندان آرژانتین ، مردی از سوی دولت دموکراتیک جدید آزاد میشود باید با تغییراتی که طی این چندسال در خودش و کشورش ایجاد شده تطبیق یابد.
کارگردان: فرناندو سولانا

فیلم نامه: فرناندو سولانا

مدیر فیلم برداری: فلیکس مونتی

موسیقی: آستور پیازولا

صدا: آنیبال لیبنسون

تدوین: خوان کارلوس ماسیا، پابلو ماری

بازیگران: میگویل زولا(فلوریال)، سوزی پکورارو(رزی)، فیلیپ لئوتارد(روبرتو)، لیتو کروز(ال نگرو)، اُلیسه دومونت(امیلیو)

محصول: 1988 آرژانتین/فرانسه،127 دقیقه

جوایز: برنده جایزه بهترین کارگردانی از فستیوال فیلم کن1988

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 16:42  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 16:32  توسط کورش معیری  | 

دیگر چیزی به آغاز سال نو نمانده ...  سال ۱۳۸۶ را پیشاپیش بر همه دوستان - همدلان  و در یک کلام :هم وطنان عزیزم تبریک می گویم و برای همه شما روز روزگاری خوش و خرم از خداوند خواستارم. برایتان آرزوی سلامتی می کنم و از پروردگار می خواهم که هیچ یک از شما را گزندی از روزگار نرسد. تن و روانتان پاک و دلتان سرخوش باد!.. تا ابدالاباد...

کوروش معیری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:58  توسط کورش معیری  | 

لطف کنید در تایپ دقت نمایید باید بنویسید

صحبت های دوستی به نام احمق درباره دین و اسلام و مسلمان و نوروز و... و پاسخی کوتاه بدان.

بیشتر مراقب باشید.

پاسخ : بی دقتی در تایپ کلمه مورد نظر شما بیشتر ناشی از غم و اندوهی است که از طریق تفکر آدمهایی نظیر ایشان مانند غباری بر چشمم می نشیند. به هر حال : "از ماست که بر ماست."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 17:44  توسط کورش معیری  | 

درود برادر

هنوز زنده ام

به بندم ولیکن هنوز ذهنم به بی کران عالم پندار پرواز می کند.

اگر تماس تلفنی بر قرار نمی کنم برای آن است نمی خواهم از نفس خسته و دل

خون آلودم دود و خونی بر آبگینه ات بنشیند.

سپاس از زحمت به روز کردن وب لاگ

پاره در آن نوشته ام بد نیست سری بزنی و ظاهر کلامش را چینش کنی.

درود بر وفا داریت ای برادر

پاسخ : کاری نکردم جز آن که محبتت را پاسداری کنم. همین .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 17:24  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:20  توسط کورش معیری  | 

طرح یک پرسش :

آیا برای هنرمند یک کادر خالی  می تواند خطر ساز باشد یا نه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 22:7  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:39  توسط کورش معیری  | 

یک کادر ۳ در ۴ را صرف نظر از ابعادش هنگامی می توان فهم کرد که بر آن محیط بود. دقت کنید. زمانی کانت ( امانوئل) در کتابش با عنوان نقد قوه حکم به ما خاطر نشان کرد که تفکر محاط هرگز قادر به سنجش محیط خود نخواهد نشد. این گفته بدین معناست که برای جمع یا تفریق یا هر عمل ریاضی بر جسمی باید در بدو امر بر او محیط بود. در غیر این صورت سنجش بی معنا خواهد شد. این امر در باره چهارچوب ( کادر) نیز صادق است . هنگامی می توان درون یک چهار چوب را دقیقا فهم کرد که بر محیط پیرامون آن اشراف بصری کامل داشت. ( برای مطالعه بیشتر  نک به : دستور زبان تصویر - نوشته : گئورکی کپس - ترجمه : فیروزه مهاجر- انتشارات سروش )
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:56  توسط کورش معیری  | 

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین
دشمنان اسلام متوجه شده اند که برای خارج کردن مسلمانان از دین اسلام نمی توانند به یکباره و بطور جدی از آنان بخواهند که از اسلام خارج شوند بلکه در ابتدا مسلمانان را دعوت می نمایند که به انجام اعمال و رسوم غیراسلامی چون نوروز مجوسی روی آورند تا اینکه به مرور زمان یک مسلمان فقط اسماً مسلمان باشد و رسماً به انجام آداب و رسوم غیراسلامی مشغول باشد . چنین به ظاهر مسلمانی با اندک فشاری اسم مسلمانی را نیز رها خواهد کرد و به جمع کفار خواهد پیوست .

پاسخ : دوست گرانقدر ! اگر به سردر خانه محقر بنده دقت کرده باشید روی آن نوشته شده : وبلاگی تخصصی درباره فرم.  ضمن اینکه نوروز - عید باستانی ایرانیان - روزی خوش و فرخنده است و اهانت به آن با کلمه ناشایستی چون مجوس از انسان فاضلی چون شما کم لطفی بزرگی است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:45  توسط کورش معیری  | 

سلام ...!امیدوارم که  احمق  باشی.دوست داری پولدار بشی بدون اینکه پولی بدی ؟؟؟یه سایت بهت معرفی میکنم که با عضويت رايگان تو اين سايت به صورت ماهيانه حقوق دريافت میکنی !
مطمئن باش که سر کاری است و کلاه برداری . کاملا مفید وبدون ضرر ...
تجارت الکترونیک ! ! !...! ! !...
شاید ساعت ها به اينترنت وصل باشی ... چرا تا به حال به فکر درآمد زايی اين جعبه جادويی نبوده ای اين فرصت رواز دست نده زيرا چه بسا ديگه سراغت نياد و اون وقته که دوستات کلی پول از اين راه کسب کرده اند. وتو چی؟ هيچ.
یک کار کاملا قانونی :
سایتی رو که بهت معرفی می کنم شما را عضو نمی کنه بلکه استخدام می کنه!!

تواین سایت حتماعضوشو.نیازی هم به خوندن ایمیل وکلید نداری.فقط باید زیر مجموعه کسب کنی همین.

ازت مي خوام که اگه واقعاً به زندگي آينده ات اهميت ميدی ، فقط يه بار مطالب وبلاگ منو تا آخر به دقت بخونی و بعد در موردش تصميم بگيری.

چيزی از دست نميدی !! مطالبی که من تووبلاگ آوردم هم دروغه ، هم سرکاری و هم کلاهبرداری .

تصميم با خودته!!

اين مطالب ميتونه آيندۀ تو رو کاملاً عوض کنه!!

در آمدي باور نکردنی!!

بدون حتي 1 ريال پول دادن!!

شايد تا حالا تو خواب هم همچين درآمدی نداشتی!!

اما ميشه به اين درآمد رسيد.

حالا میپرسی چطوری؟ نگران نباش من بهت یاد میدم .فقط باید باور کنی بعد تصمیم بگیری و بعد مطالب وبلاگ منو بخونی و عمل کنی ... ( یادت باشه هیچ چیزی رو از دست نمیدی پس مطمئن باش هم پای کلاهبرداری و دروغ در میونه و هم ماجرا سر کاریه ! )
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:33  توسط کورش معیری  | 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ،


حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد .


آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد .


دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت .


از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با


ظاهري آراسته نمايان مي شود
****

 
 
گفتمش: دل ميخري؟!


پرسيد چند؟!


گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.


خنده کرد و دل ز دستانم ربود


تا به خود باز آمدم او رفته بود


دل ز دستش روي خاک افتاده بود



جای پایش روی دل جا مانده بود

 
روزي به جاي لعل و گهر ، سنگريزه اي


بردم به زرگري كه بر انگشتري نهد


بنشاندش بحلقه زرين عقيق وار


آنسان كه داغ بر دل هر مشتري نهد


زرگر ز من ستاند و بر او بنگريست


وانگه به خنده گفت كه اين سنگريزه چيست؟


حيف آيدم ز حلقه زرين ، كه اين نگين


ناچيز و خوار مايه و بيقدر و بي بهاست


شايان دست مردم گوهر شناس نيست


در زير پا فكن ، كه بر انگشتري خطاست


هر سنگ بدگهر ، نه سزاوار زينت است


با زر سرخ ، سنگ سيه را چه نسبت است ؟


گفتم بخشم ، زرگر ظاهر پرست را :


كاي خواجه ،لعل نيز ز آغوش سنگ خاست


ز آنرو گرانبهاست كه همتاي آن كم است


آري هر آنچه نيست فراوان ، گرانبهاست


وين سنگريزه اي كه فرا چنگ من بود


خوارش مبين ، كه لعل گران سنگ من بود


روزي به كوهپايه ، من و سرو ناز من


بوديم ره سپر ، بخم كوچه باغها


اين سو روان به شادي و آن سو دوان بشوق


لبريز كرده از مي عشرت ، اياغ ها


ناگاه چو پري زدگان ، آن پري فتاد


وز درد پا ، ز پويه و بازيگري فتاد


آسيمه دويدم و در بر گرفتمش


كز دست رفت طاقتم از درد پاي او


بر پاي نازنين ، چو نكو بنگريستم


اگه شدم ، ز حادثه جانگزاي او


دريافتم كه پنجه آن ماه ، رنجه است


وز سنگريزه اي ، بت من در شكنجه است


من خم شدم بچاره گري ، در برابرش


وآنمه نهاد بر كف من ، پاي نرم خويش


شستم باشك ، پاي وي و چاره ساختم


آن داغ را ببوسه لبهاي گرم خويش


وين گوهري ، كه در نظرت سنگ ساده است


بر پاي آن پري ، چو رهي بوسه داده است .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:13  توسط کورش معیری  | 

شنبه 19 اسفند1385 ساعت: 16:51

 

توسط:حمید
کف شاه کوروش والا تبار

سه اندر سه آمد شش اندر چهار
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:36  توسط کورش معیری  | 

یک مستطیل به طول ۴ و عرض ۳ واحد را در نظر بگیرید. چگونه می توان  این کادر را از لحاظ بصری معنا کرد ؟ ( فهم کرد ؟)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 9:6  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:4  توسط کورش معیری  | 

از پاسخ کوتاه و موجز شما مطالب فراوانی دستگیرم شد. اینکه این همه قلمبه سلمبه حرف زدن یعنی چه ؟ به چه کار می آید ؟ و از همه مهمتر آیا وبلاگ جای طرح پرسش هایی این چنین است ؟

من واقعا نمی دانم چه پاسخی باید بدهم . همین قدر که بتوانم از طریق در اختیار قرار دادن پاسخ شما در وبلاگ مراتب سپاس و قدر دانی خودم را ابراز کنم به نظرم کافی رسید. از اینکه می آیید و می نویسید متشکرم . اما پاسخ بسیار ساده است . آنچه که نزد مخاطب خلق اندیشه می کند همانا تضاد ( کنتراست ) است. دقت کنید به این مثال : اگر شب هنگام از پشت پنجره اطاق خود ساختمان مقابل و پنجره های آن را که همگی در تاریکی فرو رفته باشند نگاه کنید چیزی در شما بر انگیخته نمی شود اما اگر پنجره اطاقی در یکی از دور دست ترین نقطه آن روشن باشد شما را به صرافت این می اندازد که این وقت شب  - این چراغ روشن از بهر چیست ؟ به همین ترتیب می توان گفت که در هر سیاهی یک لکه سفید موجود است اما تا آن را نبینیم نمی توانیم مورد ارزیابی اش قرار دهیم. گفتگو هم همین خصلت را دارد. بدین معنا که اگر دو سخن با هم در تضاد نباشند هرگز خلق اندیشه نمی کنند . به همین سادگی... به وبلاگ شما هم سر خواهم زد. با کمال میل...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 17:49  توسط کورش معیری  | 

نويسنده: آرالیکا
چهارشنبه 16 اسفند1385 ساعت: 18:51
اوللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللggg
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 17:39  توسط کورش معیری  | 

یک پرسش : کدام رانه  نزد مخاطب خلق اندیشه می کند ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:49  توسط کورش معیری  | 

این بار به جای عکس می خواهم چند کلمه از سروش جهانبخت صحبت کنم و شیرین ظهیری...هم اکنون در سایت مزخرف و معزز سوره هستیم و من دارم به این فکر می کنم که زندگی چیزی نیست جز گذران زمان با دوستان...دوستانی که هر لحظه به نوستالژی بدل می شوند...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:10  توسط کورش معیری  | 

دوشنبه 14 اسفند1385 ساعت: 11:53 توسط:احسان شادمانی
دلم از تمام خستگی ها گرفته است ... تف می کنی و رد میشوی؟تا کی ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:6  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 19:3  توسط کورش معیری  | 

قاصد آمـد گفتمـش آن یار سـیمیـن بر چه گفت
گفت: بـا هجـرم بسازد ، گفتمش دیگـر چـه گفت؟

گفت: دیگـر پــا ز حـــد خـویــش نگذارد بــرون
گفتمش جمع است از پا خاطرم ، از سر چه گفت؟

گفت: ســـر را بایدش از خــاک ره کمـتــر شمرد
گفتمش کمـتر شمـردم ، زین تـن لاغـر چه گفت؟

گفت: جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت
گفتمش مـن سوختم ، در باب خـاکسـتر چه گفت؟

گفت: خاکســتر چـو گـردد، خـواهمش بر بـاد داد
.... گفتمش بـر بـاد رفتم ،در حــق محشــر چـه گفت؟

گفت: در محشـر به یکـدم زنده اش خـواهیم کرد
گفتمش من زنده گردیدم ، ز خیر و شر چه گفت؟

گفت: خـیر و شـر نبـاشد عـاشقان را در حسـاب
گفتمش ایـن هم حسابی ، با لــب کـوثر چه گفت؟

گفت: بـا مـا بــر لـــب کـــوثـر نـشـــیـند عـاقــبت
گفتمش گر عاقبت این است ازین بهتر چه گفت؟

گفت: دیگـر نگـذرد در خـاطـرش یـاد ((عظیم))
گفتمش دیگـر بگـو، گفتـا مگـو دیگـر چـه گفت

عظیمای نیشابوری،

****

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست

تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی
 
****
دوست خوبم ژوبین...۰۰۷ را با تصاویر من کاری نیست .او رها و آزاد می نویسد و می نویسد. گاهی شاد اغلب غمگین. به هر رو  با دلی سرشار از مهر و آکنده از محبت می نویسد. او تنها کسی است که از زمانی که وبلاگم را راه اندازی کردم مرا ترک نکرد. اینکه شعرهای که می فرستد ارتباط معنایی با فرم ندارند ممکن است درست باشد اما چگونه می توانم از تاثیرات کلامش برکنار بمانم درحالی که رابطه را چون خط باریک درخشانی ادامه می دهد... دوست من ژوبین...تو برایم نظراتت را بنویس و بدان که در آن با وسواس و تاملی که درخور نظر است خواهم نگریست ...
دوست تو : کوروش معیری  
 
****
 
از بهزاد - دوستی که برایم مطالب مهمی از سینمای لاتین می فرستاد خبری در دست ندارم. کجایی بهزاد ؟
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:11  توسط کورش معیری  |