همراه شو عزیز
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.
" وقتی نمی توانی ببینی ش ، یا باید خوابش را ببینی ، یا سایه ش را روی دیوار "
"But he said to me,
"My grace is sufficient for you, for my power is made perfect in weakness." Therefore I will boast all the more gladly about my weaknesses, so that Christ's power may rest on me. That is why, for Christ's sake, I delight in weaknesses, in insults, in hardships, in persecutions, in difficulties. For when I am weak, then I am strong."
اما او به من گفت، " رحمت من تو را کفایت خواهد کرد ، چرا که قدرت من در ناتوانی به تکامل می رسد." بنابراین به هر آنچه درباره ناتوانی ها باشند سرخوشانه خواهم بالید تا آنکه قدرت مسیح مرا به آرامش رساند. به مسیح قسم به همین دلیل است که من از ناتوانیها لذت می برم . در اهانتها و مشقت ها ، در ظلم و ستم و در سختیها و چون ناتوانم پس توانا هستم.
کورینتیانس
12:9-10
1-ما به یکدیگر محتاجیم. از زمانی که روسو در کتاب امیل به همگان نشان داد که انسان مجرد معنایی ندارد آدمها تلاش کردند تا با برقراری ارتباط با همدیگر دست یکدیگر را بگیرند. امروز من دست تو را می گیرم. فردا تو دست مرا می گیری. آیا در این اشکالی هست؟ آیا زندگی چیزی جز این است؟ براستی ما زشت رویانی هستیم که یادمان رفته که زشت روییم. زشت کارانی هستیم که فراموش کرد ه ایم زشت کرداریم. عرصه ای که برای ما فراهم شده تا با همکاری و مودت با آدمهای پیرامونمان به بهترین شکل آنرا بسازیم بدل به میدان نبردی کرده ایم که فرسایش محض است. نه هدفی داریم و نه انگیزه ای. دیگر هیچ چیز برایمان مهم نیست. و به همین سبب ناکامیم.
2-" جهان جای قشنگی است و ارزش جنگیدن به خاطرش را دارد."
این جمله همینگوی است. در انتهای فیلم "هفت" شاهکار "دیوید فینچر" قهرمان عاقل داستان یعنی "سامرست" به دوستش می گوید تنها با قسمت دوم این جمله موافق است. باید بگویم من هم با سامرست موافقم و می پذیرم که دنیای ما به دلیل خطاهای بزرگی که آدم بزرگهایمان مرتکب شده و می شوند نه تنها دنیای ایده آلی نیست بلکه روز به روز دارد بدتر و افتضاح تر می شود. شاید جهان ما به طور اعم و ایران ما به طور اخص هرگز تا این حد تیره روز نبوده است. باید صراحت مرا ببخشایید اما در زمانه ما هرگز جهل تا به این اندازه نبوده است.دروغ ، خیانت، دزدی ، زورگویی و...دم دست ترین مصادیق جامعه ما هستند که میتوان آن را دید و شنید و در یک کلام حس کرد. عقل همگانی پا پس کشیده و به گوشه ای خزیده است. روحیه کار جمعی به کل ازبین رفته و اشتراک مساعی و تفکر به صفر رسیده است. ما از خود ملتی ساخته ایم ، خود خواه ، خود محور، متکبر، منفعل در برابر هر اتفاق بیرونی که برایمان می افتد . به شدت احساساتی که همواره میگردد کاسه کوزه ندانم کاری های خود را به گردن یک فرد خاص بیندازد و خود را راحت کند.از همنشینی عقل و احساس و توازن بین آن هیچ خبری نیست.
به این فهرست ده ها مورد دیگر هم می توان اضافه کرد.
خب چه باید کرد؟
آیا باید آن را به سادگی رها کرد و نسبت به آن بی تفاوت ماند تا آنقدر به بیراه رود که دیگر خیلی دیر شود ونتوان آن را مسیر درست خود برگرداند؟
" آیا باید نسبت به سرنوشت خود بی تفاوت بود؟"
آیا باید نسبت به سرنوشت جمع ، بی تفاوت ماند؟
بند باز
بندبازی را می شناختم که در حرفه اش چیزهایی میدانست. نه آنقدر کم که به سرعت از ارتفاع بیفتد و نه آنقدر زیاد که بتواند مدت طولانی بینندگان را مسحور خود گرداند. شده بود چند بارکه از بند افتاده بود و با سر وکله شکسته این طرف و آن طرف قل می خورد و برای دوستانش جوک تعریف می کرد و می خنداندشان اما موقعی که زخمها خوب می شد بند بازی را خیلی جدی از سرمیگرفت...
آه ...بله....اینطوری بود دیگر...تا یادم نرفته این را هم بگویم که هر از چند گاهی ارتفاع بند از زمین بالا می رفت. این دستور مدیر بود. خب میدانید دیگر...مردم هر بار دوست داشتند که بندباز در ارتفاع بالاتری از سطح زمین به هنر نمایی بپردازد و این چالشی سنگین بود. وضعیت برای بند باز روز به روز بدتر می شد. ضمن اینکه پیرتر هم میشد و این خود مزید بر علت بود. بدنش دیگر آن تاب و توان همیشگی را نداشت . سرش حالا دیگر گیج می رفت.
اما بندباز پیر ما بی خیال تر از آنی بود که بتوانی تصور کنی...جگرش را داشت...اینکاره بود...میدانید که چه می گویم...هربار مدیر یک شیرینکاری و در واقع گه کاری جدیدی می کرد و بندباز مجبور بود که آن را رفع و رجوع کند. یک بار بندبازی با یک صندلی ...بار دیگر بندبازی با دو صندلی ...هر بار چیزکی به بندباز بیچاره آویزان می شد و مجبورش می کرد که با آن بندبازی کند اما خب این را هم بگویم که همیشه پس از اجرای کارش تشویق بی نظیر تماشاگران خستگی را به تمامی از تنش بیرون می کرد.
این کار برای او پول زیادی نداشت . پول تنها به اندازه ای دستش را می گرفت که مرحمی بر زخمهایش باشد. اما همه این مصیبتها کمترین اثری بر بندباز پیر نداشت. آخرین باری که او را دیدم اجرایی داشت که در نوع خود یک شاهکار به شمار می آمد. پشتک سه مرحله ای...تا جایی که من میدانم در جهان تنها سه نفر قادر به این کار بوده اند. پس از بند باز داستان ما هیچ کس را تا کنون ندیده ام که بتواند پشتک سه مرحله ای بزند زیرا برای این کار زمان کافی وجود ندارد و قبل از آن که همکارت بتواند دستت را بگیرد بر زمین سقوط کرده ای و تمام.
اما او این کار را کرد. در جلوی چشم بیش از چند هزار نفر سه پشتک سریع در ارتفاع 20 متری زمین زد و با سرعتی فوق العاده دستان محکم و تنومند همکارش را گرفت. آن شب آخرین اجرای واقعی او بود زیرا پس از آن حس کرد دیگر چیزی برای گفتن ندارد. خود را از کار باز نشست کرد و کمتر از دو ماه پس از آن گم شد و دیگر کسی از او خبری پیدا نکرد.
بعضی ها می گویند که در امریکا زندگی خوب و آرامی دارد. اما من هرگز به شایعات توجهی نداشته ام. واردید که ؟...
پسر دایی ام فقط سه سالش بود که خودش خودش را بازی داد. یک بازی عجیبی که پیدا کرده بود این بود که حبه های قند را از توی قندان در بیاورد و روی هم بچیندشان...اما بعد از روی هم گذاشتن هفت یا هشتمی بود که قندها می ریختند ... آن وقت کوچولوی دایی سر صبر و حوصله دوباره با لذتی تمام حبه ها را روی هم می گذاشت.
بازی جالبی بود!
عجب شاهکاری است این زندگی...موقعی می فهمی به هیچی بندی که فرصت ها را از دست داده ای و موقعیت های طلایی را با پا دور انداخته ای...حالا دیگر لازم نیست خودت را لوس کنی و از خدا هزار و یک درد بخواهی...طبیعت جسمت به سادگی آن را به تو هبه کرده است. چشمت دیگر به خوبی سابق نمی بیند. دستهایت می لرزند ...دیگر مانند گذشته چست و چابک نیستی...بدنت شل و ول و وارفته شده است. حوصله چندانی برایت باقی نمانده است. دیگر نمی توانی مانند گذشته تمرکز کنی...دیگر نمی توانی خطا کنی و به خودت بگویی که زمان داری...حالا باید در جستجوی زمان از دست رفته بین خاطراتت ضجه بزنی غافل از اینکه همه چیز به واسطه همین زمان از دست رفته از دست رفته ...حالا دیگر کاری نمی توانی بکنی جز اینکه اگر سیگاری هستی در دود سیگارت غرق شوی و اگر اهل شرابی چنان در غم و اندوه می بزنی که سرشکستگی ناشی از بودنت رو فراموش کنی...عجب شاهکاری است این زندگی...برای این زندگی اصلا مهم نیست که تو روزی می خواستی خورشید رو با دست بگیری...اگه می تونستی باید میگرفتی...فکر کردن به گرفتن ارزشی نداره..باید می گرفتی ...اگر می خواستی اینکار رو می کردی . ولی نکردی ...حالا دیگر فکر کردن بهش هم فایده ای نداره..جز اینکه روحت رو به تلاطم دوباره واداره کار دیگه ای از دستش برنمی یاد. حالا دیگه یا افسرده ای یا مضطرب که با باقی عمرت که برنامه ای هم واسه ش نداری باید چکار کنی...خب من بهت می گم. می تونی به خودت بگی ...عجب شاهکاریه این زندگی و افسردگی رو با یک لگد از درونت بندازی بیرون و گور اضطرابم کرده ، تلاش کنی که از فردا صبح زود از خواب پاشی...درست قبل از طلوع خورشید و بهش بگی من زودتر از تو بیدار شدم. من انسانی هستم که از تو سحر خیز ترم و بنابراین کامروا تر...
و شروع کنی...
دیگه خودت می دونی...
زمانی یک معلم فیزیک داشتم که در واقع معلم خصوصی من هم بود. هفته ای یکبار به منزلمان می آمد و چیزهایی را یادم می داد که باید در سر کلاس درس و با تمرین یاد میگرفتم . چیزهایی که به هوش چندانی نیاز ندارند . فقط باید دغدغه ات باشند و خوب البته من با اینکه همیشه فیزیک و ریاضیات را دوست داشتم ولی دغددغه ام نبود و درست به همین دلیل علی رغم همه کوشش ها و تلاشهایم نمره قابل قبولی نمی گرفتم . آقای عابدی -معلم فیزیک ما- آدم فوق العاده ای بود . با توجه با گفتار و طرز رفتارش گمان من بر این است که باید دی ماهی می بود. درست مثل خود من. مردی منظم .دقیق . پشتکار دار. سخت گیر و به همین دلیل اندکی ترسناک .این خصائص زیاد برای زنها قابل تحمل نیست. چیزهایی که دراین باره شنیده ام غالبا مایوس کننده اند. با وجود این همواره امیدوار بوده ام با زنی برخورد کنم که اندکی مردهای اهالی دی را دوست داشته باشد. بالاخره انسان به امید زنده است. تا یادم نرفته بگویم که این معلم خوب من ، یک پسر کوچک هم داشت که احتمالا امروز باید برای خود مردی شده باشد. اعتراف می کنم که با تمام وجود عاشق معلمم بودم. هنوز هم او را دوست دارم و شاگردانی که زیر دست او بار آمدند احمق از کلاس او بیرون نرفتند.بدون تردید او به همراه دو نفر دیگر از معدود معلمهای حقیقی بودند که به عمرم دیدم.( دومی رضا نبوی ، معلم عکاسی و فیلمبرداری ام بود و سومی احمد الستی که به همراه هم آخرین پیچ و مهره های سینما را باز کرده اند).
یادم است یکبار که درس معلم تمام شده بود و داشت بندهای پوتینش را روی دومین پلکان مرمری راهروی خانه قدیمی مان که مدتی است به لطف بی شعوری برخی عزیزان به مجتمع بی ریخت و مزخرفی بدل شده است می بست از او پرسشی کردم : آقا...اصل عدم قطعیت چیه؟
شاید خوانندگان از پاسخ معلمم آگاه باشند.به هر حال کلیات اصل به زبان بسیار ساده این است که نمی توانی خر و خرما را در آن واحد با هم و تمام و کمال بخواهی. به زبان سخت تر اگر در تعیین مکان ذره ای با قطعیت کامل عمل کنی در محاسبه اندازه حرکتش بی تردید خطا خواهی داشت و برعکس.
اما فهم اساسی در پاسخ او نبود. فهم ، در پرسش خود من مستتر بود که بعد از گذشت 20 سال به آن دست یافتم . در واقع حالا می فهمم که آتش اینهمه درد و رنج از گور کدامین پرسشها و چالشها برخاسته و اگر دیر زمانی را اسیر سرپنجه افسردگی و اضطراب بوده ام ، منشاء آن بی تردید یک چیز بوده است:
اصل عدم قطعیت.
چشمم کور ودنده ام نرم .
تا من باشم و حقیقت را نخواهم.
"من فردیتم را به چیزی نمی گیرم و علاقه ای به پرورش آن ندارم.میخواهم همان چیزی باشم که زندگی ام از من می سازد و زندگی ام را به آزمایش تبدیل نکنم. این منم که آزمایشم و این زندگی من است که مرا شکل میدهد و با خود پیش می برد. اگر قدرت و صبر کافی داشتم میدانم که به چه درجه کمالی در بی شخصیتی میرسیدم و قدرتم مرا تا به چه حد در راه هیچ بودنی پیش می برد. آنچه مرا همیشه بازداشته است غرور شخصی ام است. امروز می توانم بفهمم که عشق ورزیدن ، عمل کردن و رنج بردن در واقع زنده بودن است اما فقط تا آنجا که شفاف می شویم و سرنوشتمان را به عنوان تک رنگی از رنگین کمان کامل شادیها و شورهای گوناگون می پذیریم."
آلبر کامو
یادداشتها،دفتر دوم
سپتامبر 1937- آوریل 1939
به
کیارنگ علایی
با امید و اعتقاد
********
نامه ای که مسیرش قدری طولانی شد
... پس از سکوتی عمیق و طولانی ، دریافت ناگهانی نامه ای از شما ، مرا پاک گیج و آشفته کرد. روی عنوان مربوط به بخش فرستنده نام و نام خانوادگی تان دیده می شد و در زیر آن آدرس تان :
" مشهد- ابتدای ابو( ناخوانا )- پلاک 6 "
نامه دوم هم کمابیش به همین شکل بود :
" مشهد- انتهای ابومسلم- ( ناخوانا) عدالت- پلاک 76 "
و نامه سوم بدین شکل پست شده بود :
" مشهد- ( ناخوانا ) ابومسلم- ( ناخوانا) مبل- پلاک 176 "
البته من منظور شما را از دو واژه " عدالت" و " مبل" نفهمیدم، ولی بی تردید بخشی از آدرس شما را همان دو کلمه تشکیل می دادند.
...................
اگر راستش را بخواهید ، چیزی که در آن لحظه مرا کمی نگران کرد وجود احتمالی خانه ای در ابتدا یا انتهای یک خیابان نبود. قید مبل و عدالت را هم همان لحظه زده بودم. به هرحال ، شما که در بشکه منزل نمی کنید . در واقع چیزی که مایه عذابم شده بود، ساختار بیرونی متن بود . عنوان روی پاکت به طرز کاملا ناشیانه ای تایپ شده بود. با نوعی ماشین تحریر قدیمی و کهنه مانند المپیوس ...جا به جای پاکت پر از لکه گیری بود...تکرارحروف ...وارونگی آنها ... پررنگی یا کمرنگی مفرط کلمات و...از ویژگی های عجیب و غریب عنوان پاکت نامه بود.
********
پاکت را که باز کردم ، چیز خاصی در آن نیافتم جز یک قطعه کاغذ موسیقی که با دست خط خرچنگ قورباغه ای نت نویسی شده بود. زیر آن حتی از امضا هم خبری نبود .
به هر حال تلاش من در فهم برگه امکان پذیر نشد و تنها چیزی که توانستم از قطعه موسیقی اهدایی شما درک کنم این بود که نخست بر روی حامل های مضاعف نوشته شده بود . دوم این که قطعه در سل- مینور بود.
برگه را نزد دوستی – موسیقی دان- بردم که لااقل یک سالی می شد ندیده بودمش.
-...اسمش چی بود ؟
یادم نیست. اگر بخواهم او را سریع و موجز و مختصر تجسم کنم باید اعتراف کنم که
نمی توانم. با این همه او قد متوسطی داشت. موهایی خرمایی رنگ ، بلند و آشفته که به هنگام تفکر گهگاه دست در لابلای آن می برد و آشفته ترش می کرد. چهره ای کودکانه و لهجه ای مشهدی...او در ابتدا ، ترس و نگرانی مرا بی مورد خواند اما در انتها زمانی که برگه را به او دادم ، به فکر فرو رفت. گاهی مرا می نگریست . گویی با نگاهش می گفت که چگونه این تکه کاغذ پربها به دست تو افتاده است.
من خسته از ( ناخوانا) روی مبلی دراز شدم. سزار- گربه پیر و خپلش - دلخور از اینکه غریبه ای پررو جای گرم و نرمش را اشغال کرده غرغرکنان با جهشی نرم و کوتاه به زمین پرید و آرام و با وقار در حالی که تن خود را به لبه در ورودی می مالید ، خمیازه کشان بیرون رفت.
این گربه ، در واقع سوقات اجباری من از سفر به شیراز بود . چند سال پیش از این ، قبل از آنکه مجبور به ترک شیراز شوم در شاه نشین مسافرخانه ارزان قیمتی زندگی می کردم. عمارت مسافرخانه آنقدرها هم کهنه نبود و گمان من بر این است که بیش از هفتاد سال از سن آن نمی گذشت. دیوارهایی که از فرط رطوبت شکم داده بودند. راه پله هایی سنگی که بوی نا به خود گرفته بودند و...
تا یادم نرفته بگویم که این مسافرخانه یک حیاط پشتی بزرگ هم داشت. که از آن بالا یعنی شاه نشین می توانستی براحتی حیاط و ساختمان متروکه روبروی آن را ببینی. شیشه های شکسته و اطاق هایی خالی و فرو رفته در سیاهی ...از آن جاهایی که به آدم حس ناخوشایندی دست می دهد. همان جا بود که با یک دختر بوشهری آشنا شدم . ظاهرش آدم را آزار نمی داد. آرام بود و بی شیله پیله ...درست زمانی که خورشید می رفت تا اندکی از حرارت تابستانی خود بر سر مردم بینوای شیراز بکاهد او نیز به اطاقم می آمد. با هم می نشستیم و تا دیر وقت به لکه های خشک و داغ روی شیروانی های ساختمان های مجاور مسافرخانه چشم می دوختیم... چیزی نداشتیم که بگوییم... او آدم عجیبی نبود. به نظر نمی رسید که لال یا کر باشد. فقط حرف نمی زد.
تصدیق می کنم ، وقتی می رفت نفس راحتی می کشیدم. آخر آدمی هستم به شدت اجتماعی و حراف و تاحدی هم زیاده گو...اساسا آن مسافرخانه را هم به همین دلیل انتخاب کرده بودم تا مصاحبان احتمالی ام فقط گنجشکان روی سقف بام ها نباشند... اما به هرحال وجود دخترک ، خود موهبتی بود . مردم می گویند که این روزها به هیچ چیز نمی توان اعتماد کرد. ولی به نظر من مکان و زمان هم مهم است.
داشتم می گفتم ...تقریبا همان موقع ها بود که سرو کله سزار پیدا می شد که در حقیقت سلطان بام ها به شمار می آمد. سزار در ابتدا نامی نداشت و ما فقط او را گربه صدا می زدیم. کمی مانده به غروب ، هنگامی که خورشید می رفت تا جل و پلاس خود را جمع کند و برود ، دخترک هم حب جیم را می خورد.
اما سزار می ماند و شب هنگام زمانی که می رفتم و در نهایت کسالت و خستگی ناشی از بیکاری خود را روی تخت می انداختم و پتویم را بر سر می کشیدم او هم می آمد و خود را به ضرب و زور کنار من جا می داد . نمی دانم چه حقه ای درکارش بود که تا ده نشمرده خوابش می برد.
کم کم به حضورش عادت کردم. اما دلم نمی آمد تا اسمی برایش بگذارم . دوست داشتم همچنان او را گربه صدا کنم . اسم سزار را در واقع دوست موسیقی دانم روی او گذاشت. همان آدم عجیب غریبی که به هنگام بلعیدن عصرانه اش یک بند راه می رفت و برگه ها را با دقت و وسواس خاصی ورق می زد. ظاهرا قطعه را نت خوانی می کرد. اما سرانجام زمانی که نور پشت پنجره به سرخی زد ، رفت و لخت و عور پشت پیانو نشست وبه سختی تلاش کرد تا قطعه را بنوازد. صدایی که شنیده می شد چیزی شبیه خورد شدن هیزم های خشک و پیر و فرسوده بود زیر تبر هیزم شکن... موسیقیی سراسر آشفته و بی ربط ... کیارنگ در حالی که به شدت عرق می ریخت انگشتانش را بر شستی های پیانو حرکت می داد. انگشتانی که یک بار تامرز شکسته شدن پیش رفته بودند. دست آخر با عصبانیت از جا بلند شد و فریاد زد : اینکه صدا نمی ده !... صاب مرده !
نمی دانم منظورش پیانوی درب و داغانش بود یا قطعه موسیقی که به دستش دادم. از پشت میز کارش بلند شد و پیپ به دست به تراس خانه رفت. از روی تراس خانه اش میتوانستی رودخانه ای را ببینی که از توچال می آمد و از کنار امامزاده با پیچ وتاب اندکی از نظر دور می شد ...آن موقع ها... یعنی قبل ازآن سیلی که در همین رودخانه جاری شد و جان خیلی ها را گرفت ، جریان آب آنقدرها تند نبود. آن روزها با برادرش به باغی می رفتیم که همه سال غرق در شکوفه های گیلاس بود.
********
- از برادرش چی می دونی ؟
با او دوست بودم . نه آنقدر صمیمی که بتوانم به اسم کوچک صدایش کنم و نه آنقدر رسمی که رابطه مان را خراب کند . اما به هرحال آخرین باری که با کیارنگ تماس گرفتم ... یا در واقع این او بود که با من تماس گرفت...گفت که تمام مدت را به فکر من و همان قطعه موسیقی کذایی بوده و تعریف کرد که چطور برادرش - کیوان – چند سال پیش از این ، تلاش بیهوده ای را برای اجرای اثری که درواقع همان قطعه آهنگی بود که بدست من رسیده بود آغاز کرده ولی همین کار درنهایت منجر به مرگش شده بود. کیارنگ ، همچنین اضافه کرد که با علایی نامی آشنا بوده و کیوان با او دوستی نزدیک و دوری داشته . دوستی پیدا و پنهان و راز بزرگی را با او درمیان گذاشته....
- چه رازی ؟
شرح راز سخت نیست. علایی به گونه ای غریب و کاملا دسترس ناپذیر به او فهمانده بود که تنها نوازنده ای قادر به اجرای اثر است که بر اثر بلعیدن آب بیش از حد به خفگی برسد. کیوان هم که به او اعتماد کامل داشت ، طفی سفری به شمال با بلدی مازندرانی قرار می گذارد تا او را با قایقش به مردابی ببرد که در فاصله چند صد متری از دریا قرار داشت و سنگی به پایش بسته او را در آبهای تاریک وعمیق مرداب رها کند و درست زمانی که پیانیست احساس خفگی کرد طناب متصل به خود را بکشد وبلد او را در یک لحظه از آب خارج کند.
- خب ؟
ظاهرا یا قایقران باران زده توانایی اش را از دست داده و یا کیوان دچار خفگی زود رس شده بود. زیرا هنگامی که قایقران ، طناب را بالا کشیده بود با جسد موسیقی دان جوان روبرو شده و از ترسش دوباره او را درهمان مرداب رها کرده و گریخته بود...
- این کاغذ چطور به دست علایی رسیده بود ؟
- نمی دونم .
- قبل از اون دست کی بود ؟
- از این هم خبر ندارم
-کیا که می دونه تو موسیقی بلد نیستی ... خب ، پس چرا این کاغذ رو برای تو پست کرده ؟
- چیزی می خوری ؟
- نمی خوای جواب بدی ؟
- چیزی می خوری ؟
- چرا نمی خوای جواب بدی ؟
- چیزی می خوری ؟
- نه ، ممنون !
********
به هر حال من قصد انجام کاری مشابه برادرش را نداشتم . آنهم فقط به یک دلیل.
- چی ؟
-چیزی می خوری ؟
- نه ممنون !
********
کیارنگ ، برگشت و خیره مرا نگریست. گویی برای اولین بار است که مرا دیده است یا قرنها است که مرا ندیده ... بارش باران هم بند آمده بود. گفت :
- ...همین جاست!
حوض حیاط پشتی خانه اش بر خلاف ظاهرش بدجوری تاریک و عمیق می نمود. کیارنگ ، تمام مقدمات کار را فراهم کرده بود. او طبق معمول برهنه بود . سنگ بزرگی به پایش بسته بود و طنابی حدود 10 متر که به آن وصل بود.
نمی دانم چقدر منتظر ماندم. آخرین چیزی که دیدم نگاه کیارنگ بود که می گفت موفق میشود.
کمی اضطراب مرا فراگرفته بود اما آن را بروز ندادم. او بسیار باهوش بود و تغییر حالات را در چهره آدم ها زود حس می کرد.
یادم است روزگاری که با هم تحصیل می کردیم بعد از اینکه کلی حرف تحویلش دادم نگاهم کرد و بی مقدمه گفت : چرا چشمهایت اینقدر غمگین است ؟
به ساعتم نگاه کردم. خوابیده بود.
تف به این شانس.
********
باید کاری می کردم. باید کاری می کردم. باید او را نجات می دادم. دو دستم را بی اختیار روی شکمش گذاشتم و مرتبا فشار دادم . هر مرتبه آب چرک و سیاهی از گلویش بیرون
می ریخت. دهانم را به دهانش چسباندم . بینی اش را با یک دست و با دست دیگر سرش را محکم در آغوش گرفتم وتا نفسم توان داشت نفسش دادم. بالاخره نفس عمیقی کشید و به هوش آمد.
او را بلند کردم و روی دوشم انداختم . بالا رفتن از پلکان سنگی که بوی نا می داد هر لحظه سخت و سخت تر می شد. روی تخت انداختمش...پایه های تخت با صدایی خشک در هم شکست و تخت فرو نشست. سزار وحشتزده از روی تخت به پایین جست زد . خودم را به حمام رساندم و هرچه حوله به دستم رسید برداشتم . اما کافی نبود. لباس هایش را یک به یک از تنش درآوردم. بیرون آوردن شلوارش مصیبتی بود. بعد بدنش را با حوله ها و پارچه هایی که در دست داشتم خشک کردم. ...ملافه اش را مرتب کردم و رویش را پوشاندم . گوشم را به سینه اش چسباندم. قلبش می زد. او به خواب فرو رفته بود.
دیگر داشتم از پا درمی آمدم. در کنارش دراز کشیدم و خیس از چرک و آب سقف را نگریستم. به نظرم می رسید که اشباح آدمیان چون رنگ های زلال و شفافی درهم فرو می رفتند و این تداخل هر لحظه روحم را به دوران می انداخت . چشمانم را بستم اما ، استحاله رنگ ها همچنان ادامه داشتند...