تبليغاتX
نوستالژی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:4  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 21:54  توسط کورش معیری  | 

پنجشنبه 26 بهمن1385 ساعت: 8:8 توسط:007غمگین
آهوان را هر نفس از تیرها فریادهاست

لیک صحرا پر ز بانگ خنده صیادهاست



گل بغارت رفت و چشم باغبان در خون نشست

بسکه از جور خزان بر باغها بیدادهاست



غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد

هر پر بلبل که بینی نقشی از آن یادهاست



باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز

های های زاریش در هوی هوی بادهاست



گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک

لب فرو بستم ولی در سینه ام فریادهاست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 11:14  توسط کورش معیری  | 

سلام

همانطور که گفتی این عکس نماد خوبی از تعادل است

که صد البته به کمک قاب بندی هوشمندانه ی شما این مساله به وضوح در یافت

میشود.

اما به نظر من این عکس بیشتر به مقوله تعلیق نگاه میکند.

وجود اجسامی دارای حجم که در فضا رها هستند اما به گونه ای طراحی شده در

کنار هم قرار گرفته اند بیننده را به یاد کرات آسمانی می اندازد که با ستون های

نادیدنی در آسمان معلق اند.

به هر رو گمان میکنم

آویژه

نام مناسب تری باشد برای این اثر زیبا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:52  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 23:39  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 23:34  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:11  توسط کورش معیری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:54  توسط کورش معیری  | 

اشکال پیش آمده در نمایش عکس های قبلی به دلیل اختلال در سرویس دهی سروری  که عکس ها در آن آپلود شده بود رخ داده است . با عرض تشکر و پوزش...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:27  توسط کورش معیری  | 

هنر،نمی آید تا فراموش شود. می آید تا فراموش کنیم.

 

نوشته : کوروش معیری

****

 

 در نقاشی ، هنرمند به کمک ابزاری مانند رنگ و بوم و قلمو و...چیزی را می رساند. در موسیقی  به یاری اصوات است که هنرمند مقاصدش را با ما درمیان می گذارد. در معماری به کمک  گل وسنگ و غیره.

از منظراغلب نظریه پردازان  ، هنر نمایش هم مانند تمام هنرهای ماقبل و بعد خود دارای زبان است و مگر نه اینکه غرض رساندن چیزی به مخاطب و  بدین اعتبار ، برقراری ارتباط است ؟  زبان – آن را به مفهوم گفتار تلقی کنید – یکی از نخستین ابزار، برای رساندن چیزی از یکی به دیگری بوده  اما این اشتباه است  اگر تصور کنیم قدیمی ترین شکل ارتباط بین آدمیان زبان بوده است. فرض کنیم که دو انسان با دو زبان کاملا متفاوت در کار باشند. در این صورت هر گونه ارتباط زبانی از بین خواهد رفت. چه باقی می ماند ؟ دو شخصی که تصمیم می گیرند از یکدیگر دوری  یا تلاش  کنند تا با جستجو و یافتن ابزاری دیگر خود را به هم نزدیک  سازند. به خصوص اگر جنسیت یکی از دو طرف مخالف هم باشد!...بنابراین به نظر می رسد که اگر زبان برای برقراری ارتباط بین دو انسان کمترین بی کفایتی و بی لیاقتی از خود نشان دهد به سرعت احترام خود را از دست خواهد داد و به دور افکنده خواهد شد.

   بدین اعتبار از آنچه گفتم می توانم چنین نتیجه گیری کرد که انسان هنرمند ، مرد یا زن لالی است که برای برقرای ارتباط با اطرافیان خود می تواند از هنر یاری گیرد . در اینجا زبان  آبروی خود را ازدست داده . پس گاه هنر است که بیاید . قامت برافرازد و دو انسان را به یکدیگر بند  زند.  به نظر من هنر پیش از آنکه لذت بخش باشد یا زیبایی خلق کند یا هشدار و آگهی اخلاقی و ضد اخلاقی بدهد و یا بیانیه صادر کند ( تاریخ هنر مملو از این طرز تفکر است ) می آید تا رابطه گسسته میان دو انسان را دوباره برقرار سازد. هنر،ابزار ایجاد یک رابطه است . اما چگونگی برقراری آن همانگونه که پیشتر اشاره شد به نسبت هر هنر ، متفاوت است.

بدین ترتیب ، هنرمند تئاتر، رفتار و mime را ابزاری دقیق برای رساندن مقاصدش می یابد و وجود و حضور تئاتر به مثابه یک هنر نیز وسیله ای می  شود برای برقراری ارتباط .

در این جا ممکن است که پرسش شود : " پس تکلیف گفتگو( دیالوگ) چه می شود ؟" در این تردیدی نیست که ساختار "هملت" ، بدون گفتگو یا تک گویی هایش به کلی از هم فرو

 می ریزد یا اساسا  نمی توان " آخر بازی" را بدون گفتگو تصور کرد. اما به نظر من جوهره نمایش الزاما با گفتگو بدست نمی آید اما این استلزام درباره رفتار برقرار است. نمایش همانگونه که از اسم آن برمی آید ، بدست دادن داستانی نمایشی است از برخوردها ، کشمکشها بحران هایی که دامن شخصیت های اصلی را می گیرد و آنها را وادار می کند تا مرحله اتخاذ تصمیم پیش بروند. موفقیت ها و شکست ها و در یک کلام :  نمایش زندگی  انسان هایی که دوستشان خواهیم داشت و یا از آنها متنفر خواهیم بود ... 

 این شخصیت ها به تبع انگیزه هایشان اتخاذ تصمیم کرده  و پس از درگیریهایی که عمدتا  به کشمکش های سه گانه معروف است به نیت خود جامه عمل میپوشانند و این کار سرنوشتشان را بسته به قالبی که نمایش در آن قرار گرفته رقم می زند. در این جا کارکرد دیالوگ به حداقل می رسد و کلام تا سرحد ایجاز به کوتاهی می گراید و در نهایت می تواند به سکون نیز برسد.

 

 

 این عمل یعنی  شگرد رساندن دیالوگ به رفتار به اعتقاد من اولین و مهمترین گام در خلق یک نمایش است. نمایشی که درآن شخصیت ها به واسطه رفتار- ناشی از انگیزه های درونی – شان بر یکدیگر اثر می گذارند و این برهم کنش به  شیوه ای کاملا دیالکتیکی برهم  اثر کرده و موتور محرک نمایش می شوند و آن را تا پایان به پیش می برند. اما بحث از اینکه آیا دیالوگ می تواند خود به شیوه ای دیالکتیک بر نمایش اثر کند و تاثیر آن را بر مخاطب تشدید نماید موضوعی است که به آن در ادامه خواهم پرداخت ...

ناتمام...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:29  توسط کورش معیری  | 

در شكوفايي سينماي معاصر مكزيك و كلاً آمريكاي لاتين فيلم «21 گرم» سهمي فراتر از ديگر آثار نسل نوين سينماگران مكزيك داشته است.
در واقع دنيا فيلمسازان خلاق آمريكاي لاتين را با فيلم «21 گرم» به جا آورد. هر چند الخاندرو گونزالز ايناريتو كارگردان «21 گرم» پيش از آن هم با فيلم «آموروس پروس» نشان داده بود كه فيلمساز خوش قريحه‌اي است؛

كارگردان جواني كه زندگي پر فراز و نشيبي هم داشته است. او در 16 سالگي از مدرسه اخراج شد. مدتي به ملواني پرداخت و بعد به راديو رفت و برنامه‌هاي زنده اجرا كرد. او در همين حين به تحصيل در رشته سينما و تئاتر پرداخت.

آهنگسازي براي چند فيلم، تهيه‌كنندگي در تلويزيون مكزيك و ساخت تيزرهاي تبليغاتي از ديگر تجربيات ايناريتو در آن سالها به شمار مي‌آيد.

يك اتفاق ساده باعث تغيير مسير حرفه‌اي ايناريتو شد. او با گيلرمو آرياگا فيلمنامه‌نويس جوان، آشنا شد؛ آشنايي كه خيلي زود به يك رفاقت عميق انجاميد. آنها سالها روي قصه‌هايي كه فكر مي‌كردند مناسب سينماست كار كردند. قصه‌هايي كه از دل آنها فيلمنامه سه اپيزودي «آماروس پروس» بيرون آمد.

فيلمي كه براساس سه قصه مستقل از هم در سال 2000 ساخته شده تا پاي دريافت اسكار بهترين فيلم خارجي پيش رفت.چيزي كه ستايش منتقدان و داوران فستيوال‌هاي اروپايي را در پي داشت شيوه تازه و متفاوت «آلوروس پروس» در روايت بود.

سه كاراكتر اصلي فيلم با سه داستان مجزا از هم به وسيله يك تصادف با همديگر پيوند مي‌يابند.

ايناريتو پس از اين فيلم، چند فيلم كوتاه ساخت و بعد «21گرم» را با حضور بازيگراني چون شان پن، نيامي واتس و بنيچيو دل‌تورو مقابل دوربين برد. فيلمنامه اين فيلم هم توسط گيرمو آرياگو نوشته شد.

در «21 گرم» سبكي كه آرياگو و ايناريتو در «آموروس پروس» دنبال كرده بودند، با ظرايف و بداعت‌هاي بيشتر، به چشم مي‌خورد. فيلمي تلخ و تقديرگرايانه درباره مرگ و جوهره هستي.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:4  توسط کورش معیری  | 

آنچه آتش با نيستـان مـي كنـد                                                نــالـه او بـا دلـم آن مــي كــنــد

خسته دل داند بـهـاي نـالـه را                                               شمـــع دانـــد قــدر داغ لالـه را

هر دلي از سوز ما آگاه نيست                                               غير را در خلوت ما راه نيست

ديگران دل بسته جان و سرنـد                                              مــردم عــاشـق گروهي ديگرند

شرح اين معني ز من بايد شنيد                                              رز عشق از كوهكن بايد شنــيـد

حال بلـبل از دل پـروانـه پـرس                                              قصــه ديـوانـه از ديـوانه پـرس
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:42  توسط کورش معیری  | 

دوست من ...مهمترین فیلمی که مدونا در آن ایفای نقش کرده است فیلم مشهوری است با نام " اویتا"

 که در واقع یک نئو موزیکال است. همبازی او در این فیلم آنتونیو باندراس و از نظر زیبایی شناسی تنها نکته در خور تحسین آن فیلمبرداری درخشان و فوق العاده داریوش خنچی است که البته  داوران در نهایت

بی مهری اسکار بهترین فیلمبرداری را از او دریغ  و به خاطر فیلم بیمار انگلیسی به جان سیلز دادند.

یک پیشنهاد : اگر فیلم بادی گارد ( محافظ)ساخته میک جکسون را ندیده اید.حتما آن را تهیه کنید. فیلمی با شرکت ویتنی هیوستن و کوین کاستنر ... فکر می کنم از آن خوشتان بیاید. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:18  توسط کورش معیری  | 

کنفوسيوس در سال ۵۵۱ پيش از ميلاد در ايالت کوچک لو که امروزه بخشی ازشهرستان جديد شاندونگ است متولد شد و در سال ۴۷۹ پيش از ميلاد درگذشت.والدينش که در زمان کودکی او زندگی را بدرود گفتند او را کونگ کويی ناميدند. کنفوسيوس از کلمه لاتين کونگ فوزی به معنای (استاد بزرگ کونگ )گرفته شده است .کنفوسيوس متنفذترين و مورد احترام ترين فيلسوف تاريخ چين است. افکار او از حدود سال ۱۰۰ قبل از ميلاد تا سالهای ۱۹۰۰ پس از ميلاد بيشترين نفوذ را بر جامعه چين داشته است. کنفوسيوس می خواست به عنوان مشاور نزد يکی از حکمرانان با تدبير چين مقامی به دست اورد اما موفق نشد.او از خانوادهای اصيل و اشرافی بود اما خانوادهاش ثروت خود را باخته و در فقر به سر ميبردند.با اين حال او مانند فردی بزرگ زاده پرورش يافت و موسيقی و تير اندازی و ماهيگيری اموخت.در ۲۰ سالگی کارمند دون پايه در دستگاه حکومتی بود. از انجا که بسيار باهوش و جدی بود و در انجام وظايفش شاخص بود در سن ۳۰ سالگی فرد سرشناسی شد.اما نظريات او در گوشهای سنگين شاهزادگان و امرای دولت فرو نمی رفت تا اينکه او تصميم گرفت دست از کار ديوانی بشويد. او در ايالت لو مستقر شد و مدرسه ای به نام خود تاسيس کرد و بدون در نظر گرفتن شرايط مالی دانش اموزان به انها تدريس ميکرد.او اولين کسی بود که در چين مدرسه خصوصی داير کرد.او ۷۳ سال عمر کرد .۳۰۰۰ شاگرد تعليم داد که ۷۲ تن از انها از برجسته ترين حکيمان روزگار خود شدند.پس از مرگش بسياری از شاگردانش از کنار قبرش دور نشدند مانند زی لو که ۶ سال در کنار قبرش زندگی کرد.انها تمام سخنان کنفوسيوس را جمع کردند و مکتبی به نام مکتب کنفوسيوسی را بنيانگزاری کردند.کنفوسيوس در سن ۱۵ سالگی دل به يادگيری سپرد. در ۳۰ سالگی احساس کرد کم کم ياد می گيرد و در ۴۰ سالگی ديگر سر در گم نبود . در ۵۰ سالگی احساس کرد ماموريت دارد به دنبال مشيت خدا برود . در ۶۰ سالگيشنيدن هر چيزی برايش اسان بود و در ۷۰ سالگی می توانست بدون تخلف از اصول اخلاقی به هر کاری که مايل بود بپردازد.او در کودکی يتيم شد . ازدواج کرد و صاحب يک پسر و يک دختر شد . او همچنين از برادر بزرگترش که فلج بود هم مراقبت می کرد.او برای خودش هيچ چيز نمی خواست جز يک مراسم عزاداری کامل . او هر گز لب به شراب نزد. ادامه دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:3  توسط کورش معیری  | 

The Official Story:

داستان، حدود سال1983، بعد از سقوط "خوان میلیتار" در1976 اتفاق می افتد. آلیسیا، مدرس تاریخ دبیرستان و کدبانویی ماهر در بوئنوس آیرس است که همسرش وکیلی موفق به نام روبرتوست، با دختر خوانده ای 5 ساله.

این فیلم تصویر رنج و درد مادری را به تصویر می کشد که به صورت اجتناب ناپذیری وی را به سمت حقیقت آنچه که برای دخترش پیش آمده سوق میدهد. حقیقت، آن هم زمانی که او به آن پی می برد، یکی از اسرار هولناک جنگ آرژانتین را، معروف به جنگ کثیف، اواخر دهه 1970 و اوایل دهه 1980 فاش می کند.
کارگردان: لوییس پنزو

فیلم نامه: آیدا بورتنیک، لوییس پنزو

مدیر فیلم برداری: فلیکس مونتی

موسیقی: آتیلیو استامپون

تدوین: خوان کارلوس ماسیا

بازیگران: هکتور آلتریو(روبرتو)، نورما آلئاندرو(آلیسیا)، چیلا روییز(سارا)، کانچونا ویلافان(آنالیا)، هوگو آرانا(انریک)

محصول: 1985آرژانتین،112 دقیقه

جوایز: برنده اسکار بهترین فیلم خارجی1985

کاندیدای اسکار بهترین فیلم نامه ارژینال1985

برنده بهترین بازیگر زن از فستیوال فیلم کن1985

برنده بهترین کارگردانی از انجمن منتقدان نیویورک1985
 وب سایت   پست الکترونیک
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:1  توسط کورش معیری  | 

 کارکرد هنر

 

هنر ، یک سرگرمی است که دیگرسرگرمی نیست.

 

نوشته : کوروش معیری

 

 متن

 

شاید بهترین – یا دست کم یکی از بهترین- شیوه ها برای درک کارکرد هنر، تجسم فقدان کامل آن باشد. اطاق خوابم را که برای کارهای روزمره نیز از آن بهره می جویم در نظر می گیرم.

 

 فرض می کنم که هیچ قاب عکسی به دیوار نباشد. بدون دستگاه پخش صوت، رادیو، تلویزیون، کامپیوتر. بدون قفسه کتاب و طبعا هیچ کتابی در آن . در افراطی ترین  حالتی که

 

ممکن است فرض می کنم  در مکعبی زندگی می کنم که حتی" پنجره ای رو به بیرون " ندارد و تنها شامل دری است که به محض بسته شدن، رنگ دیوار را   به   خود می گیرد و تنها از

 

 روی دستگیره آن می توان در را دید . رنگ دیوار و سقف ، تک رنگ است – هر رنگی را که در نظر بگیرم برای رسیدن به هدف مورد نظر کفایت می کند- تنها لامپی 100 وات اطاق

 

 را روشن می کند که اختیار خاموش کردن آن به دست خودم است. لامپ ، نوری یکدست و بدون هیچ سایه ای بر دیوار ایجاد می کند. این امور درباره شکل و رنگ  لباسهایم وهمه وسائل ضروری  و حیاتی برای ادامه زندگی ام نیز صادق است.

 

نتیجه از پیش معلوم است :

 

من پس از مدت زمانی معین دیوانه خواهم شد.

 

اگر به زندان به طور اعم و به سلول های انفرادی به طور اخص- و مفهوم آن نیزتفکر کنیم درمی یابیم که  یکی ازبی شمارعواملی که باعث به هم ریختن  روح و روان   زندانی  میشود

 

این است که غالبا مجبور است زندگی خویش را در محیطی به سر آورد که به طرز مطلقی یکنواخت و در نتیجه کسالت بار است. اگر بیاییم و قضیه را از حالت برهان خلف  به شکل

 

 اول- مستقیم-  بازگردانیم   به  کشفی  هولناک  خواهیم رسید  . " آدمی هزاران سال است که

 می داند در یک زندان گرفتار آمده  و چون گریز از از این زندان- بدون در نظر گرفتن مرگ

 

 به عنوان آخرین راهکار- امکان پذیر نیست لاجرم برای فراموش کردن درد و رنج ناشی از به سر بردن  در آن است  که  دست  به خلاقیت  هنری می زند . از نظر او " کیهان" با تمام

 

 عظمت و وسعتی که دارد متناهی و کراندار است اما فرار از آن ناممکن می نماید. طبیعی است که رسیدن به حس کسالت و خستگی اجتناب ناپذیر می شود . به کار گیری  واژه زندان

 

 برای جهان یک تشبیه ادبی نیست و اگر خواننده با خواندن آن لبخند بزند ، من در بیان مقصودم  راه را به اشتباه  رفته ام. زندگی  انسان  به حقیقت  درون  یک  زندان  می گذرد  و

 طبیعت و هرآنچه در اوست چهارچوبی – هرچند بسیار وسیع و گسترده اما متناهی – است که شکستن آن به نظر نا ممکن می رسد.

 

 بدین اعتبار هنر راهی است برای گریز از درک این حقیقت که انسان یک زندانی و در مذهبی ترین  حالتش یک اجاره نشین بدبخت است.

 

شاید متوجه شده باشید  از آنجاییکه در تعریف کارکرد هنر، لذت بخشیدن و یا لذت بردن نخستین فاکتوری است که مورد تحلیل قرار می گیرد غالبا با مفهوم  آنچه که موجبات سرگرمی آدمی را فراهم می آورد تا حد زیادی درهم آمیخته شده است.

 

پرسشی که هماره ذهن را به خود مشغول کرده این بوده که چگونه می توان هنر را از سرگرمی جدا و بدین ترتیب  آبرویی برایش دست و پا کرد- فراموش نکنیم که در بدو خلق سینما نیز  همین  طرز  تلقی  درباره  سینما  به عنوان  یک هنر یا یک سرگرمی وجود داشت-

 

این بدان معناست که آدمی برای آنچه از آن به سرگرمی یاد می کند احترام چندانی قائل نبوده  و در نتیجه انسانی که بدان روی می آورد نیزاحترام   چندانی  نزد عامه انسانها نداشته است.

 

 باید بگویم که هنوز نیز وضع به همین گونه است.

 

در نتیجه چنین تفکرمعیوبی است که در قدم بعدی  انسان به دنبال تمایز و تفاوت بین هنر و آنچه بدان سرگرمی می گوید می رود . یعنی یافتن حد فاصل ها و مرزها . این بزرگترین اشتباهی بوده که تاکنون بشر بدان مرتکب شده است. 

 

اورلی هولتن در کتابش " مقدمه بر تئاتر" می نویسد : "تاریخ همه هنرها آکنده از نمونه هایی از سرگرمی نسلی است که هنر نسلی دیگر می شود."

 

باید بگویم که نه تنها حق با اوست بلکه این جمله می تواند نقطه آغازی درست و دقیق و شفاف برای بدست دادن تعاریف متعدد و متنوع درباره کارکرد هنر باشد.

 

بدین ترتیب این ، تغییر تفکر انسان در بستر زمان است که آنچه را که سرگرمی تلقی می کرده امروزه در واژگان خود به هنر بدل می کند. نزدیکترین نمونه در دسترس ، سینما است که پیشتر از آن یاد شد . در سینما هرگز نمی توان حد و مرزی برای تفکیک سینما به مثابه هنر یا سرگرمی در نظر گرفت . این کار همان قدر ناممکن است که بخواهیم  درطیف پیوسته نور خورشید حد فاصل بین دو رنگ زرد و نارنجی رابیابیم. 

 

از طرف دیگروجود و حضور لذت بخشیدن و لذت بردن از یک اثر هنری یکی دیگر از عواملی است که تفکرانسان در پیروی از همان اندیشه پیشین بدان اعتراض می کند. ایرادی

 

  که غالبا این طرز تفکربه هنر می گیرد این است که درست است که یکی از وجوه  هنر لذت بخشیدن و لذت بردن است ، اما عکس رابطه الزاما درست نیست. بدین اعتبار هر آنچه را که لذت می دهد نمی توان هنر خواند.

 

البته در این تردید نیست که لذت بخشیدن و لذت بردن از هنر کارکرد برحق آن است . هیچ نهاد قدرتمند بیرونی را سراغ ندارم   که توانسته باشد   از لذتی که   انسان  به هنگام مشاهده

 " لبخند ژوکوند " داوینچی می برد جلوگیری کند .

 

 مگر آنکه نقاشی را از تیررس نگاه او دور سازد. اما دو ایراد بر ایراد وارده وارد است. اول اینکه چه تضمینی وجود دارد تا نگاه سختگیر قضاوت ، اصل لذت بخشی و لذت دهی در هنر را فدای هزار و یک مصلحت دیگر نکند؟

 

 تاریخ مدام در گوشم می خواند  که به این نگاه  و  قضاوتش  نمی توان اعتماد کرد.

 

 دوم اینکه تعریف  لذت در حوزه های مختلف ، متفاوت است . بدین اعتبار لذتی که انسان از آنچه سرگرمش می کند  با لذتی که از ادراک یک اثر هنری می برد نه یکسان است و نه قابل مقایسه  ، هرچند که سابقه تاریخی هر هنری بی شک مسبوق به یک سرگرمی بوده است .

 

بنابراین می توان جملات بالا را در یک جمله صورت بندی کرد : "هر آنچه امروزه از آن به عنوان یک سرگرمی یاد می کنیم در بستر زمان به هنر بدل  یا فراموش خواهد شد."

 

 

***

 

 

[ ولادیمیر : ما دیگه این جا کاری نداریم.

استراگون : جای دیگه هم.

ولادیمیر : آه گوگو، این جوری حرف نزن. فردا همه چیز بهتر می شه.

استراگون : از کجا معلوم ؟

ولادیمیر : نشنیدی بچه چی گفت ؟

استراگون : نه.

ولادیمیر: گفت گودو حتما فردا می آد . (مکث.) جواب این رو چی می دی ؟

استراگون : پس تنها کاری که ازمون بر می آد ، انتظار در این جاست.

ولادیمیر : دیوونه ای ؟ باید پناهگاهی پیدا کنیم .( بازوی استراگون را می گیرد.) بجنب! ( استراگون را به دنبال خود می کشد .    استراگون تمکین  می کند.  بعد   مقاومت   می کند

 می ایستند. )

استراگون ( به درخت نگاه می کند.): حیف که یه تکه طناب نداریم.

ولادیمیر : بجنب ! هوا سرده ! ( استراگون را به دنبال خود می کشد. مثل قبل. )

استراگون : کلا تا به حال چقدر باهم بودیم ؟

ولادیمیر : نمی دونم . شاید پنجاه سال.

 

 

 

...

 

ولادیمیر : اگه فکر می کنی بهتره ، هنوز می تونیم جدا بشیم .

استراگون : حالا دیگه بی ارزشه . ( سکوت .)

ولادیمیر : نه ، حالا دیگه بی ارزشه . ( سکوت .)

استراگون : خب بریم ؟

ولادیمیر : آره ، بیا بریم . ( حرکت نمی کنند . )...] (1)

 

***

 

انسان هماره از سه الگو برای درک جهان پیرامون خود بهره برده است : دانش – فلسفه – هنر ...همه این سه  جنبه از معارف بشری ، الگوهایی هستند برای درک ساز و کار جهان و

 

 در نهایت اداره کردن و نظارت بر  بخشی ازآن...با وجود این هنوز پرسش هایی موجودند که بشر بدانها می اندیشد ولی قادر به پیدا کردن مسیری هرچند گنگ و مبهم برای پاسخگویی به

 

آن ها نیست و به همین دلیل است که  هنوز کنترل بخشی از وجوه هستی را به دست نگرفته است. مثلا انسان هنوز نیاموخته که چگونه می توان بر مرگ چیره شد. او نه تنها در پاسخ به

 

 پرسشهایی در باب مباحث ازلی و ابدی درمانده ، بل حتی در وجود هرگونه  ارزشی در پرسش کردن از چنین اموری نیز هنوز در تردید و دو دلی است.

 

هیچ یک از این سه دستاورد بزرگ انسان ، توان پاسخگویی به برخی از پرسشها را نداشته و از زیر آن شانه خالی کرده اند. ریاضیات در پاسخ به پرسش حاصل تقسیم عدد بر صفر فروتنی می کند.

 فلسفه که تا عصر نیچه کارش رهنمون کردن گستاخانه بشر به سوی حقیقت برتر بود پا پس کشیده و کنج عزلت گزیده  و هیچ معلوم نیست که به چه کاری سرگرم است .

 

تیغه شمشیر هنر نیز کند شده است  . چنین به نظر میرسد که این سه ابزار دست ساخته بشر آنگونه که باید در اقناع او موثر نبوده اند و در بسیاری از موارد مایوسش کرده اند.

 

***

 

 بخش پایانی  نخستین پرده ازنمایش "در انتظار گودو" نوشته : " سمیول بکت " ما را ناگزیر به ابتدای بحث باز می گرداند.

 

 انسان در جهان موجودی در قفس افتاده است. چرا؟ نمی داند.

چگونه ؟ ...از آن هم بی خبر است.

 

بدین ترتیب  او دو راه بیشتر ندارد: یا باید با یک تکه طناب خود را حلق آویز کند که چون نعوظ به او دست می دهد از خیرش می گذرد! ... یا آنکه انتظار می کشد. انتظار آقای گودو که بیاید تا ببینیم چه می شود...

 

 

این بلاتکلیفی است که  باعث می شود تا انسان هنر خلق کرده و از آن لذت برد. اگرفردایی در کار بود و آقای گودو آمد که خواهیم دید چه می شود . اما تا زمانی که از او خبری نیست شاید

 

 بهتر این باشد که به وساطت کلمات چیزکی   ( مثلا جنگ وصلح ) را  بنویسیم و یا به یاری نت های موسیقی و با گوش هایی که دیگر قادر به شنیدن نیستند ( مثلا سمفونی نهم ) را بسازیم ...

 

بدین ترتیب کارکرد هنر بسیارصریح ، گویا و شفافتر از آنی می شود که به ما القا کرده اند. هنر می آید که انسان را یاری رساند تا فراموش کند . فراموش کند این پرسش بی پاسخ را که این جا ، برروی زمین چه می کند ...

 

***

 

 

 

منابع و ماخذ :

 

1-     مقدمه بر تئاتر( آینه طبیعت)- نوشته : اورلی هولتن – ترجمه : محبوبه مهاجر- تهران انتشارات سروش- 1376

2-  آخر بازی- در انتظار گودو- نوشته : سمیول بکت ( همراه با نقد " تئاتر به مثابه یک متن" نوشته : مایکل وارتون ) – ترجمه : بهروز حاجی محمدی – تهران- انتشارات ققنوس- 1381

3-     فصلنامه " سمرقند" ویژه  نامه سمیول بکت- سال دوم- شماره ششم - 1383

4-     معنی هنر – نوشته هربرت رید- ترجمه : نجف دریابندری- انتشارات تهران – 1353

5-  فیزیک و مساله حیات – عنوان سخنرانی " نیلز بور" - ایراد شده در" جامعه پزشکی دانمارک " تکمیل شده در سال 1957- برگرفته از کتاب " فیزیک اتمی و شناخت یشری"  ترجمه : حسین نجفی زاده- انتشارات سروش-1373

6-  ارسطو و  فن شعر –  (فصل دوم : اندیشه وتعلیم ) –   ترجمه : دکتر عبدالحسین زرین کوب- تهران- انتشارات امیر کبیر – 1382

7-     تاملات در فلسفه اولی- نوشته : رنه دکارت- ترجمه : دکتر احمد احمدی- انتشارات سمت- تهران- 1385

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 12:55  توسط کورش معیری  | 

 
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.
 
پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند..
بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

****
بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من
فریدون مشیری
****
آنکه ویران شده از یار مرا می فهمد
وانکه تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگوییم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا می فهمد
آنقدر بی کس و بی تکیه گه و بی یارم
که فقط شانه دیوار مرا می فهمد
من تمام غمم از عشق بپا خواست ولی
عشق انگار نه انگار مرا می فهمد !
چه عبث در پی یارم چه عبث در پی یار
و عبث معتقدم یار مرا می فهمد .......
... نه ببین ! آینه از درد ترک خورد... ببین!
آن من مثل من انگار مرا می فهمد!
یار من آینه سان مثل خودم می ماند
اوست آری خود اوست که مرا می فهمد
او همانست همان گمشده در من آری
او همانست که بسیار مرا می فهمد

****
قاصدک باز رسید؛
بالهایش خیس.
از کجا آمده ای؟
همچنان رقص کنان، سر در گم،
پی چیزی می گشت
و نمی دید مرا؛
... من که در حسرت یک جمله ز عشق
سالها منتظر خط توام،
پس چرا حرف نداری؟

قاصدک حرف بزن
تو که پیشش بودی ،
راست بگو، هیچ نمی گفت فلان بن فلان؟
قاصدک حرف بزن،
تا ببینم که کجاست
شهر رؤیایی چشمانِ به زیر؟
من هنوزم که هنوز
پای حرفم هستم
چه بیاید که دو چشمم به فدای قدمش
چه نیاید که مرا
کور خواهد کرد،
انتظار دیدن.

قاصدک باز اگر برگشتی
و اگر پرسیدت
ز فلانی چه خبر،
تو خودت حال مرا می دانی
بوسه بر دستش زن
و بگو....


قاصدک پر زد و رفت
بالهایش خیس،
جمله هایم نصفه

و تو مأیوس شدی
که چرا باز نفهمید که در وادی عشق
حرف زدن ممنوع است....؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 12:50  توسط کورش معیری  | 

فرود سیمرغ

--------------------------------------------------------------------------------

بخش فیلمهای کوتاه و بلند بین الملل (جام جهان نما)

دیپلم افتخار بهترین فیلم کوتاه به فیلم ( بیگناهی ) از کشور فرانسه

سیمرغ بلورین بهترین فیلم کوتاه به فیلم ( محدوده دایره ) ساخته شهرام مکری

سیمرغ بلورین بهترین دستاورد هنری به فیلم ( ملکه رودخانه ) ساخته مشترک بریتانیا و نیوزیلند

دیپلم افتخار بهترین نقش آفرینی به ( باران کوثری) به خاطر بازی در فیلم (خون بازی) ساخته رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب


سیمرغ بلورین بهترین نقش آفرینی به بازیگر فیلم ( زندگی دیگران) از کشور آلمان

جایزه ویژه داوران به فیلم ( آخرین روزهای سوفی شول) از کشور آلمان

سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه به فیلم ( زندگی دیگران) از کشور آلمان

سیمرغ بلورین بهترین کارگردان به رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب به خاطر فیلم ( خون بازی).

سیمرغ بلورین بهترین فیلم به فیلم ( زندگی دیگران) از کشورآلمان  

--------------------------------------------------------------------------------

بخش آسیا ( جلوه گاه شرق )

سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه به فیلم ( پرستوی آبی ) از کره جنوبی

سیمرغ بلورین بهترین کارگردان به فیلم ( اتوبوس شب ) به کارگردانی کیومرث پوراحمد

سیمرغ بلورین بهترین فیلم به فیلم ( روزهای آتش ) از ژاپن


جایزه ویژه سال پیامبر اعظم (ص) به نام مصطفی عقاد

با نگرش به فیلمهای مرتبط با ویژگیهای بعثت ، هجرت و زندگی حضرت محمد(ص) به آقای بهرام توکلی کارگردان فیلم پابرهنه در بهشت اهدا گردید. 

--------------------------------------------------------------------------------

بخش معناگرا (در جستجو حقیقت)

سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه به فیلم ( زورگیر ) از کشور لهستان

سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی به فیلم ( دبیرستان شبانه روزی ) از کشور تایلند

سیمرغ بهترین فیلم به فیلم ( پابرهنه در بهشت ) از کشور ایران


بخش بین المذاهب

سیمرغ بلورین این بخش به فیلم ( سینه سرخ ) به کارگردانی پرویز شیخ طادی از ایران اهدا شد.

--------------------------------------------------------------------------------

برگزیده های جشنواره



بخش مواد تبلیغاتی و اطلاع رسانی

دیپلم افتخار بخش تبلیغات محیطی به بهزاد خورشیدی برای فیلم آتش بس

سیمرغ بلورین بخش عکس به علی زارع برای فیلم وقتی همه خواب بودند

سیمرغ بلورین بخش آنونس به آرش معیریان برای فیلم تقاطع

دیپلم افتخار بخش پوستر به جواد آتشبازی برای فیلم چهارشنبه سوری و آقای حمید شریفی به خاطر فیلم ابراهیم خلیل‌اله .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 12:45  توسط کورش معیری  | 

من چه بگویم به مردمان ؛ چو بپرسند

قصه‌ی ِ این زخم ِ دیر پا یِ پر از درد

لابد باید که هیچ گویم

ورنه

دیگر هرگز به عشق

تن ندهد مرد شاملو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 19:35  توسط کورش معیری  | 

تجسم درتقابل با تصویر

 

شرحی بر" زبان تصویر" – نوشته : گئورگی کپس

 

نوشته : کوروش معیری

 

 

اگر یک منبع نوری طبیعی یا مصنوعی را در نظر بگیریم ، امواج تابش شده از این منبع به شکل کره هایی متحد المرکزند . حال اگر انسان را مبدا سنجش قرار دهیم در آن صورت    می توان گفت که ما در مرکز امواج نوری زیستن را تجربه می کنیم.

 

همانطور که می دانیم ، موج های نوری سینوسی اند و از Tap های متوالی  ناشی از ارتعاش منبع مرتعش – در اینجا ،منبع نور- ایجاد می شوند. بنابراین ما از این Tap ها ( آشفتگی های دوار)مجموعه هایی  را-  یعنی تجسمات ذهنی-  می سازیم.

 

تماشای تصاویری که چشم از این مجموعه دریافت میکند و شرکت در ساخت آنها  مبنای خلاقیت بصری است. اما باید توجه داشت که میان آنچه چشم می بیند و آنچه مغز ادراک     می کند ، تفاوت بسیار حاکم است.

 

 آنچه ما از فیزیولوژی چشم آدمی دانسته ایم این است که چشمان او تنها ابزار عبور امواج نوری از عدسی چشم و تابش آن به پرده شبکیه هستند . از آنجا به بعد تمام آن چیزی که رخ می دهد فراشدی است که توسط مغز  صورت   می گیرد و جهان رویت شده را برای انسان قابل ادراک می سازد.

 

 به این  اعتبارهر فرم در فاصله x متری از چشم ناظر با کنش دیدن –ادراک  است که بدست می آید . اما از آنجاییکه بین کنش دیدن و درک کردن فاصله زمانی بی نهایت کوچک است . مغز آن را نادیده می گیرد.

 

 بنابراین بین نگاه کردن به یک فرم و درک آن هیچ فاصله زمانی که بتوان آن را ( با فرض اندازه گیری) حس کرد وجود ندارد . اما این ادراک از کجا می آید ؟

پاسخ به همین پرسش را نیز باید در مغز جستجو کرد . مغز است که تجسم می کند حتی اگر چشم ها بسته باشند . اما پیش از آن باید چیزی برای دیدن وجود داشته باشد و چشمی که آنرا ببیند .  بنابراین به نظر می رسد که  یک بار دیدن برای ادراک کافی باشد.

 

عجالتا از آنچه که گفته شد می توان چنین نتیجه گیری کرد که تصویردیدن و تصور کردن در هم تنیده اند و هر یک دیگری را می سازند بنا براین می توان آن را تجربه تجسمی تصویر نامید یعنی کاری که گئورگی کپس در کتابش  زبان تصویر کرده است.

 

او بر این باور است که تصاویر تجسمی در نتیجه کنش متقابل نیروهایی به وجود می آیند که هر یک  میدان های مربوط به خود را دارند (  منظور کپس دقیقا پدیده ای است که در فیزیک الکترومغناطیس با آن طرفیم یعنی نیروهای ناشی از میدان های الکتریکی ومغناطیسی .) وحضور این نیروها را به  وجود خود مشروط می سازند.

 

 

از طرف دیگر تجربه تصاویر تجسمی کلیت دارد. یعنی کنش های آنها به وسیله بخش های منفردشان تعین نمی پذیرد بلکه برعکس ، این بخش های منفرد است که  وجودشان مشروط به طبیعت ذاتی و یکپارچه تصاویر تجسمی است .

 

کپس در ادامه می نویسد که تجربه هر تصویر حاصل یک رشته فعل و انفعالات میان نیروهای مادی بیرونی و درونی است. نیروهای بیرونی که برمبنای میدان های مربوط به خود عمل می کنند همان منابع نورانی اند. ( منابع طبیعی یا مصنوعی ) .

 

 نیروهای حاصل از این منابعند که چشم را بمباران می کنند و تغییراتی ( کپس ماهیت و چگونگی این تغییرات را توضیح نمی دهد ) بر روی شبکیه چشم ایجاد می کند . در نتیجه نیروهای درونی شخص ( که مغز مولد آن است) ، نیروهای بیرونی را در تناسب با خود تغییر شکل و نظم و صورت می دهند.

 

 این همان چیزی است که از آن به فرم یاد می کنیم . این فرم بسته به هر مغز متفاوت به شکلی متفاوت ادراک می شود و بنابراین به همان اندازه که هرگونه اشتراک میان دیدن یک تصویر تجسمی – مثلا یک لکه سرخ بر صفحه سفید- امری است طبیعی ، اختلاف میان ادراک حاصل از آن نزد دو شخص متفاوت نیزطبیعی است به نحوه عملکرد مغزدر واکنش نسبت به آن بازمی گردد. 

 

 بدین اعتبار می توان گفت که هر شخص رنگ قرارداد شده سرخ را به شکلی سرخ می بیند که نیروهای درونی اش پس از مداخله و به تعادل کشاندن نیروهای بیرونی به آن      سامان می دهند و به این اعتبار هیچ  رنگ سرخی نزد دو شخص یکسان درک نمی شود.

 

کپس در ادامه  می نویسد که تصویر تجسمی که به مثابه تجربه ای  دینامیک ( پویا و در هر لحظه در حال تغییر) از انرژی نورانی  تلقی  شده است ، از طریق چشم تماشاگر سیستم عصبی او را نورباران می کند و فوتون های نوری بر سطح تصویر و بر روی رنگدانه های متفاوت با گستردگی های متفاوتی عمل میکنند.

 

 طبیعت این رنگدانه ها  تاثیرات نور را به شکل رنگ و درجات آن و همچنین میزان غلظت و اشباع و حد هندسی آنها  در فضای مادی پایه گذاری می کند و در مجموع ، این عوامل هستند که لغتنامه زبان تصویر را می سازند .

 

 نکته آخر اینکه باید توجه کرد که چون درهر تجربه عینی ، دستگاه مرجع بیرونی در زمانی بی نهایت کوچک به بخشی از دستگاه مرجع درونی تبدیل می شود تفکیک آنها از یکدیگر ساختگی  و تنها برای سهولت در فهم کارکرد آن است.

 

میدان دید

 

حال بیایید  و لکه دایره ای شکل سفید رنگی درون یک مستطیل سیاهرنگ  تجسم کنیم .  به دلیل آنکه هر یک از ما حداقل یک تصویر از مستطیل سیاهرنگ و دایره سفید رنگ درون آن دیده ایم ، تجسمش کاری است ساده . این تجسم ، همانطور که در سطور پیشین بدان اشاره شد نزد دو مغز متفاوت ، متفاوت است .

 

 

 

تجارب  "ولفگانگ کوهلر" روانشناس آلمانی (1967-1887) که در کتابش با عنوان "Physical Gestalten" نشان می دهد که نیروهای برخوردار از جذابیت بصری مانند : نقطه- خط و سطح بر زمینه ای از میدان های الکتر ومغناطیسی قرار دارند ، طوری که این زمینه و میدان را هرگز نمی توان از یکدیگر جدا کرد.

 

 بنابرآنچه گفته شد  واحدهای بصری را می توان به مثابه مجموعه  پذیرفت  و نه واحد های منفرد و منفک از هم . به عبارت دیگر ما هرگز نمی توانیم بخش هایی از یک ابژه را به طور مجزا از هم ببینیم چراکه شیوه به چشم آمدن هر بخشی از شی نه تنها به تحرک موجود در آن قسمت بلکه به موقعیت بخش های دیگر آن و از جمله زمینه وابسته است.

 

در مثال بالا ، تجسم دایره سفید رنگ  به واسطه اجزا تشکیل دهنده دایره، قرار گرفتن آن درون مستطیل و در نهایت زمینه ای که مستطیل در آن قرار دارد وابسته است و هیچ یک را بدون وجود دیگری نمی توان تجسم کرد.

 

بدین گونه است که

1-     کیفیت دید ابژه ها به کیفیت نوری که از آنها بازتابش می شود بستگی تام  دارد.

2-  کیفیت ادراک آن به زمینه بازمی گردد. مثلا یک مربع اندک نامنظم در یک زمینه شلخته منظم به نظر می رسد . اما همین شکل در یک زمینه همسان خود که با دقت ریاضی بالایی اندازه گیری و ترسیم شده است نامنظم نمایان خواهد شد.

3-     این کیفیت ادراک همانگونه که پیشتر از آن بحث شد از تئوری گشتالت پیروی می کند

 

بنابراین در میدان دید ، نه روشنی و اشباع از کیفیتی مطلق برخوردار است و نه هیچ مقیاس مطلقی برای بزرگی یا کوچکی – کوتاهی یا بلندی و...می توان در نظر گرفت.

 

خلاصه آن که به چشم آمدن هر واحد بصری- فرضا یک نقطه- به واسطه روابط پویا با میدانهای نوری پیرامونش قابل بحث و بررسی است. در این جا توجه به یک نکته ضروری است و آن این است که گستره فرم- رنگ- ارزش و میزان اشباع آن و درنهایت مقیاس های هندسی واقع بر سطح دو بعدی به طرزقیاس ناپذیری نسبت به  گستره فرم- رنگ- ارزش و میزان اشباع آن و درنهایت مقیاس های هندسی واقع در محیط پیرامون آن محدود است.

 

 اما از آنجاییکه تجسم آدمی نامحدود و نامتناهی است از طریق به کار گیری اصل نسبی بودن میدانهای نوری می تواند بر سطح دوبعدی تصویری خلق کند که تجسم آن توسط خود او یا ناظر دیگربا  کیهانی که قابل رویت است هماورد باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:11  توسط کورش معیری  | 

The Forgotten Ones:
در محله ای کثیف در شهر مکزیک ، گروهی از بچه های تنبل و بیکار در حال پرسه زدن هستند. بزرگترین آنها، جیبو، بارهبری یک گروه فراری از زندان دارالتأدیب، مرتکب جرمهای کوچکی چون جیب بری از ویلون زن نابینای خیابانی یا مرد افلیج می شود. جیبو قسم خورده تا از جولیان، پسری که باعث زندان افتادن او شده، انتقام بگیرد و او را بکشد. پدرو، کسیکه همدست جیبوست و شاهد قتل ، چیزی جز برگشت به خانه و ادامه یک زندگی عادی نمیخواهد. بااینحال، مادرش کمترین توجهی به او نشان نداده و او را طرد میکند. چون اشتباهأ به پدرو اتهام دزدی یک چاقو زده شد، که در واقع جیبو آن را برداشته بود، و او اشتباهأ به دارالتأدیب فرستاده میشود. با اینحال، چشم پوشی از این خیانت جیبو و فساد حاکم بر محله های کثیف چندان آسان نیست..
کارگردان: لوئیس بونوئل

فیلم نامه: اسکار دانسیکر، لوئیس بونوئل، لوئیس آلکوریزا

مدیر فیلم برداری: گابریل فیگوئروا

موسیقی: رادولف هالفتر

صدا: خوزه کارلوس، جسوس گونزالس گانسی

تدوین: کارلوس ساویج، لوئیس بونوئل

بازیگران: آلفونسو مجیا(پدرو)، روبرتو کوبو(جیبو)، استلا ایندا(مارتا،مادر پدرو)، میگویل اینکلن(مرد نابینا)، آفراین آرائوز(کاکاریزو)،آلما دی. فوئنتس(مِچِه،دختر جوان)

محصول: 1950 مکزیک،88 دقیقه

جوایز: برنده جایزه بهترین کارگردانی از فستیوال فیلم کن 1951
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 10:32  توسط کورش معیری  | 

دانشمندان با تکیه بر این شش نکته دانشمند شدند در حالی که جالب است بدانیم از آن ۶ نکته ما همگی ۵ تای آن را داریم ولی.....

۱) گام اول : فقدان آگاهی از عدم توانایی (توضیح : یک بچه با نگاه به کسی که در حال دوچرخه سواری است فکر می کند او هم دو چرخه سواری بلد است . در حالی که بلد نیست.)
۲) گام دوم : آگاهی از عدم توانایی (توضیح: همان بچه با سوار شدن بر دوچرخه و زمین خوردن تازه می فهمد که دوچرخه سواری بلد نیست)
۳) گام سوم : تلاش برای ایجاد توانایی (توضیح: بچه با تمرین و ممارست و با زمین خوردنهای فراوان سعی در یادگیری دوچرخه سواری میکند)
۴) گام چهارم : تثبیت توانایی (توضیح: بچه با باز کردن کمک های دوچرخه سعی در یاد گیری هر چه بهتر می کند)
۵) عدم آگاهی از وجود توانایی بیشتر (توضیح: بچه نمی داند که می تواند بهتر از این باشد مثلا تک چرخ بزند یا اینکه حرکات نمایشی انجام دهد)

و اما گام ششم که هر کسی وارد این گام نمیشود و این همان قهرمانی است
۶) گام ششم : آگاهی از وجود توانایی بیشتر (توضیح: همین بچه با تعاریف یاد شده در بند ۵ در مسابقات جهانی اول میشود)

حالا من مثال دوچرخه سوار را زدم شما هر مثال دیگری را در این فرمول بگذارید بی برو برگرد جواب خواهد داد.

واقعا ما تا دم دروازه حریف همه را دریبل میزنیم حتی دروازه بان راهم پشت سر میگذاریم آخر میزنیم تو اوت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:50  توسط کورش معیری  | 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم : آیا می‏توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.

او گفت :آیا سرخس و بامبو را می‏بینی؟

پاسخ دادم :بلی.

فرمود : ‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده‏ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود.‏ من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه‏های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می‏کردند.
‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می‏ساختی
(قابل توجه دوستان عزیز ) . من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می‏کنند. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می‏کنی و قد می‏کشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏کشم.
‏در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می‏کند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر که بتواند.
‏گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که ‏بتوانی.
‏به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:50  توسط کورش معیری  | 

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:49  توسط کورش معیری  | 


ابتدای خدا بود
ریگزار عفیف
گوش می کرد
حرف های اساطیری آب را می شنید
آب مثل نگاهی به ابعاد ادراک
لک لک
مثل یک اتفاق سفید
بر لب برکه بود
حجم مرغوب خود را
در تماشای تجرید می شست
چشم وارد فرصت آب می شد
طعم پاک اشارات
روی ذوق نمک زار از یاد می رفت
(هشت کتاب ، اینجا همیشه تیه)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:48  توسط کورش معیری  | 

سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا ازمن میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروک است

وبه چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید

<< دستهایت را دوست دارم >>
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:48  توسط کورش معیری  | 


دلم گرفته است
دلم گرفته است


به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند


کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:47  توسط کورش معیری  | 

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب اینم برای حسن ختام شب خوش
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:46  توسط کورش معیری  | 

مطلبی در کار نیست. منظر بهزاد می مانم تا فیلم دیگری را به سلیقه خویش انتخاب کند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:43  توسط کورش معیری  | 

سفر با چه گوارا:
در سال 1952، ارنستو چه گوارا، دانشجوی 23 ساله رشته پزشکی سفر نامه ای را در طی سفرهایش به امریکای لاتین بهمراه دوست 29 ساله محقق و بیولوژیست خود، آلبرتو گرانادو، نوشت.

آنها در طول سفر شش ماهه پر حادثه خود، دوست های بسیاری پیدا کردند و تجربه های مختلفی را سوار بر یک موتور سیکلت قدیمی مدل نورتون 500 با عبور از آرژانتین، شیلی، پرو، کلمبیا و ونزوئلا بدست آوردند و این سفر را به سر انجام رساندند. این دو دوست در حالی که کاملاً متحول شده بودند از سفر بازگشتند. دیدن بدبختی و فلاکتی که گریبانگیر مردم آمریکای لاتین شده بود، آنها را تحت تاثیر قرار داد. علی الخصوص تجربه کار در مرکز نگهداری جزامیان در پرو، تاثیر بسزایی بر آنها گذاشت
کارگردان: جیانی مینا
فیلم نامه: جیانی مینا، اتوره اسکولا
محصول: 2004 کوبا/ایتالیا،110 دقیقه
جوایز: بهترین فیلم مستند جشنواره فیلم برلین2005
بهترین فیلم مستند جشنواره فیلم سودانس2005
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:40  توسط کورش معیری  | 

فیلم شهر خدا:
کابلیرا، باندی به نام "سه غیر خشن" تشکیل می دهد. او و بهترین دوستش، بِنِه، طی یک دهه تبدیل به دو جنایتکار می شوند. وقتی بِنِه قبل از اینکه بتواند از این راه دست بِکِشَد، کُشته می شود، لیل زِد، قصد می کند بزرگترین دشمنش، ساندو سنورا، را از میان بردارد. اما ساندو و گانگستر جوانی به نام مانو گروهی تشکیل می دهند و با لیل زِد جنگهای خیابانی را شروع می کنند. عکاس آماتور، بوسکاپه، با عکسبرداری از این جنگ های جنایت کارانه باعث شهرت داستان آنها می شود.

کارگردان: فرناندو میرلز

موسیقی: اِد کورتس، آنتونیو پینتو

محصول: 2003 برزیل،131 دقیقه

جوایز: کاندیدای اسکار بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین و بهترین فیلم نامه اقتباسی 2004

بهترین فیلم جشنواره فیلم آمریکای لاتین2003

بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب2003
 وب سایت   پست الکترونیک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:39  توسط کورش معیری  | 

فیلم شهر خدا:
کابلیرا، باندی به نام "سه غیر خشن" تشکیل می دهد. او و بهترین دوستش، بِنِه، طی یک دهه تبدیل به دو جنایتکار می شوند. وقتی بِنِه قبل از اینکه بتواند از این راه دست بِکِشَد، کُشته می شود، لیل زِد، قصد می کند بزرگترین دشمنش، ساندو سنورا، را از میان بردارد. اما ساندو و گانگستر جوانی به نام مانو گروهی تشکیل می دهند و با لیل زِد جنگهای خیابانی را شروع می کنند. عکاس آماتور، بوسکاپه، با عکسبرداری از این جنگ های جنایت کارانه باعث شهرت داستان آنها می شود.

کارگردان: فرناندو میرلز

موسیقی: اِد کورتس، آنتونیو پینتو

محصول: 2003 برزیل،131 دقیقه

جوایز: کاندیدای اسکار بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین و بهترین فیلم نامه اقتباسی 2004

بهترین فیلم جشنواره فیلم آمریکای لاتین2003

بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب2003
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:38  توسط کورش معیری  | 

The Forgotten Ones:
در محله ای کثیف در شهر مکزیک ، گروهی از بچه های تنبل و بیکار در حال پرسه زدن هستند. بزرگترین آنها، جیبو، بارهبری یک گروه فراری از زندان دارالتأدیب، مرتکب جرمهای کوچکی چون جیب بری از ویلون زن نابینای خیابانی یا مرد افلیج می شود. جیبو قسم خورده تا از جولیان، پسری که باعث زندان افتادن او شده، انتقام بگیرد و او را بکشد. پدرو، کسیکه همدست جیبوست و شاهد قتل ، چیزی جز برگشت به خانه و ادامه یک زندگی عادی نمیخواهد. بااینحال، مادرش کمترین توجهی به او نشان نداده و او را طرد میکند. چون اشتباهأ به پدرو اتهام دزدی یک چاقو زده شد، که در واقع جیبو آن را برداشته بود، و او اشتباهأ به دارالتأدیب فرستاده میشود. با اینحال، چشم پوشی از این خیانت جیبو و فساد حاکم بر محله های کثیف چندان آسان نیست..
کارگردان: لوئیس بونوئل

فیلم نامه: اسکار دانسیکر، لوئیس بونوئل، لوئیس آلکوریزا

مدیر فیلم برداری: گابریل فیگوئروا

موسیقی: رادولف هالفتر

صدا: خوزه کارلوس، جسوس گونزالس گانسی

تدوین: کارلوس ساویج، لوئیس بونوئل

بازیگران: آلفونسو مجیا(پدرو)، روبرتو کوبو(جیبو)، استلا ایندا(مارتا،مادر پدرو)، میگویل اینکلن(مرد نابینا)، آفراین آرائوز(کاکاریزو)،آلما دی. فوئنتس(مِچِه،دختر جوان)

محصول: 1950 مکزیک،88 دقیقه

جوایز: برنده جایزه بهترین کارگردانی از فستیوال فیلم کن 1951
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:37  توسط کورش معیری  | 

معرفی فیلم/ سینمای لاتین/ماچوکا/ سانتیاگو / شیلی / 1973
پدرو ماچوکا پسر بچه ای فقیر از حلبی اباد های شهر"در زمان حکومت سوسیا لیستی النده "به مدرسه ای خصوصی منتقل می شود"جایی که گونزالو"پسری خوش سر و وضع از خانوادهای ثروتمند درس می خواند.گونزالو با شرط شکست دادن گردن کلفتهای کلاس با پدرو دوست می شود وبیشتر وقت خود را با پدرو و خانواده ی او می گذراند. دوستی با پدرو و سیلوانا (دختر عموی پدرو )او را با دنیای پیچیده و در خارج از زندگی سابقش اشنا می کند.کشیده شدن به التهابات سیاسی ناشی از کودتای علیه النده به درون مدرسه تفاوت شدید سطح زندگی انان که دوستی انها را به چالش کشیده و مسایل دیگر .همه وهمه این 3 نو جوان را با اتفاقات و تجر بیات جدیدی مواجه می کند که خارج از توان و ظرفیت انهاست.
فیلم نامه:مامون حسن"روبرتو رودسکی
مدیر فیلمبرداری:میگویل جی لیتین
موسیقی:میگویل میراندا"خوزه میگویل توبار

محصول:2004 شیلی/اسپانیا/فرانسه/انگلیس 121 دقیقه
جوایز:برنده ی جایزه بهترین فیلم امریکای لاتین از جشنواره مکزیکو سیتی 2005
بهترین فیلم از جشنواره بوگاتا2004
جایزه اول السین از جشنواره فیلم امریکای لاتین 2004
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:35  توسط کورش معیری  | 

تجسم درتقابل با تصویر

 

شرحی بر" زبان تصویر" – نوشته : گئورگی کپس

 

نوشته : کوروش معیری

 

 

اگر یک منبع نوری طبیعی یا مصنوعی را در نظر بگیریم ، امواج تابش شده از این منبع به شکل کره هایی متحد المرکزند . حال اگر انسان را مبدا سنجش قرار دهیم در آن صورت    می توان گفت که ما در مرکز امواج نوری زیستن را تجربه می کنیم.

 

همانطور که می دانیم ، موج های نوری سینوسی اند و از Tap های متوالی  ناشی از ارتعاش منبع مرتعش – در اینجا ،منبع نور- ایجاد می شوند. بنابراین ما از این Tap ها ( آشفتگی های دوار)مجموعه هایی  را-  یعنی تجسمات ذهنی-  می سازیم.

 

تماشای تصاویری که چشم از این مجموعه دریافت میکند و شرکت در ساخت آنها  مبنای خلاقیت بصری است. اما باید توجه داشت که میان آنچه چشم می بیند و آنچه مغز ادراک     می کند ، تفاوت بسیار حاکم است.

 

 آنچه ما از فیزیولوژی چشم آدمی دانسته ایم این است که چشمان او تنها ابزار عبور امواج نوری از عدسی چشم و تابش آن به پرده شبکیه هستند . از آنجا به بعد تمام آن چیزی که رخ می دهد فراشدی است که توسط مغز  صورت   می گیرد و جهان رویت شده را برای انسان قابل ادراک می سازد.

 

 به این  اعتبارهر فرم در فاصله x متری از چشم ناظر با کنش دیدن –ادراک  است که بدست می آید . اما از آنجاییکه بین کنش دیدن و درک کردن فاصله زمانی بی نهایت کوچک است . مغز آن را نادیده می گیرد.

 

 بنابراین بین نگاه کردن به یک فرم و درک آن هیچ فاصله زمانی که بتوان آن را ( با فرض اندازه گیری) حس کرد وجود ندارد . اما این ادراک از کجا می آید ؟

پاسخ به همین پرسش را نیز باید در مغز جستجو کرد . مغز است که تجسم می کند حتی اگر چشم ها بسته باشند . اما پیش از آن باید چیزی برای دیدن وجود داشته باشد و چشمی که آنرا ببیند .  بنابراین به نظر می رسد که  یک بار دیدن برای ادراک کافی باشد.

 

عجالتا از آنچه که گفته شد می توان چنین نتیجه گیری کرد که تصویردیدن و تصور کردن در هم تنیده اند و هر یک دیگری را می سازند بنا براین می توان آن را تجربه تجسمی تصویر نامید یعنی کاری که گئورگی کپس در کتابش  زبان تصویر کرده است.

 

او بر این باور است که تصاویر تجسمی در نتیجه کنش متقابل نیروهایی به وجود می آیند که هر یک  میدان های مربوط به خود را دارند (  منظور کپس دقیقا پدیده ای است که در فیزیک الکترومغناطیس با آن طرفیم یعنی نیروهای ناشی از میدان های الکتریکی ومغناطیسی .) وحضور این نیروها را به  وجود خود مشروط می سازند.

 

 

از طرف دیگر تجربه تصاویر تجسمی کلیت دارد. یعنی کنش های آنها به وسیله بخش های منفردشان تعین نمی پذیرد بلکه برعکس ، این بخش های منفرد است که  وجودشان مشروط به طبیعت ذاتی و یکپارچه تصاویر تجسمی است .

 

کپس در ادامه می نویسد که تجربه هر تصویر حاصل یک رشته فعل و انفعالات میان نیروهای مادی بیرونی و درونی است. نیروهای بیرونی که برمبنای میدان های مربوط به خود عمل می کنند همان منابع نورانی اند. ( منابع طبیعی یا مصنوعی ) .

 

 نیروهای حاصل از این منابعند که چشم را بمباران می کنند و تغییراتی ( کپس ماهیت و چگونگی این تغییرات را توضیح نمی دهد ) بر روی شبکیه چشم ایجاد می کند . در نتیجه نیروهای درونی شخص ( که مغز مولد آن است) ، نیروهای بیرونی را در تناسب با خود تغییر شکل و نظم و صورت می دهند.

 

 این همان چیزی است که از آن به فرم یاد می کنیم . این فرم بسته به هر مغز متفاوت به شکلی متفاوت ادراک می شود و بنابراین به همان اندازه که هرگونه اشتراک میان دیدن یک تصویر تجسمی – مثلا یک لکه سرخ بر صفحه سفید- امری است طبیعی ، اختلاف میان ادراک حاصل از آن نزد دو شخص متفاوت نیزطبیعی است به نحوه عملکرد مغزدر واکنش نسبت به آن بازمی گردد. 

 

 بدین اعتبار می توان گفت که هر شخص رنگ قرارداد شده سرخ را به شکلی سرخ می بیند که نیروهای درونی اش پس از مداخله و به تعادل کشاندن نیروهای بیرونی به آن      سامان می دهند و به این اعتبار هیچ  رنگ سرخی نزد دو شخص یکسان درک نمی شود.

 

کپس در ادامه  می نویسد که تصویر تجسمی که به مثابه تجربه ای  دینامیک ( پویا و در هر لحظه در حال تغییر) از انرژی نورانی  تلقی  شده است ، از طریق چشم تماشاگر سیستم عصبی او را نورباران می کند و فوتون های نوری بر سطح تصویر و بر روی رنگدانه های متفاوت با گستردگی های متفاوتی عمل میکنند.

 

 طبیعت این رنگدانه ها  تاثیرات نور را به شکل رنگ و درجات آن و همچنین میزان غلظت و اشباع و حد هندسی آنها  در فضای مادی پایه گذاری می کند و در مجموع ، این عوامل هستند که لغتنامه زبان تصویر را می سازند .

 

 نکته آخر اینکه باید توجه کرد که چون درهر تجربه عینی ، دستگاه مرجع بیرونی در زمانی بی نهایت کوچک به بخشی از دستگاه مرجع درونی تبدیل می شود تفکیک آنها از یکدیگر ساختگی  و تنها برای سهولت در فهم کارکرد آن است.

 

میدان دید

 

حال بیایید  و لکه دایره ای شکل سفید رنگی درون یک مستطیل سیاهرنگ  تجسم کنیم .  به دلیل آنکه هر یک از ما حداقل یک تصویر از مستطیل سیاهرنگ و دایره سفید رنگ درون آن دیده ایم ، تجسمش کاری است ساده . این تجسم ، همانطور که در سطور پیشین بدان اشاره شد نزد دو مغز متفاوت ، متفاوت است .

 

 

 

تجارب  "ولفگانگ کوهلر" روانشناس آلمانی (1967-1887) که در کتابش با عنوان "Physical Gestalten" نشان می دهد که نیروهای برخوردار از جذابیت بصری مانند : نقطه- خط و سطح بر زمینه ای از میدان های الکتر ومغناطیسی قرار دارند ، طوری که این زمینه و میدان را هرگز نمی توان از یکدیگر جدا کرد.

 

 بنابرآنچه گفته شد  واحدهای بصری را می توان به مثابه مجموعه  پذیرفت  و نه واحد های منفرد و منفک از هم . به عبارت دیگر ما هرگز نمی توانیم بخش هایی از یک ابژه را به طور مجزا از هم ببینیم چراکه شیوه به چشم آمدن هر بخشی از شی نه تنها به تحرک موجود در آن قسمت بلکه به موقعیت بخش های دیگر آن و از جمله زمینه وابسته است.

 

در مثال بالا ، تجسم دایره سفید رنگ  به واسطه اجزا تشکیل دهنده دایره، قرار گرفتن آن درون مستطیل و در نهایت زمینه ای که مستطیل در آن قرار دارد وابسته است و هیچ یک را بدون وجود دیگری نمی توان تجسم کرد.

 

بدین گونه است که

1-     کیفیت دید ابژه ها به کیفیت نوری که از آنها بازتابش می شود بستگی تام  دارد.

2-  کیفیت ادراک آن به زمینه بازمی گردد. مثلا یک مربع اندک نامنظم در یک زمینه شلخته منظم به نظر می رسد . اما همین شکل در یک زمینه همسان خود که با دقت ریاضی بالایی اندازه گیری و ترسیم شده است نامنظم نمایان خواهد شد.

3-     این کیفیت ادراک همانگونه که پیشتر از آن بحث شد از تئوری گشتالت پیروی می کند

 

بنابراین در میدان دید ، نه روشنی و اشباع از کیفیتی مطلق برخوردار است و نه هیچ مقیاس مطلقی برای بزرگی یا کوچکی – کوتاهی یا بلندی و...می توان در نظر گرفت.

 

خلاصه آن که به چشم آمدن هر واحد بصری- فرضا یک نقطه- به واسطه روابط پویا با میدانهای نوری پیرامونش قابل بحث و بررسی است. در این جا توجه به یک نکته ضروری است و آن این است که گستره فرم- رنگ- ارزش و میزان اشباع آن و درنهایت مقیاس های هندسی واقع بر سطح دو بعدی به طرزقیاس ناپذیری نسبت به  گستره فرم- رنگ- ارزش و میزان اشباع آن و درنهایت مقیاس های هندسی واقع در محیط پیرامون آن محدود است.

 

 اما از آنجاییکه تجسم آدمی نامحدود و نامتناهی است از طریق به کار گیری اصل نسبی بودن میدانهای نوری می تواند بر سطح دوبعدی تصویری خلق کند که تجسم آن توسط خود او یا ناظر دیگربا  کیهانی که قابل رویت است هماورد باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:24  توسط کورش معیری  | 

 

 کارکرد هنر

 

هنر ، یک سرگرمی است که دیگرسرگرمی نیست.

 

نوشته : کوروش معیری

 

درآمدی بر متن

 

شاید بهترین – یا دست کم یکی از بهترین- شیوه ها برای درک کارکرد هنر، تجسم فقدان کامل آن باشد. اطاق خوابم را که برای کارهای روزمره نیز از آن بهره می جویم در نظر میگیرم.فرض می کنم که هیچ قاب عکسی به دیوار نباشد. بدون دستگاه پخش صوت، رادیو، تلویزیون، کامپیوتر. بدون قفسه کتاب و طبعا هیچ کتابی در آن . در افراطی ترین  حالتی که

 ممکن است فرض می کنم  در مکعبی زندگی می کنم که حتی" پنجره ای رو به بیرون " ندارد و تنها شامل دری است که به محض بسته شدن، رنگ دیوار را   به   خود می گیرد و تنها ازروی دستگیره آن می توان در را دید . رنگ دیوار و سقف ، تک رنگ است – هر رنگی را که در نظر بگیرم برای رسیدن به هدف مورد نظر کفایت می کند- تنها لامپی 100 وات اطاق را روشن می کند که اختیار خاموش کردن آن به دست خودم است. لامپ ، نوری یکدست و بدون هیچ سایه ای بر دیوار ایجاد می کند. این امور درباره شکل و رنگ  لباسهایم وهمه وسائل ضروری  و حیاتی برای ادامه زندگی ام نیز صادق است. نتیجه از پیش معلوم است :من پس از مدت زمانی معین دیوانه خواهم شد.اگر به زندان به طور اعم و به سلول های انفرادی به طور اخص- و مفهوم آن نیزتفکر کنیم درمی یابیم که  یکی ازبی شمارعواملی که باعث به هم ریختن  روح و روان   زندانی  میشود این است که غالبا مجبور است زندگی خویش را در محیطی به سر آورد که به طرز مطلقی یکنواخت و در نتیجه کسالت بار است. اگر بیاییم و قضیه را از حالت برهان خلف  به شکل اول- مستقیم-  بازگردانیم   به  کشفی  هولناک  خواهیم رسید  . " آدمی هزاران سال است که می داند در یک زندان گرفتار آمده  و چون گریز از از این زندان- بدون در نظر گرفتن مرگ به عنوان آخرین راهکار- امکان پذیر نیست لاجرم برای فراموش کردن درد و رنج ناشی از به سر بردن  در آن است  که  دست  به خلاقیت  هنری می زند . از نظر او " کیهان" با تمام عظمت و وسعتی که دارد متناهی و کراندار است اما فرار از آن ناممکن می نماید. طبیعی است که رسیدن به حس کسالت و خستگی اجتناب ناپذیر می شود . به کار گیری  واژه زندان

  برای جهان یک تشبیه ادبی نیست و اگر خواننده با خواندن آن لبخند بزند ، من در بیان مقصودم  راه را به اشتباه  رفته ام. زندگی  انسان  به حقیقت  درون  یک  زندان  می گذرد  و

 طبیعت و هرآنچه در اوست چهارچوبی – هرچند بسیار وسیع و گسترده اما متناهی – است که شکستن آن به نظر نا ممکن می رسد. بدین اعتبار هنر راهی است برای گریز از درک این حقیقت که انسان یک زندانی و در مذهبی ترین  حالتش یک اجاره نشین بدبخت است.

 شاید متوجه شده باشید  از آنجاییکه در تعریف کارکرد هنر، لذت بخشیدن و یا لذت بردن نخستین فاکتوری است که مورد تحلیل قرار می گیرد غالبا با مفهوم  آنچه که موجبات سرگرمی آدمی را فراهم می آورد تا حد زیادی درهم آمیخته شده است. پرسشی که هماره ذهن را به خود مشغول کرده این بوده که چگونه می توان هنر را از سرگرمی جدا و بدین ترتیب  آبرویی برایش دست و پا کرد- فراموش نکنیم که در بدو خلق سینما نیز  همین  طرز  تلقی  درباره  سینما  به عنوان  یک هنر یا یک سرگرمی وجود داشت-این بدان معناست که آدمی برای آنچه از آن به سرگرمی یاد می کند احترام چندانی قائل نبوده  و در نتیجه انسانی که بدان روی می آورد نیزاحترام   چندانی  نزد عامه انسانها نداشته است.باید بگویم که هنوز نیز وضع به همین گونه است.در نتیجه چنین تفکرمعیوبی است که در قدم بعدی  انسان به دنبال تمایز و تفاوت بین هنر و آنچه بدان سرگرمی می گوید می رود . یعنی یافتن حد فاصل ها و مرزها . این بزرگترین اشتباهی بوده که تاکنون بشر بدان مرتکب شده است.  اورلی هولتن در کتابش " مقدمه بر تئاتر" می نویسد : "تاریخ همه هنرها آکنده از نمونه هایی از سرگرمی نسلی است که هنر نسلی دیگر می شود."باید بگویم که نه تنها حق با اوست بلکه این جمله می تواند نقطه آغازی درست و دقیق و شفاف برای بدست دادن تعاریف متعدد و متنوع درباره کارکرد هنر باشد.بدین ترتیب این ، تغییر تفکر انسان در بستر زمان است که آنچه را که سرگرمی تلقی می کرده امروزه در واژگان خود به هنر بدل می کند. نزدیکترین نمونه در دسترس ، سینما است که پیشتر از آن یاد شد . در سینما هرگز نمی توان حد و مرزی برای تفکیک سینما به مثابه هنر یا سرگرمی در نظر گرفت . این کار همان قدر ناممکن است که بخواهیم  درطیف پیوسته نور خورشید حد فاصل بین دو رنگ زرد و نارنجی رابیابیم.  ز طرف دیگروجود و حضور لذت بخشیدن و لذت بردن از یک اثر هنری یکی دیگر از عواملی است که تفکرانسان در پیروی از همان اندیشه پیشین بدان اعتراض می کند. ایرادی که غالبا این طرز تفکربه هنر می گیرد این است که درست است که یکی از وجوه  هنر لذت بخشیدن و لذت بردن است ، اما عکس رابطه الزاما درست نیست. بدین اعتبار هر آنچه را که لذت می دهد نمی توان هنر خواند.البته در این تردید نیست که لذت بخشیدن و لذت بردن از هنر کارکرد برحق آن است . هیچ نهاد قدرتمند بیرونی را سراغ ندارم   که توانسته باشد   از لذتی که   انسان  به هنگام مشاهده" لبخند ژوکوند " داوینچی می برد جلوگیری کند .مگر آنکه نقاشی را از تیررس نگاه او دور سازد. اما دو ایراد بر ایراد وارده وارد است. اول اینکه چه تضمینی وجود دارد تا نگاه سختگیر قضاوت ، اصل لذت بخشی و لذت دهی در هنر را فدای هزار و یک مصلحت دیگر نکند؟ تاریخ مدام در گوشم می خواند  که به این نگاه  و  قضاوتش  نمی توان اعتماد کرد.دوم اینکه تعریف  لذت در حوزه های مختلف ، متفاوت است . بدین اعتبار لذتی که انسان از آنچه سرگرمش می کند  با لذتی که از ادراک یک اثر هنری می برد نه یکسان است و نه قابل مقایسه  ، هرچند که سابقه تاریخی هر هنری بی شک مسبوق به یک سرگرمی بوده است . بنابراین می توان جملات بالا را در یک جمله صورت بندی کرد : "هر آنچه امروزه از آن به عنوان یک سرگرمی یاد می کنیم در بستر زمان به هنر بدل  یا فراموش خواهد شد."

 

 

***

 

 

[ ولادیمیر : ما دیگه این جا کاری نداریم.

استراگون : جای دیگه هم.

ولادیمیر : آه گوگو، این جوری حرف نزن. فردا همه چیز بهتر می شه.

استراگون : از کجا معلوم ؟

ولادیمیر : نشنیدی بچه چی گفت ؟

استراگون : نه.

ولادیمیر: گفت گودو حتما فردا می آد . (مکث.) جواب این رو چی می دی ؟

استراگون : پس تنها کاری که ازمون بر می آد ، انتظار در این جاست.

ولادیمیر : دیوونه ای ؟ باید پناهگاهی پیدا کنیم .( بازوی استراگون را می گیرد.) بجنب! ( استراگون را به دنبال خود می کشد .    استراگون تمکین  می کند.  بعد   مقاومت   می کند

 می ایستند. )

استراگون ( به درخت نگاه می کند.): حیف که یه تکه طناب نداریم.

ولادیمیر : بجنب ! هوا سرده ! ( استراگون را به دنبال خود می کشد. مثل قبل. )

استراگون : کلا تا به حال چقدر باهم بودیم ؟

ولادیمیر : نمی دونم . شاید پنجاه سال.

 

 

 

...

 

ولادیمیر : اگه فکر می کنی بهتره ، هنوز می تونیم جدا بشیم .

استراگون : حالا دیگه بی ارزشه . ( سکوت .)

ولادیمیر : نه ، حالا دیگه بی ارزشه . ( سکوت .)

استراگون : خب بریم ؟

ولادیمیر : آره ، بیا بریم . ( حرکت نمی کنند . )...] (1)

 

***

 

انسان هماره از سه الگو برای درک جهان پیرامون خود بهره برده است : دانش – فلسفه – هنر ...همه این سه  جنبه از معارف بشری ، الگوهایی هستند برای درک ساز و کار جهان و

  در نهایت اداره کردن و نظارت بر  بخشی ازآن...با وجود این هنوز پرسش هایی موجودند که بشر بدانها می اندیشد ولی قادر به پیدا کردن مسیری هرچند گنگ و مبهم برای پاسخگویی به آن ها نیست و به همین دلیل است که  هنوز کنترل بخشی از وجوه هستی را به دست نگرفته است. مثلا انسان هنوز نیاموخته که چگونه می توان بر مرگ چیره شد. او نه تنها در پاسخ به پرسشهایی در باب مباحث ازلی و ابدی درمانده ، بل حتی در وجود هرگونه  ارزشی در پرسش کردن از چنین اموری نیز هنوز در تردید و دو دلی است.هیچ یک از این سه دستاورد بزرگ انسان ، توان پاسخگویی به برخی از پرسشها را نداشته و از زیر آن شانه خالی کرده اند. ریاضیات در پاسخ به پرسش حاصل تقسیم عدد بر صفر فروتنی می کند.

 فلسفه که تا عصر نیچه کارش رهنمون کردن گستاخانه بشر به سوی حقیقت برتر بود پا پس کشیده و کنج عزلت گزیده  و هیچ معلوم نیست که به چه کاری سرگرم است .تیغه شمشیر هنر نیز کند شده است  . چنین به نظر میرسد که این سه ابزار دست ساخته بشر آنگونه که باید در اقناع او موثر نبوده اند و در بسیاری از موارد مایوسش کرده اند.

 

***

 

 بخش پایانی  نخستین پرده ازنمایش "در انتظار گودو" نوشته : " سمیول بکت " ما را ناگزیر به ابتدای بحث باز می گرداند :

 

 انسان در جهان موجودی در قفس افتاده است. چرا؟ نمی داند.

چگونه ؟ ...از آن هم بی خبر است.

 

بدین ترتیب  او دو راه بیشتر ندارد: یا باید با یک تکه طناب خود را حلق آویز کند که چون نعوظ به او دست می دهد از خیرش می گذرد! ... یا آنکه انتظار می کشد. انتظار آقای گودو که بیاید تا ببینیم چه می شود...این بلاتکلیفی است که  باعث می شود تا انسان هنر خلق کرده و از آن لذت برد. اگرفردایی در کار بود و آقای گودو آمد که خواهیم دید چه می شود . اما تا زمانی که از او خبری نیست شایدبهتر این باشد که به وساطت کلمات چیزکی   ( مثلا جنگ وصلح ) را  بنویسیم و یا به یاری نت های موسیقی و با گوش هایی که دیگر قادر به شنیدن نیستند ( مثلا سمفونی نهم ) را بسازیم ...بدین ترتیب کارکرد هنر بسیارصریح ، گویا و شفافتر از آنی می شود که به ما القا کرده اند. هنر می آید که انسان را یاری رساند تا فراموش کند . فراموش کند این پرسش بی پاسخ را که این جا ، برروی زمین چه می کند ...

 

***

 

 

 

منابع و ماخذ :

 

1-     مقدمه بر تئاتر( آینه طبیعت)- نوشته : اورلی هولتن – ترجمه : محبوبه مهاجر- تهران انتشارات سروش- 1376

2-  آخر بازی- در انتظار گودو- نوشته : سمیول بکت ( همراه با نقد " تئاتر به مثابه یک متن" نوشته : مایکل وارتون ) – ترجمه : بهروز حاجی محمدی – تهران- انتشارات ققنوس- 1381

3-     فصلنامه " سمرقند" ویژه  نامه سمیول بکت- سال دوم- شماره ششم - 1383

4-     معنی هنر – نوشته هربرت رید- ترجمه : نجف دریابندری- انتشارات تهران – 1353

5-  فیزیک و مساله حیات – عنوان سخنرانی " نیلز بور" - ایراد شده در" جامعه پزشکی دانمارک " تکمیل شده در سال 1957- برگرفته از کتاب " فیزیک اتمی و شناخت یشری"  ترجمه : حسین نجفی زاده- انتشارات سروش-1373

6-  ارسطو و  فن شعر –  (فصل دوم : اندیشه وتعلیم ) –   ترجمه : دکتر عبدالحسین زرین کوب- تهران- انتشارات امیر کبیر – 1382

7-     تاملات در فلسفه اولی- نوشته : رنه دکارت- ترجمه : دکتر احمد احمدی- انتشارات سمت- تهران- 1385

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:34  توسط کورش معیری  | 

ODD
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:24  توسط کورش معیری  |